April 21, 2005

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست...

يكهفته با خبر
سه‌ شنبه 12 تا جمعه 15 آوريل

پيشدرآمد: استاد به همراه دكتر كامشاد محقق نازنين از در درآمد. به وصفش خواندم «از در درآمدي و من از خود به در شدم...» و حقاً به رويتش از اين جهان به جهان دگر شده بودم. در قفايش اينهمه سال ركاب تلمّذ زده بودم. شاهنامه را در نگاه او شناخته بودم و جلوه‌هاي مينياتوري زبان فارسي را، او با نثر فاخر و زيبايش به من شناسانده بود. حضورش در دفتر من آنقدر مغتنم بود كه دوستي از راه آمده را خبر كردم و نيز جمال بزرگ زاده همكارم را كه سخت غرق در گزارش عربي بود و خواستم كه بر چشمه صحبت يكي از هزار فرزانه خانه پدري كه حالا چون من و او غربت نشين است، تأمل كند.

عجب روزي بود. دكتر كامشاد در كار تأليف دو كتاب خواندني‌ اش بود و استاد با وعده اينكه بعضي از نامه‌هاي خصوصي ‌اش را به دست چاپ دهد، ساعات مصاحبت را شيرين‌ تر كرده بود. استاد شاهرخ مسكوب از پاريس آمده بود، هشتاد ساله مردي كه جواني در نگاه پرفروغ و صداي سرشار از زندگيش موج مي‌زد. از نامه‌ اي گفت كه پس از درگذشت هم نفسي از دير و دور، براي همسر او به ايران فرستاده بود. امنيت خانه ولي فقيه نامه را برنتافته بود و مؤاخذتي گران در پي آمده بود. گفت روز و شباني گريستم كه كار ملك و ملت به آنجا رسيده است كه اوباش تيغ به دست چنان زنده خواران عصر مرشد بزرگ صفوي به جان اهل قلم افتاده‌اند. واژگان را پوست مي‌كنند و شاعران را سينه مي ‌درند. از اديبان چه گويم كه زنده زنده گوشتشان را به نيش مي‌ كشند. گفتم همه زيبائيهاي شما در «كتاب كيوان» تجلي يافته است. بعد از هزار سال هنوزم نم اشك به چشمش زد. چنانكه نام اسفنديار به اشكش مي ‌كشاند. نگاه مسكوب به اسطوره در يك روند مستمر، از اسفنديار به رستم و از آنتيگون به آشيل و از «اديب» سوفوكل به «سليمان» رسيده بود.
استاد در آن بعد از ظهر لندني با درك اشتياق حاضران، چنان زبان عشق گشاده بود كه گذر ساعتها را نفهميديم. وقتي برخاست كه وقت رفتن است، آرام در گوشم گفت مگذار سياست و روزنامه ترا از شعر بربايد. دو دفتر شعرم را تقديمش كردم. از پاريس نامه‌اي نوشت كوتاه اما چنان عزيز كه سردفتر مجموعه نامه هايش كرده‌ ام و بر سر آنم كه اين مجموعه را به زودي زود منتشر كنم. «عزيزم شعرها را نه يكبار بلكه بارها خواندم. جوهره جانت را در آن ديدم و طنين فريادت را از بند بندش شنيدم... شاهرخ».
به همين كوتاهي، و بعد... شاهرخ مسكوب در 81 سالگي در غربت درگذشت. كسي گفت صادق خرازي و نماينده ايران در يونسكو دكتر جلالي كه حقاً از طايفه اخيار است و از فضايلش بسيار شنيده‌ام، بسيار كوشيدند كه اگر اهل ولايت فقيه نگذاشتند سالهاي آخرين را در هواي خانه پدري سر كند، حداقل حال كه ديگر نيست، پيكر بي‌جانش در دل آن خاك معطر آرام گيرد.

