April 07, 2005

عاشق شو ار نه روزي كار جهان سر آيد...

يكهفته با خبر
سه شنبه 29 مارس تا جمعه اول آوريل
پيشدرآمد: دو مجموعه از مقالات حضرت استادي و پدر فرزانه ام دكتر احمد مهدوي دامغاني به دستم رسيده است. چهار كتاب را كه در دست دارم زمين گذاشته ام و تمام هفته دلمشغول بند بند نخستين اين دو مجموعه يعني «در حديث ديگران» هستم كه اغلب مقالاتش را نه يك بار بلكه بارها خوانده ام و هر بار حلاوتي تازه و معاني پنهان را كشف ميكنم كه پيش از اين از نگاه و دل و عقلم پوشيده مانده بود. چند باري به اشاره گفته ام و نوشته ام كه در اين جهان فاني كه بلامعرفتي از مظاهر ثابتة آن شده است دو عزيز به يادگار مانده از پدر دارم كه يكي سايه اش از خانه پدري بر سر من است (حضرت حسنعلي خان صارم كلالي كه در مشهد همجوار ضامن آهوست) و دومي استاد گرامي دكتر مهدوي دامغاني.

هر بار كه بانگي از استاد در گوشم ميريزد جان و جهانم تازه ميشود. مراقب من است، مطالب ناقابل مرا با دقت دنبال ميكند. و اگر لازم شد گوشم را مي پيچاند و يا زمزمة تشويق و تشجيع در جانم ميريزد. گمان نميكنم نزد او جائي كمتر از رفيق رفيقانم ناصر (مرتضي) فرزند صلبي استاد كه با فاصلة كوتاهي در يكسال به دنيا آمده ايم، داشته باشم.
در اينجا نه قصد آن دارم كه درباره كتاب استاد نقدي بنويسم و يا شرحي و نه آن كه به معرفي كتاب بپردازم كه چنين آثاري نياز به معرفي و نقد ندارد، ماندگاري بر پيشاني آنها ثبت است چنانكه جاودانگي با نام كاتبانش گره خورده است. قصد من اما اشاره به سلسله اي است كه هر روز يكي از آنها خاموش ميشود و دريغا كه برخلاف سپاه جاويدان داريوش بزرگ هخامنشي، جاي آنها را سواري از آن دست تك تاز و تيزرو در پهنه ادب و فرهنگ و علوم نميگيرد. در بيست و شش سال حكومت دينفروشان ريائي كه سكه قلب در بازار حلب ميفروشند، ريشه فرهنگ و ايمان و عرفان و ايران را يكجا با هم خشكانده اند. در چنين وادي خشكي، عجيب نيست كه عالم فلسفه دان ادب دوستي، مقام مريدي حضرت مولانا و كفشداري آستان پير طوس و پرده داري ايوان خواجه بزرگ شيراز را به عنوان جهيزيه عروسي دخترش در برابر شيربهاي رياست مجلس شوراي ولي فقيه يكجا به خانه آقازاده نايب امام زمان بفرستد و عين خيالش هم نباشد كه ديروز دست به سينه رو به قبلة شيراز مناجات عشق ميخوانده اما امروز سر به آستان قبله چهار راه آذربايجان مينهد و خوشحال است كه روزنامه ها تصويرش را هنگام صرف افطار پائين دست ارباب و در كنار جنايت پيشه گاني مثل علي فلاحيان و احمد جنتي و اصغر حجازي ثبت ميكنند و به تاريخ ميسپارند. بله نبايد شگفتي زده شد وقتي جوجه تازه از تخم درآمده اي را ميبرند و در كرسي «سجاد»ي و «شهيد»ي مينشانند. معلوم است كه در چنين دياري شاعر و اديب كدكني بايد ره غربت گيرد و فاضل عارف دامغاني به جاي افاضه رساندن به بچه هاي ايران ناچار شود رحل اقامت در فيلادلفيا افكند و آواي گهربار را در هاروارد سر دهد.
