گوئيا باور نميدارند روز داوري...
سهشنبه 31 اوت تا جمعه 3 سپتامبر
پيشدرآمد: حاج داود كريمي كه پيش از برخوردار شدن از درجههاي حلبي سرلشكري و سرتيپي كه يكشبه به فرمان مقام عظماي ولايت بر شانههاي برادران پاسدار نشست، در زندان ولي فقيه طعم عنايات ويژه را از شكنجه گران و بازجويان ذوب شده در ولايت جهل و جور و فساد چشيد، روزهاي پاياني عمر را با درد و رنج طي ميكند.
روزي در جبهههائي از آن دست كه امام زمانهاي سپاه با لباسهاي شبرنگ در شبهاي عمليات از آن ديدن ميكردند، گلولههائي فرو آمد، و دودي زرد رنگ با بوئي آزار دهنده و تهوع آور همه جا را گرفت. داود كريمي كه فرمانده جبهه بود به جاي آنكه مثل ديگر فرماندهان با اولين وسيله نقليه از جبهه بگريزد (چرا كه مرگ و زخمي شدن و اسارت فضيلتي بود كه فقط نصيب پاسداران بي پشت و پناه ميشد، و فرماندهان مثل برادر ذوالقدر و افشار و ايزدي و رشيد و... در اتاقهاي زيبا با تهويه مطبوع جنگ را هدايت ميكردند) تلاش كرد با چهار پنج ماسكي كه در اختيار دارد برادران جوانش را نجات دهند. سه چهار ساعت بعد اما شيميائيهاي مزدوج سردار قادسيه سينه پاك او را از خون و درد انباشته بود. زماني كه او را براي معالجه به تهران آوردند خون استفراغ ميكرد و نفسش به بوي گوگرد و گازهاي سمي و ميكربي، آميخته بود. بر تخت بيمارستان داود كريمي فرياد ميكشيد و آرزوي مرگ ميكرد. اما زنده ماند تا از بركات ايثارگري در راه صيانت از كيان انقلاب و اسلام ناب انقلابي محمدي، طعم شكنجه و زندان را بچشد.
كريمي سخت به آقاي منتظري دلبسته بود و پيش از مجروح شدن، هر بار كه به تهران ميآمد، براي چند ساعت هم كه شده به قم ميرفت تا از محضر منتظري برخوردار شود. در بيمارستان بود كه خبر عزل آقاي منتظري را شنيد و از توطئه ريشهري و رفسنجاني و احمد خميني عليه او باخبر شد. از همانجا و به روي بستر بيماري، اطلاعيهاي نوشت و شركت كنندگان در توطئه را محكوم كرد. در بخشي از اين اطلاعيه آمده بود «سياهكاراني كه زيرآبي هر از چند گاه به سوي قبلة آمريكا نماز ميگزارند، يك روز كيك و هفت تير و انجيل از ريگان دريافت ميكنند و روز ديگر زيرزباني به واشنگتن پيام مهر و سرسپردگي ميفرستند، گمان ميبرند با عزل غيرقانوني فقيه عاليقدر، ميتوانند استبداد را اين بار با عمامه و عبا به مردم ايران تحميل كنند. آن ممه را لولو برد آقايان! مردمي كه عزيزانشان را براي دفاع از خاك ميهن به جبههها فرستادند و وقتي پيكر خونين و پاره پارة آنها را تحويلشان دادند با صبر و شكيبائي و سربلند، پارههاي وجودشان را درخاك نهادند، اجازه نخواهند داد، سه چهار شيخ و سيد از خدا بيخبر، بساط خليفهگري برپا كنند...».
از روي تخت بيمارستان داود كريمي را به اوين بردند. حسين شريعتمداري كه حالا در روزنامهاش بر مظلوميت حاج داود، اشك ميريزد از جمله بازجويان او بود. در شكنجه او براي برخوردار شدن از ثواب ويژه ــ كه از دفتر مقام ولايت عظما حواله ميشد ــ كساني از قبيل لاجوردي و ميثم (داماد شيخ محمد يزدي) شخصاً مشاركت داشتند. شش ماه سردار جبههها و فرمانده سپاه تهران را شكنجه دادند. و بعد پيكر نيمه جان او را در شرايطي كه تصور ميرفت چند روزي بيش زنده نماند، به خانوادهاش تحويل دادند. از آن تاريخ تا هفتههاي اخير كه تني چند از چهرههاي سياسي و مطبوعاتي از جبهه اصلاح طلبان به ديدارش رفتند، داود كريمي زير بار درد جسمي و روحي، و نادم از اينكه روزگاري براي برپائي جمهوري اسلامي و سپس در جهت پاسداري از اين رژيم تلاش كرده، به لحظة پيوستن به زندگي جاويد نزديك ميشود.