فتوت در مبارزه
1 ــ از جنگ ويتنام و نبرد چريكهاي فلسطيني، و آنگاه موج چريك بازي كه وطن ما شاهد آن شد تا ظهور طالبان و القاعده و حزب ‌الله و انتحاري‌ هاي چپ و راست كه بنيان گذارشان، تاجر ورشكسته مقيم بازداشتگاه فرودگاه بغداد مسعود رجوي، خود از جان مايه نگذاشت اما دهها تن را به كام مرگ فرستاد و همسر نيمه سابقش مريم خانم نيز در پيروي از او، سه چهار انسان بيگناه را در پاريس و لندن به آتش كشاند، هيچ گروه و حزب رزمنده‌ و مبارزي همچون كردها در ستيز و جنگ، رعايت شئون انساني و اصول جوانمردي را در نظر نداشته است.
وقتي سخن از كردها مي ‌گويم منظورم هم كردهاي ايراني است كه ديرسالي حزب سرشناس و بزرگشان «دمكرات كردستان» و گروه راديكال ‌تر «كومله» پرچم مبارزه‌شان را در دست داشته است، و هم كردهاي عراق در دو حزب بزرگ دمكرات و اتحاديه ميهني كردستان است.
كردهاي تركيه نيز تا حدودي اين اصول را رعايت كرده‌اند. در دوران جنگ ايران و عراق با آنكه مبارزان كرد ايراني، بيش و كم و از سر ناچاري مجبور به آمد و شد در خاك عراق بودند اما هرگز حاضر نشدند به ستون پنجم دشمن تبديل شوند. زنده ياد دكتر عبدالرحمن قاسملو در آخرين سفرش به اروپا پيش از آنكه سربازان نه چندان گمنام امام زمان سلطنت آباد به خونش كشند، برايم تعريف كرد كه بارزان تكريتي به او گفته بود اگر در شهرهاي ايران بمب گذاري كنيد و چريكهاي كرد عراقي وابسته به دولت (جاش)ها را در منفجر ساختن پلها و مراكز دولتي كمك كنيد، ما دهها ميليون دلار در اختيار شما مي ‌گذاريم. سلاح سنگين به شما مي‌دهيم و در گرفتن منطقه مرزي كردستان شما را ياري مي ‌رسانيم. قاسملو گفته بود ما دعوائي بين خودمان و در خانه خود داريم، و حاضر نيستيم به نيابت از شما مردم خود را به كشتن بدهيم.
در مقابل رجوي در خدمت استخبارات صدام، هم كار تروريستي را در ايران دنبال مي ‌كرد هم براي رژيم عراق اطلاعات جمع مي ‌كرد و هم محل فرود موشكهاي حسين و عباس را شناسايي و در اختيار استخبارات عراق مي‌ گذاشت. ژنرال السامرائي رئيس سابق استخبارات عراق در همين لندن و در حضور عدنان حسين همكارم در الشرق الاوسط و مسئول چاپ ويژه عراق روزنامه فاش ساخت كه به توصيه رهبر مجاهدين خلق ما مدتي مناطق مسكوني را در تهران و اهواز و كرمانشاه و دزفول و اصفهان موشك باران كرديم و به ويژه در يك مورد شخص رجوي به معاون من تلفن كرد و گفت هم اكنون در غرب تهران در ساختماني بيش از يكصد كودك در جشن تولدي شركت دارند. اگر اين ساختمان را منفجر كنيد در ايران انقلاب عليه رژيم به راه مي‌افتد. بعد هم آدرس دقيق ساختمان را داد و ما عيناً‌ اين مطلب را به ستاد كل نظام منتقل كرديم. دو ساعت بعد دو موشك به سوي منطقه شهرآرا در غرب تهران شليك شد و آن بچه‌ها همه كشته شدند. اما به جاي انقلاب عليه نظام، نفرت مردم از ما و مجاهدين بيشتر شد.