گفتم كه قصد نقد و بررسي مقالات مجموعه «در حديث ديگران» را ندارم. (همينجا توضيحي بدهم درباب چهارگانه آقاي مصداقي در بارة زندانهاي رژيم و دوراني كه ايشان در اين زندانها گذرانده است. در اشاره اي كوتاه نامي را كه ايشان بر يكي از مجلدات اربعه گذاشته بود ذكر كرده بودم و اينكه كتاب در سه جلد است. دوستم رضا اغنمي جلد چهارم را چند روز بعد به دستم داد. اين دو نكته را زنداني كبير بهانه كرده بود براي بي اعتبار كردن آنچه در باب كتابشان ذكر كرده بودم. در حالي كه بحث من نه درباره اسم كتاب بود و نه تعداد مجلداتش، سخن من بر سر اين بود كه جناب ايشان يا در دوران زندان كامپيوتر همراه داشته اند كه حتي متراژ مستراحها و راهروها و اسم دهها بلكه صدها زنداني و زندانبان و بازجو را حفظ كرده اند و جزئيات عطسه كردن فلان زنداني و يا چشم غره بهمان پاسدار را در همان دوران به ثبت رسانده اند و يا آنكه پس از آزادي از مواهب دوران توبه برخوردار شده و انواع و اقسام اطلاعات ريز و درشت و حتي گزارش درجه حرارات طي دوران زندان ايشان، از سوي مقامات دانشگاههاي اوين و قزل حصار و ... در اختيارشان قرار گرفته است. والاّ زنداني درهم شكسته اي كه مثل كتايون آذرلي با هزار شكنجه روحي و جسمي، با درد و خشم از زندان بيرون مي آيد، نميتواند مثل حضرتش به ياد بياورد كه مثلاً روز سوم شكنجه ضربة كابل انگشت كوچك پاي چپش را بيشتر آسيب رساند يا شست پاي راستش را...) در كشوري كه محمود احمدي نژاد خاصه مداح ولي فقيه كه افتخار ميكند بيش از هزار بار در سالهاي شصت و شصت و هفت تير خلاص در مغز زندانيها خالي كرده پس از ارتقا به مقام شهرداري، يكشبه صاحب عنوان دكترا ميشود، آشكار است كه احمد كريمي حكاك چندان رغبت نكند با عنوان حقه اش يعني دكتر حكاك صدايش كنند و پر بكشد و آن سوي جهان در سياتل و مريلند، پرچم پاسداري از زبان و ادب فارسي را به دست گيرد. كتاب استاد مهدوي دامغاني را كه ميخوانم (و اينجا درودي دارم به خواهر والا و انديشمند حقاً نابغه ام فريده مهدوي دامغاني صبية كوچك استاد، كه امروز نامدارترين مترجم ايراني است و در تقدير و بزرگداشتش در ايتاليا، شواليه ها صف ميبندند و او را بر والاترين كرسي ابداع و فرهنگ مينشانند و والاترين نشان علمي را براي ترجمه كمدي الهي دانته و دهها ترجمه و تأليف ديگر از فرهنگ و ادب ايتاليا و فرانسه و لاتين تقديمش ميكنند. همين فريده كه در محضر استاد در خيابان ثبت ميآمد و خودنويسهاي رنگارنگش را به روي ميز ميگذاشت و مشق فارسي و فرانسه مينوشت، مقالات استاد را جمع آوري كرده و همسر گرامي او خلبان بيژن محمدي كه مدير نشر «تير» هم هست به چاپ رسانده است).