چند ماه پيش كه در برنامه راديو ياران، از او ياد كردم، نامة الكترونيكي از «سردار م...» يكي از دوستان و همكاران داود كريمي دريافت كردم كه محتواي آن نشان ميداد تا چه حد ما در خارج از كشور از وضعيت و روزگار نيروهاي مسلح و به ويژه پاسداران بيخبريم. در نامه اشاره شده بود كه «حداقل شش هزار تن از اعضاي سپاه پاسداران از جمله دويست تا سيصد تن از فرماندهان، گرفتار جراحتهاي جسمي و روحي ناشي از بمبهاي شيميائي و ميكربي و گازهاي سمي هستند. اين تعداد در ميان وابستگان ارتش ايران به ده هزار تن بالغ ميشوند. اغلب اين مجروحان از انواع پيشرفته و خطرناك بيماري آسم و تنگي نفس و زخمهاي عميق پوستي در عذابند. در زماني كه هزينه توليد يك موشك بيخاصيت و پر از خطاي عقاب و يا شاهين ميتواند صدها تن از اين مصدومان و مجروحان را، از عذاب مستمر نجات دهد، رژيم ناجوانمرد حتي از دادن كپسول ويژه اكسيژن به مقدار كافي به اين جانبازان خودداري ميكند. حقوق اغلب اين جانبازان مبلغي بين 80 تا 160 هزار تومان است با اين مبلغ ده تا كپسول اكسيژن هم نميتوان خريد، بسياري از برادران زن و بچه هم دارند. اينها از كمترين لذايذ زندگي محرومند. خيليهاشان به علت آسيب ديدگيهاي شديد روابط طبيعي زناشويي ندارند و در برابر همسرانشان سرافكندهاند. فكرش را بكنيد، بهاي اتومبيلهاي آقاي مهدي هاشمي فرزند سردار سازندگي، بيش از سه ميليارد تومان است. و قيمت اسبهاي پرورشي آقازاده ديگرشان ياسرخان بالاي 50 ميليارد تومان است. سحرخانم نواده سردار سازندگي يعني دختر خانم فائزه و آقاي دكتر لاهوتي، فقط ماهي پانصد هزار تومان، حق عضويت در باشگاه ورزشي ميدهد و لباسهايش را از گرانترين بوتيكهاي لندن و پاريس و رم ميخرد... حاج داودها بايد با درد و فقر بميرند تا حاج محسنها ــ رفيق دوست ــ در دبي آسمان خراش بخرند و با لعبتان روسي حال كنند...»
به داود كريمي از راه دور سلام ميكنم. و از صميم دل از خداوند ميخواهم از آلام او بكاهد تا اين آخرين روزهاي زندگي پر درد را با آرامش طي كند.(بعد از نوشته شدن اين مطلب، روز دوشنبه، داود كريمي درگذشت.)
1 ــ حدود بيست و هفت / هشت سال پيش در نخستين روز درس، جوانك لاغراندام و محجوبي كه ابروهاي پيوستهاش چهره او را از ديگران متفاوت ميكرد، با ترس و لرز وارد كلاس شد و به بچههائي كه به ورود او برپا زده بودند اجازه نشستن داد.
آقا معلم جوان روي تخته اسمش را نوشت و به بچههاي مدرسهاي دورافتاده در نارمك گفت من امسال معلم شما هستم و اگر بچههاي خوب و آرامي باشيد، قول ميدهم كه علاوه بر يك معلم، پدر و برادر بزرگ شماهم باشم. آقا معلم بعدها براي بچهها تعريف كرد كه چگونه دوران كودكياش در كوچه پسكوچههاي نجف و كربلا گذشته و يكي دو سال هم در بيروت بوده است به همين دليل نيز زبان عربي را به خوبي بلد است و كمي هم انگليسي ميداند. آقا معلم يك روز با خوشحالي سر كلاس آمد و به شاگردانش مژده داد كه در مدرسه بازرگاني قبول شده است. و هر روز با تعطيل مدرسه آقا معلم با عجله راهي خيابان عباس آباد ميشد.