در همان دوران حزب دمكرات كردستان عراق در ايران داراي پايگاههاي چندي بود. جلال طالباني نيز با ايران در آمد و شد بود. بارها سازمان اطلاعات سپاه از زنده ياد ادريس بارزاني و پس از درگذشت او از مسعود برادرش، و همين رفيق عزيز سيروان فرزند ادريس كه جواني پرشور بود خواسته بود عمليات تروريستي در عراق به نفع رژيم انجام دهند. و در حاليكه حزب ‌الدعوه و مجلس اعلا كه ادعاي پيروي از مكتب ولايت دارند، حاضر به انجام چنين اعمالي شدند كه بيگناهان بسياري در آن به قتل رسيدند، مبارزان كرد عراقي هيچگاه حاضر نشدند، حتي در برابر رژيم جنايتكار و فاشيست صدام حسين اصول جوانمردي و شئون انساني را در مبارزه زيرپا گذارند. شما تاكنون يك كرد انتحاري نداشته ‌ايد. انصارالاسلام و جندالاسلام اگر هم كردي را در جمع خود داشته باشند مطمئن باشيد كه او اسماً كرد است. تا كنون نه كردهاي ايران و نه كردهاي عراق در عمليات تروريستي دست نداشته ‌اند. اصول و مباني فكري مبارزان كرد نمي‌پذيرد كه براي از بين بردن دشمن از پشت يا نهانگاه به او گلوله بزنند. نبرد را حتي اگر در آن توان برابري با حريف نداشته باشند، تنها در جبهه و روياروي مجاز مي‌دانند.
بعد از عمليات «انفال» و كشتار وحشتناك كردها در شمال عراق توسط رژيم صدام، و برقراري حصار امنيتي توسط آمريكا و انگليس، بنا به گزارشهائي كه بعدها به چاپ رسيد،‌ كردها از پذيرفتن مأموريتي جهت انجام چند ترور و بمب گذاري در بغداد به پيشنهاد سازمان اطلاعات آمريكا سر باز زده بودند. در حالي كه همين آقاي احمد چلبي اين مأموريت را پذيرفته بود و افرادي را با اتومبيلهاي پر از مواد منفجره به بغداد فرستاده بود. اگر من براي جلال طالباني و مسعود بارزاني، نوري شاويس و سيروان بارزاني و برهم صالح در عراق، و كاك مصطفي حجري و ماموستا عبدالله حسن‌زاده و شاهوحسيني و عبدالله مهتدي و ديگر رهبران كرد در وطنم احترام و اعتبار ويژه‌اي قائلم بيش از هرچيز به خاطر اخلاق متعالي و صفاتي انساني است كه آنها را از ديگر مبارزان متمايز مي‌كند.

شنبه 16 تا دوشنبه 18 آوريل
دفتر تحكيم دانشجويي
1 ــ يك جنبش دانشجويي در هر حركت ملي و مبارز، ضمن آنكه نقشي بسيار مؤثر و اساسي دارد، اما اين نقش دائمي نيست. يك دانشجو اگر دوره‌ هاي ليسانس و فوق ليسانس و دكترا را در پي هم پشت سر گذارد، حداكثر 7 تا 8 سال، رداي طلبگي را بر تن دارد. دفتر تحكيم وحدت كه طي حداقل پانزده سال گذشته حضوري مؤثر در صحنه سياسي و مبارزات ملت ايران داشته است از اين اصل، مستنثي نيست. روزگاري اين دفتر، شمشير ولي فقيه عليه استادان و دانشجويان آزادانديش و مبارزان ملي بود، در جنبش اصلاحات، اين دفتر پشت و پناه و يار آزاديخواهان و اصلاح طلبان بود. خاتمي قدر آنها را ندانست و در 18 تيرماه، در آن لحظاتي كه جنبش دانشجويي ايران به رهبري دفتر تحكيم وحدت، با يك همدلي و همبستگي واقعي قادر بود بساط ظلم نايب امام زمان را در هم پيچد و نقشي تاريخي در جنبش آزاديخواهي ملت ايران بازي كند، مصطفي تاج زاده معاون وزير كشور و مشاور و يار نزديك خاتمي سوار بر موتور، دانشجويان را از چهارراه كاخ بازگرداند و مانع از آن شد كه رودخانه زلزال و پرخروش دانشجويان، كاخ ظلم ولايت را بركند.