به جاي چنگ و ناي ني
در دانشكده حقوق ما، دكتر سيد حسن امامي و مرحوم دكتر نصيري و متين دفتري و مشكوه و سنگلجي و ابوالحمد و شهيدي و جوانترينشان زنده ياد دكتر حميد عنايت درس ميدادند و بزرگواري چون دكتر علي آبادي بندهاي حقوق به قول خودش بين ملل و اساسي را در گوش جانمان ميريخت. زرين كوبها و فروزانفرها و صفاها و يارشاطرها و استاد همائي ها و مهدوي دامغاني ها و محجوب ها و صديقي ها و متيني ها و جوانترهايشان شفيعي كدكني ها و آجوداني ها در دانشكده هاي ادبيات مان در تهران و مشهد و اصفهان و تبريز و... درس ميگفتند. بله در عصر آن پدر و پسر دانشگاههاي ما هر يك مدينه العلمي بود كه نه به آساني به آن راه مييافتي و نه مفتي مدرك ميگرفتي و از آن مهمتر راه يافتن به كادر آموزشي و علمي اش كار هر كسي نبود. فرهنگستان دوران آن پدر و پسر طاغوتي را به ياد بياوريد و اعضايش را از حكمت و فروغي و قزويني تا معاصران پيش از حمله فارغ التحصيلان فيضيه و حقاني و حجت پيش نظر آوريد آن وقت به فقر فرهنگي امروز پي ميبريد كه حداد عادل عصاي رياست فرهنگستان را در عصر شدّاد ظالم از چه رو، در دست دارد!!
يك زماني رياست دانشگاهمان با علي اكبر سياسي و جهانشاه صالح و پروفسور رضا و عاليخاني بود، حالا اصلاً رئيس دانشگاه را ميشناسيد؟ بعد از دكتر ملكي كه از دانشگاه به زندان رفت، چه كساني رياست بزرگترين مركز آموزشي عالي كشور را عهده دار شدند؟ سقوط تا چه حد كه تاجر پاچه ورماليده اي به نام عبدالله جاسبي با شركت دادن شماري از اركان قدرت دكاني به نام دانشگاه آزاد برپا ميكند كه در دو سه شماره آينده در رابطه با آن و حجم دزدي و سوءاستفاده مالي و نزول سطح علم و دانش در آن گزارشي تكان دهنده را به اطلاع شما ميرسانم. دكاني كه ساليانه ميلياردها تومان از خانواده هاي ايراني ميگيرد تا بعد از چهار سال مدركي به دست فرزندانشان بدهد كه نه از نظر مادي ارزشي دارد و نه از ديدگاه علمي داراي اعتبار است. فرماندهان سپاه ولي فقيه يكايك از دانشگاه آزاد قشم و عجب شير و ابرقو دكترا ميگيرند و محمود احمدي نژاد جلاد كارت ويزيت چاپ ميكند و جلوي اسمش عنوان Ph-D ميگذارد.

عصر بزرگان
دكتر احمد مهدوي دامغاني ثمرة عصري است كه در آن استادان حتي اگر مثل دكتر قاسم غني و مرحوم دكتر شيخ حسن خان جبل عاملي، در مدرسه طب تلمذ كرده بودند اما هر يك مدرسه اي از فضل و ادب و كمالات انساني به شمار ميرفتند. نگاهي به خاطرات و خطرات مخبرالسلطنه هدايت بيندازيد و يادداشتهاي تقي زاده و قزويني و خاطرات احتشام السلطنه و زندگاني من مستوفي را ورق بزنيد، اينها دولتمردان و نويسندگان و اساتيد عصري بودند كه در هوايش مهدوي دامغاني ها رشد ميكنند و خود به عرصة استادي گام مينهند. چه انتظاري داريد، ميخواهيد در زماني كه ناصر ابوالمكارم شيرازي شكر و قندفروش و ابوالقاسم خزعلي مرتجع و مصباح يزدي پرگوي متظاهر فريبكار اساتيد و فحول حوزه علميه اند، مرداني چون علامه رضا صدر و آقا موسي صدر و سيد هادي خسروشاهي و مرحوم علي آقا حجتي و اساتيدي هم چون استاد تازه درگذشته آشتياني بزرگ و علامه مرحوم طباطبائي از حوزه بيرون آيند؟ معلوم است كه شاگردان مكتب دكانداران دين كساني از قماش كميل كاوه رهبر حزب الله اصفهان و حجت باطل شيخ ذوالقدر و اصغر حجازي و مصطفي پورمحمدي و علي فلاحيان خواهند بود.