دكتر وحيدي كه مدرسه بازرگاني را برپا كرده بود آقا معلم را با فردي آشنا كرده بود كه بعضي روزها مطالبي را به آقا معلم ميداد تا برايش ترجمه كند. اسم اين فرد «جمالي » بود و آقا معلم خيلي زود دريافت كه جمالي از مأموران ساواك است و براي او نقشههائي دارد. آنها كه آقا معلم را ميشناختند از اينكه ناگهان سر و كله او در پارتيهاي شبانه ديپلماتهاي عرب مقيم تهران پيدا شده بود سخت متعجب بودند. به ويژه آنكه آقا معلم هربار سه چهار دختر دانشجوي خيلي زيبا را نيز با خود به ميهمانيها ميبرد. آقا معلم كه در اول مهرماه آه در بساط نداشت كه با ناله سودا كند، چند ماه بعد كت و شلوارهاي گرانقيمت ميپوشيد و اتومبيل آقاي جمالي نيز اغلب زير پاي او بود. روزي كه درسش در مدرسه بازرگاني تمام شد به علت خدماتش به آقاي جمالي، با آنكه نمرههاي بالائي نداشت به عنوان بورسيه به كانادا فرستاده شد...
دو سال بعد با اعلام سقوط رژيم شاهنشاهي، آقا معلم كه مدتي به علت نرسيدن ارز در تورنتو رانندگي ميكرد به اتفاق اغلب بچههاي انجمن اسلامي سفارت ايران را اشغال كرد و تصاوير خميني را به جاي تصاوير شاه به ديوارهاي سفارت نصب كرد.
در بازگشت به ايران آقا معلم خيلي زود مورد توجه شيخ علي اكبر بهرماني قرار گرفت. شيخ او را به حلقة نوكران خود يعني حسين موسويان، سيروس ناصري، مجيد هدايت زاده، حاجي ساداتيان و... راه داد. بعد هم دستش را گرفت و به وزارت نفت برد، از آنجا بر كرسي رياست بانك مركزياش نشاند تا با يك تصميم جنون آميز به دارندگان گذرنامه پنج هزار دلار بدهد و سه هزار تن از ساكنان نوق و بهرمان را يكشبه به دولت و مكنت از طريق فروش ارز بانكي در بازار آزاد، برساند. آقا معلم مدتي بعد به كانادا اعزام شد چون حاج محسن و آقا مهدي و ياسر جون فرزندان شيخ همراه با بعضي از اقوام قصد سرمايه گذاري در اين كشور داشتند. آقا معلم گو اينكه اسماً سفير جمهوري اسلامي بود اما رسماً سفارت شيخ علي اكبر را برعهده داشت. در كانادا آقا معلم بدون هيچ نوع نظارتي ميليونها دلار براي مدرنيزه كردن سفارت و خانه سفير ــ يعني خودشان ــ هزينه كرد. و از آنجا پس از درنگ كوتاهي در دارالخلافه به ژاپن اعزام شد تا مانع از ضايع شدن حق و حقوق آل بهرماني نوقي در معاملات نفتي و واردات اتومبيل و كالاي الكترونيكي شود و در عين حال اجازه ندهد ژاپنيهاي چشم تنگ به جاي آستان بوسي سلطان نوق، خداي ناكرده باب گفتگو را با اصلاح طلبان بگشايند.
وقتي مأموريت آقا معلم در توكيو به پايان رسيد، ارباب بهرماني به او قول داد وسيله انتخابش را به دبيركلي اوپك فراهم كند. اما عراقيها و سعوديها به ميدان پريدند كه دبيركلي سهم ما است. آقا معلم از اين بابت خيلي افسرده بود اما شيخ علي اكبر خرازي را احضار كرد و به او دستور داد آقا معلم را به معاونت اقتصادي و بينالملل وزارت خارجه منصوب كند. با صدور حكم معاونت، ارباب بهرماني مطلع شد همين روزها دوره سفارت مرتضاي اصلاح طلب سرمدي در دربار سنت جيمز به پايان ميرسد و خاتمي در صدد است امين زاده را به لندن بفرستد، در حالي كه با توجه به سفرهاي متعدد ياسرجون و آقا مهدي و فائزه خانم به لندن و خريد خانه همپستد، لازم است فرد محرمي به سفارت اعزام شود كه مثل آقا مرتضي، به شازده پسرها و شازده خانمها بياعتنائي نكند. چه كسي بهتر از آقا معلم كه از ذوب شدگان در ولايت بهرمان است! چنين بود كه شيخ علي اكبر بار ديگر خرازي را احضار كرد و به او دستور داد براي آقا معلم اگرمان ــ پذيرش ــ بخواهد.