بعد از 18 تير دفتر تحكيم وحدت چنان خاري در چشم ولايت جهل و جور و فساد فرو رفت. بودجه‌اي كلان تخصيص داده شد تا كمر تحكيم را بشكنند. طبيعي است در هر سازمان و تشكيلاتي در كنار مردان استوار و پايمرد، همه گاه كساني يافت مي‌ شوند كه شرا فت و اعتبار خويش را به دراهم معدود مي ‌فروشند. در شيراز يازده تن از دست سومي ‌هاي دفتر تحكيم كه اغلب دانشجويان ورشكسته با واحدهاي عقب افتاده بودند، در مقابل 50 ميليون تومان ناقابل، خود را به ولي فقيه واگذار كردند. به عبارت ديگر با 50 ميليون تومان به حجله حضرت آقا رفتند و بعد هم با خنجري لعاب زده به زهر خيانت و مزدوري به مصاف دانشجويان طيف علامه رفتند كه با هزار زخم بر جسم و جان، افتان و خيزان همچنان به مبارزه سرافرازانه خود ادامه مي‌ دادند. اين يازده تن كه هيچكدام امروز دانشجو نيستند مشتي بسيجي سرسپرده ولايت را به خدمت گرفتند و با همانها به خدمت ولي فقيه رفتند و زمين ادب بوسيدند و ابراز سرسپردگي كردند. جالب اينكه خبرگزاري كه نام پرافتخار دانشجو را بر خود گذاشته و «ايسنا» تخلص مي‌كند، اين جمع مزدور را زير نام پرافتخار «دفتر تحكيم وحدت» قرار داد. با اين همه ماه زير ابر پنهان نمي‌ماند. به بيانيه بچه‌هاي دفتر تحكيم نگاه كنيد. آن روزها كه وحشت از سعيد مرتضوي و امنيت خانه ولي فقيه زبانها را در دهانها خشك مي‌ كرد به سر آمده است. روز، روز نبرد است. و در نخستين صف، حضور دلبري و مومني و افشاري و عطري و... گواه آن است كه اين رودخانه را سر باز ايستادن نيست. و سرانجام اهل ولايت فقيه را به آنجا خواهد برد كه پيش از اين صدام و چائوشسكو و ميلووسويچ پايانشان به آن نقطه ختم شده بود.

شهر كوتوله‌ها
2 ــ كوتوله‌هاي سياسي همچنان بر سر و كله هم مي ‌زنند. رژيم عاجز مفلوك در برابر فشار خارجي و موجي از نارضايتي كه در چهار گوشه ايران به راه افتاده است و در بزنگاهي تاريخي، از عرضه كردن يك شخصيت معقول و آگاه كه حداقل تا حدودي براي مردم قابل قبول باشد چنان عاجز است كه ولي فقيه مربوطه بعد از چهار سال بازي كردن با ژوكرهائي مثل ولايتي و لاريجاني، نخست خاصه مداح و تير خلاص زن اوين، محمود احمدي نژاد را به صحنه مي‌ فرستد، و چون در مي ‌يابد كه طرف مالي نيست و نفرت مردم نسبت به او چنان است كه در صورت حمايتش از او، سيلي مردم اين بار هزار بار سنگين ‌تر از سيلي ‌اش در دوم خرداد خواهد بود، به سراغ محمد باقر قاليباف مي‌رود كه در دوران فرماندهي ‌اش بر نيروهاي انتظامي، اندك اعتباري براي خود كسب كرده است. (اين اعتبار البته از آن سردار طلائي است كه رفتارش در تهران، او را از ديگر همكارانش متمايز كرده است وگرنه قاليباف بيش از آنكه نگران مردم باشد، به دنبال پرواز هفتگي ‌اش به عنوان خلبان و خريد و فروش سهامي است كه بعد از معامله‌ مرسدس‌ ها نصيبش شده بود.)