از دانشگاهمان نيز دكتر احمدي نژاد و دكتر سردار محمد باقر ذوالقدر و جناب دكتر علي هاشم آملي ملقب به لاريجاني و دكتر سعيد امامي بيرون ميآيند. عبدالكريم سروش نيمه تبعيدي ميشود چون «آقا» از او خوشش نمي آيد و مدرس و خطيب سلطاني جانوري ميشود به نام حسن عباسي كه البته لقب دكتر هم دارد و مثل بلبل چرنديات بلغور ميكند.
پيشدرآمد امدم به طول انجاميد اما دلم انباشته بود. كتاب استادم مجالي فراهم آورد تا به نكاتي چند درباره سقوط بزرگ اشاره كنم. در عين حال هنوز اميدوار باشم كه كساني چون استاد با لطف الهي همچنان منبع فيض هستند و نيز اينجا و آنجا يافت ميشوند گوهر شناساني كه يكي چون صادق خرازي برخلاف عم وزيرش، منزلت و قدر بزرگان فرهنگ و ادب و هنر و علم را حداقل به لفظ ميداند، و آن يكي با انتشار فصلنامه اي كه نام ولايتش كرمان را بر آن مينهد بيباك از تعرض گزمه سر به كوي عرفان و ادب مينهد و علي اصغر مظهري كرماني را مي يابد كه در روزگار بيصدائي، صداي ما بود. و سومي به هر قيمت و هر بدبختي «بخارا» را بيرون ميدهد و چهارمي از هر گوشه كه ميرانندنش، باز هم سر از روزني بيرون ميكند و اگر «كلك» نشد، «حافظ» را بيرون ميدهد. به دلخوشي از هم اينان است كه ميدانم از اين سقوط بزرگ نجات پيدا خواهيم كرد. و همان گونه كه استاد مهدوي دامغاني بر تارك كتاب خود آورده است: «ما پيروزي آشكاري برايت پيش آورديم... خدا ياورت باشد، ياري پيروزمندانه...»

شنبه 2 تا دوشنبه 4 آوريل
حزب الله در صحنة سياسي
1 ــ به اشاره چند هفته پيش يادآور شدم كه حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان آدم عاقل و سياستمداري با خرد است كه اگر مطمئن شود با بيرون كشيدن دستش از بيعت بشار بعثي سوري و سيدعلي نيم خراساني تهراني، جائي در پيكرة سياسي لبنان نصيب او و گروهش خواهد شد، در اين مهم تأخير روا نخواهد داشت. اين هفته او به دنبال ملاقات با وليد جنبلاط رهبر فعلي اپوزيسيون لبنان و نيز دريافت پيغامهاي با واسطه اي از آقاي ديويد ساترفيلد دستيار وزير خارجه آمريكا در امور خاورميانه، اعضاي اصلي شوراي سياسي و هيأت اجرائي حزب الله را فراخواند و با آنها به گفتگو نشست. تا در رابطه با آينده حزب الله و خواست ايالات متحده (خلع سلاح حزب الله در مقابل حذف صفت تروريست از كنار اسمش و به رسميت شناخته شدنش از سوي آمريكا و اتحاديه اروپا) نظر آنها را جويا شود. قبل از هرچيز اجازه دهيد درباره نوع رابطه حزب الله با تهران و دمشق كمي توضيح دهم.