پيش از تحويل گرفتن سفارت نيز از طريق آقاي جمالي كه پس از تأسيس واواك به خدمت امنيت خانه ولي فقيه درآمده است، و دلالي فردي كه در حضور و حضر پرفسور لندني است و در سفر مدرس حوزه و انستيتوي مطالعات ولايتي، چند كنفرانس براي آقا معلم در لندن و آكسفورد و كمبريج برپا كنند تا محافل علمي و دانشگاهي بلاد فخيمه با اين نابغه دوران و مجاهد سرفراز عرصه ايمان، آشنا شوند.
با توضيحاتي كه دادم گمان ميكنم شما نيز با اسم آقا معلم آشنا شدهايد. اگر بيتوجهي به نوابغ ايران باعث آن است كه نتوانيد نام آقا معلم را حدس بزنيد، يكماه صبر كنيد تصوير ايشان را سوار بر كالسكه در كنار بانوي چادرپوش در حال تشرف به آستان ملك پاسبان علياحضرت اليزابت دوم، براي پابوسي و تقديم سلامهاي ويژه شيخ علي اكبر بهرماني نوقي مشاهد خواهيد كرد. فقط يك راهنمائيتان ميكنم هنوز هم با آنكه آقا معلم به مقام وزارت و سفارت رسيده و وزنش نيز نسبت به روزهاي معلمي چهل كيلوئي افزايش داشته است، دوستان نزديك او، او را ممد ريزه و بعضي نيز حسين چهارابرو صدا ميزنند.
شنبه 4 تا دوشنبه 6 سپتامبر
1 ــ عزت ابراهيم الدوري نيز دستگير شد. من اطمينان داشتم كه دكتر اياد علاوي نخست وزير عراق پس از خاتمه دادن به غائله مقتدا صدر و رسوا كردن جمهوري ولايت فقيه ديگر دشمنان آزادي و استقرار عراق را از سر راه بر ميدارد. منتظر شنيدن خبر دستگيري و يا كشته شدن ابومصعب الزرقاوي تروريست نشاندار اردني در هفتههاي آينده باشيد.
پيش از پرداختن به گزارشهاي مربوط به عراق اجازه دهيد با همة دلم از اسلام ناب انقلابي محمدي از نوع ولايتي، بن لادني،چچني، سوداني، لبناني و شيطاني ابراز انزجار كنم. آنچه اين هفته در مدرسه هزار كودك و انسان معصوم در اوستياي شمالي رخ داد چنان جانم را پر درد كرده است كه از هرچه رنگ و بوي مقاومت و انقلابي گري دارد نفرت دارم. صدها كودك معصوم و زن و مرد و پير و جوان را به اسم مبارزه براي استقلال چچنستان و اسلام به قتل رساندن و اتوبوسي را در اسرائيل با سرنشيناني كه هيچ نقشي در تنظيم و اجراي سياستهاي اريل شارون و دست راستيهاي اسرائيلي نداشتند، منفجر كردن، سينه 12 كارگر بيچاره نپالي را شكافتن و سر رانندگان مصري و اردني و ترك و بلغاري را به اسم مبارزه با اشغالگران آمريكائي بريدن، فقط جنايتكاراني از نوع بن لادن و برادر شامل چچني و حسين نصرالله لبناني و ابومصعب اردني و البته سرداران ولايت جهل و جور و فساد و قلم به مزداني مثل ايماني و شريعتمداري سربازجوي ولايت و مسيح مهاجري مجنون را به رقص و پايكوبي وا ميدارد.
نه يهود و نه نصاري هيچكدام عليه اسلام وارد جنگ نشدهاند، اين حافظان بيضه اسلامند كه به روي مسلمانان و مسلماني، توپهاي پر از نفرت و انزجار شليك ميكنند. شيخ يوسف قرضاوي بلبل ريشوي تلويزيون الجزيره كه بچههايش در گران ترين مدارس انگليس درس ميخوانند و سالي يك ميليون دلار از شيخ قطر پول ميگيرد فتوا ميدهد كه به گروگان گرفتن و قتل غيرنظاميان آمريكائي در عراق جايز است و محمود محمدي سخنگوي سابق وزارت خارجه كه پرونده آلودگيهايش در مصر عاملي شد تا به خدمت دستگاههاي جاسوسي درآيد خواستار حمايت رسمي رژيم از مقتدا صدر و ابومصعب زرقاوي و ديگر تروريستهاي عراق ميشود.