حزب الله امروز با آن گروه تروريستي آدم ربائي كه علي اكبر محتشمي به طريقة سزارين در سال 1982 از شكم جنبش امل بيرون آورد و رهبرانش صبحي طفيلي و عباس موسوي و مصطفي الديراني و عماد مغنيه و برادران الحمادي بودند تفاوتهاي آشكاري دارد. امروز حزب الله داراي يك نيروي رزمنده آموزش ديده چهار تا پنج هزار نفري است كه بسياري شان داراي تحصيلات دانشگاهي و تخصصهاي علمي هستند. البته در كنار اين جمع عده اي نيز افراد جاهل مثل انصار حزب الله و نيروهاي سركوبگر خودمان وجود دارند كه اغلب در هيأت سياهي لشگر ظاهر ميشوند. كادر سياسي حزب الله شامل يك گروه هزار نفره از روزنامه نگار، برنامه ساز راديو تلويزيوني، خطيب، سياستمدار و... است كه 9 تن از آنها به عنوان نمايندگان حزب عضو پارلمان لبنان هستند. دستگاه امنيتي حزب الله كه توسط سازمان اطلاعات سپاه و وزارت امنيت رژيم برپا شد امروز داراي متخصصاني است كه هر يك در امور ويژه اي مشغول به كارند. در كنار اين ارگانها، حزب داراي تشكيلات مخفي مالي و امنيتي است كه شبكه گسترده اي از سازمانهاي خيريه، فرهنگي، ديني، بهداشتي، خدمات و... را اداره ميكند. مجموعه افرادي كه به طور مستقيم در خدمت حزب الله هستند و حقوق و مواجب ميگيرند حدود ده هزار نفرند و گروهي كه به نحوي با حزب در ارتباطند و يا از كمكهاي حزب برخوردار ميشوند تعدادشان به بيش از 50 هزار تن ميرسد. چنين تشكيلاتي فقط با بودجه سالي 800 ميليون دلاري ارسالي از تهران اداره نميشود بلكه هم چون سازمان مجاهدين خلق كه بودجه دريافتي از صدام حسين را به كار انداخت و از مالزي تا برزيل شركت و مؤسسه درست كرد و چندي كار خريد براي رژيم صدام را نيز عهده دار شد، حزب الله نيز با تأسيس شركتهاي تجاري و ساختماني و خدمات در لبنان و سوريه و بعضي از كشورهاي آفريقائي و آمريكاي لاتين، امروز داراي پشتوانه مالي عظيم و امكانات بسياري است كه در صورت قطع كمكهاي جمهوري اسلامي و حذف هزينه هاي نظامياش به خوبي قادر است به عنوان يك مجموعه بزرگ سياسي، فرهنگي، خدماتي در لبنان فعاليت كند. البته تا زماني كه حزب الله به نيابت از سوريه و جمهوري اسلامي با اسرائيل در حال تخاصم و درگيري است، حسن نصرالله نميتواند سرنوشت خود را از سرنوشت رژيم بعثي سوريه و نظام فقاهتي ايران جدا كند. اينكه خرازي به شتاب به دمشق ميرود خود نشانه اي از افزايش نگرانيهاي رژيم ولايت فقيه و همتاي سوري اش از تمرد نصرالله و كارساز شدن ميانجيگري وليد جنبلاط بين حزب الله و دولت آمريكا، ميباشد.

خاتمي و آخرين تلاشها
2 ــ دو سه هفته پيش، از سفر احتمالي آقاي خاتمي به فرانسه خبرتان كردم. شگفتا كه سيدنا در پايان دوران رياستش اين همه در راه زمينه سازي براي بقاي نظامي كه آن همه به اعتبار و حيثيت او لطمه زد و مانع از آن شد كه نقش او به عنوان يك مصلح تاريخي در تاريخ ايران به ثبت برسد، تلاش ميكند. راستي چرا؟ آرزو ميكنم استاد بزرگوار دكتر صادقي پدر همسر آقاي خاتمي همين سئوال را با داماد عزيزش در ميان گذارد.
به هر حال در ميان سه كشور اروپائي كه پرونده اتمي ايران را به دست گرفته اند تا راهي بيابند كه اين پرونده به شوراي امنيت نرود، دولت فرانسه و حضرت ژاك شيراك همچنان با نظر لطف خطاپوشش اهل ولايت فقيه را مينگرد. البته قرارداد پربركت توتال را نبايد از نظر دور داشت. دولت بريتانيا برخلاف تصور پيروان مكتب دائي جان ناپلئون نه تنها در سياست خود نسبت به رژيم تجديد نظر كرده است بلكه همه نشانه هاي بينه حاكي از آن است كه در بعضي امور، لندن شتاب بيشتري در جهت كمك به ايجاد يك تغيير اساسي در ايران به خرج ميدهد.