حسين نوري همداني كه در 72 سالگي زن چهارده ساله گرفته، فتوا ميدهد كه نيمي از وجوهات را براي جيش المهدي ارسال كنيد تا با امكانات بيشتري به تجاوز دختران و پسران جوان در بصره و نجف و كربلا و كوفه مشغول باشند. از اين اسلام ناب خونين و نفرت آلود بيزارم. اسلام من همان بود كه پيام آورانش راشد و دكتر سيد محسن بهبهاني و ذبيحي و مناقبي و دكتر عباس مهاجراني بودند. مراجع و فضلايش از نوع مرحوم شريعتمداري و امام موسي صدر و علامه رضا صدر و دكتر مهدي حائري يزدي بودند. من از اسلام مقتدا صدر و احمد جنتي و علي فلاحيان بيزارم، و نفرتم را با همة دلم فرياد ميزنم...
باري به عراق بازگرديم. تعداد جنازههاي افرادي كه به دستور مقتدا صدر در حرم حضرت علي به قتل رسيدهاند به 114 جنازه رسيده كه در ميان آنهمه، جنازههاي ده دختر دوازده تا شانزده ساله و 8 پسر بچه 8 تا 14 ساله نجف را تكان داده است. به همه اين كودكان و نوجوانان بشكل وحشيانهاي تجاوز جمعي شده، و خود مقتدا به اعتراف «ابو مهدي» يكي از محافظان دستگير شدهاش به سه تن از اين دختران و دو پسر بچه تجاوز كرده است. حال آقاي ايماني دستيار حسين بازجو در كيهان توصيه ميكند از چنين حيواني حمايت شود. آقاي ايماني از اينكه يك پسربچه فلسطيني به مادرش به دروغ گفته به عروسي ميرود اما به جاي آن رفته و خود و دهها انسان بيگناه را در تل آويو منفجر كرده ابراز شادماني ميكند. با چنين آدمهائي چه بايد كرد؟
در عراق به دنبال سفر دكتر ابراهيم جعفري معاون رئيس جمهوري و برهم صالح معاون نخست وزير به تهران، دولت دكتر اياد علاوي اسناد مربوط به مداخلات گسترده سپاه و سپاه قدس را در امور داخلي عراق و نقش آنها در گسترش عمليات تروريستي را در پروندهاي جمع كرده كه به زودي تحويل دبيركل سازمان ملل داده خواهد شد. دهها تن از جاسوسان و عوامل رژيم كه از وابستگان سپاه بدر و ميليشياي حزب الدعوه بوده و وارد كارهاي دولتي شده بودند شناسائي و تعداد زيادي از آنها اخراج شدهاند.
احمد چلبي نوكر دست به سينه ولي فقيه ايراني و خادم سابق محافظه كاران نو آمريكائي، رسوا و بياعتبار، براي جلوگيري از تحويل دادنش به اردن دست و پا ميزند. خيليها بر اين باروند كه تلاش براي به قتل رساندن او برخلاف تصور رايج، از سوي رژيم، انجام گرفت چون حضرات در تهران ميدانند چلبي اهل معامله است و اگر پايش بيفتد پرده را بالا خواهد زد و نام حقوق بگيران امنيت خانه ولي فقيه رافاش خواهد كرد.
2 ــ بيش از يكصد و پنجاه جوان شيعه پاكستاني و بنگالي و هندي، مقيم اروپا با برنامه ريزي شيخ محسن اراكي نماينده سابق ولي فقيه در لندن، تابستان امسال به ايران سفر كردهاند. دوستي كه آنها را در هتل شاه عباس (عباسي) اصفهان ديده بود نقل مي كرد كه داماد پاكستاني آقاي اراكي سرپرست گروه ميزبانان اين جوانان بود كه علاوه بر ديدار ازديدنيهاي ايران، در يك دوره شستشوي مغزي (دروس ايدئولوژي) شركت كردهاند. خانوادههاي اين جوانان كه خوشحال از سفر فرزندانشان به ايران و تشرف به حرم رضا هستند، خبر ندارند كه رژيم قربانيان بعدي خود را از ميان اين افراد بر ميگزيند. بسياري از قاتلان مخالفان رژيم در خارج از كشور از ميان جواناني از نوع همين ميهمانان رژيم برگزيده شده بودند.
من نام شماري از اين جوانان را پيدا كردهام و ميكوشم خانوادههاي آنان را از خطري كه فرزندانشان را تهديد ميكند، آگاه سازم.
(در نهايت هزار شكايت و فرياد از غلط هاي چاپي، هفته گذشته كه فريادم به آسمان رفت. اگر توانستيد با مراجعه با سايت من مطلبم را به صورت تصحيح شده ملاحظه فرمائيد.)
September 9, 2004 02:44 PM