تعجب نبايد كرد همانطور كه در عراق مشاهده ميكنيم انگليس با تجارب تاريخي خود در تعامل با مردم خاورميانه و به ويژه ايرانيها و عراقيها زودتر از بقيه آثار شكستگي و خط افتادن كاسه ولايت فقيه را كشف كرده است. آلمانيها نيز چنان زير فشارهاي اقتصادي و بيكاري كمر خم كرده اند كه حاضرند دست به سينه در خدمت آمريكا باشند تا جناب بوش از سر لطف به بالا رفتن قيمت دلار رضايت دهد و صادرات آلمان را از ركود فعلي بيرون آورد.
رژيم بعد از حوادثي كه در لبنان و قرقيزستان رخ داد و با شكست توطئه اش در زمينه روي كار آمدن يك دولت شاخ شكسته نوكر ولايت فقيه در عراق و ميدانداري عبدالعزيز حكيم و پسرش عمار (درباره او خواهم نوشت) اينك دريافته است كه كارش با متوقف شدن غني سازي اورانيوم هم به سامان نميرسد بلكه شروط آمريكا كه بريتانيا نيز تحقق آن را مي طلبد، شامل دست كشيدن از حمايت حزب الله، عدم مداخله در عراق و متوقف شدن هرگونه كمكي به گروههاي تروريستي در منطقه و سرانجام آزادي انتخابات در ايران و حذف شوراي نگهبان ميباشد. در چنين فضائي همة اميد رژيم به فرانسه است. چون حضرات ميدانند روز واقعه در شوراي امنيت روسها و چيني ها حداكثر راي ممتنع به قطعنامه محكوميت رژيم و برقراري مجازاتهاي سياسي و اقتصادي خواهند داد در حالي كه اگر سبيل فرانسه كاسب بي اعتنا به ارزشها را چرب كنند ممكن است برادر شيراك از حق وتوي خود استفاده كند. اما آقايان غافلند كه بوش با جلو انداختن شيراك در مسأله لبنان، در واقع رشوه اي به او داد كه به مراتب از رشوه رژيم جمهوري اسلامي براي فرانسه كه خود را مادرخوانده لبنان ميداند با ارزشتر است. به همين دليل نيز بنده نتيجه مهمي براي سفر آقاي خاتمي پيش بيني نميكنم.
3 ــ عمار الحكيم فرزند عبدالعزيز حكيم است كه با كشته شدن برادرش محمد باقر حكيم، به رياست مجلس اعلا رسيد و امروز در رأس قائمه (فهرست) عراق موحد وارد پارلمان عراق شده است و اختيار دكتر ابراهيم الجعفري رهبر حزب الدعوه و نامزد نخست وزيري عراق را نيز در دست دارد. عمار دست پروردة سپاه و حاج مرتضي رضائي و ابوالقاسم سليماني فرمانده سپاه قدس است. به قول بعضي روي زانوي حاج مرتضي بزرگ شده و در مكتب اصغر حجازي درس معرفت آموخته است. به همين دليل نيز آقاي خامنه اي در آخرين ديدار با او وي را «عمّارنا» يا عمار ما صدا زده بود. ميگويند نقشه اي نيز براي خارج ساختن عبدالعزيز در اطلاعات سپاه كشيده اند تا عمار را كه همه سلولهايش از مكتب ولايت فقيه و سپاه قدس مايه گرفته در عراق به خدمت گيرند.
من البته بر اين باورم كه تا اياد علاوي و غازي الياور و مسعود بارزاني و جلال طالباني و حسين صدر و اياد جمال الدين و البته حضرت سيستاني باقي هستند، عمار نيز سرنوشتي بهتر از عمش پيدا نخواهد كرد.

April 7, 2005 01:10 PM







advertise at nourizadeh . com