نگاهي به جمع نامزدهاي مافيا بيندازيد. سردار محمدباقر قاليباف همشهري ولي فقيه كه به بركت كفشداري نايب امام زمان به كلاس خلباني رفت و سپس به فرماندهي نيروي هوايي سپاه منصوب شد تا در معامله هواپيماهاي شنيانگ (F7 و F8) چيني جيب پربركت خود را پر كند، همان كسي است كه 3500 بنز 320 خريد اما وقتي بنزها به تهران رسيد معلوم شد بدنه 320 است اما موتورها از نوع 200، بابت اين تفاوت، پاسدار خوش تيپ فدائي نايب امام زمان 7 ميليون يوروي ناقابل نصيب برد كه بخشي از آن را به شريك مشهدي ‌اش، همانكه در كانادا و آلمان نيز دفتر دارد، تقديم كرد. بابت بيسيم‌هاي نصب شده در بنزها نيز سهم ايشان 380 يورو از هر بيسيم بود. حالا اين جناب را آورده‌ اند به اين اميد كه قد بلند و چشمهاي آبي ‌اش، قلوب ساكنان خانه پدري را جذب كند و آنها را به شركت در انتخابات وادارد.
در كنار او ديگر كوتوله‌ها را مي‌شناسيد. علي اردشير آملي ملقب به لاريجاني فرزند روحاني آزاده و سرشناسي است كه در عراق مدرّس بود و وقتي به ايران آمد، خود را از قدرت و دولت كنار كشيد. مرحوم هاشمي آملي همان كسي بود كه بعد از بركناري آقاي منتظري شبي ميهمان مرحوم حاج آقا شهاب مرعشي نجفي بود. و زماني كه آقا شهاب به او گفته بود ديروقت است شب را همينجا بيتوته كنيد، گفته بود: «تا همينجا هم خطر كردم، مي‌خواهي فردا ما دو تا پيرمرد را به جرم لواط دستگير كنند ودست ريشهري بدهند؟»، ريشهري در آن زمان علاوه بر وزارت اطلاعات، رئيس دادگاه ويژه روحانيت بود و بسياري از روحانيون مخالف را همچون مرحوم سيد عبدالرضا حجازي و سيد عرب و علامه شريف ‌الدين مشكور به جرم لواط اعدام كرده بود. (همينجا در مورد ريشهري نكته ‌اي را بگويم. اين داماد شيخ علي ابولارتجاع مشكيني رئيس خبرگان، كه دستش به خون صدها تن از نظاميان آزاده و ايرانيان مبارز و روحانيون سرشناس آ لوده است، اخيراً در دومين جلد خاطراتش ادعا كرده بود چون مرحوم آيت‌ الله بهشتي نماز امام زمان را نخوانده بود به قتل رسيد اما مهدوي كني و امامي كاشاني توصيه او را پذيرفتند و نماز امام زمان را خواندند و در نتيجه سوءقصد به آنها كارگر نشد و از مرگ نجات پيدا كردند.)
علي لاريجاني از همان آغاز انقلاب در سازمان اطلاعات سپاه، نقش ويژه ‌اي در سركوبي و قتل اهل انديشه و مخالفان نظام به ويژه مليون عهده دار بود. زماني كه بعد از استعفاي خاتمي به وزارت ارشاد رفت، به اسم برقراري مباني اسلام و ولايت در گستره هنر و انديشه و فرهنگ به قتل عام فرهنگ و هنر پرداخت و سپس در مقام مديرعامل صدا و سيما، شايسته‌ ترين برنامه سازان و نويسندگان و گويندگان صدا و سيما از جمله شماري از قديمي‌ ها را مشمول تصفيه كرد و به جاي آنها بچه‌ بسيجي‌ ها و شماري از شاگرد سوهان فروشهاي قمي را به تلويزيون آورد. در عهد او علي كردان بر خزانه صدا و سيما چنگ انداخت و حاج عزت پاسدار و سردار غفور بسيجي و سرافراز حزب ‌اللهي زمام امور مهمترين ارگان تبليغاتي ملي را به دست گرفتند. در طول مدت رياستش تنها از طريق آگهي‌ ها، چهارده ميليارد تومان به جيب زد و رقم سوءاستفاده‌ها در عهد او مطابق گزارش كميسيون تحقيق و تفحص مجلس ششم از 880 ميليارد تومان فراتر رفت. آقاي لاريجاني اگر ذره‌اي براي پدرش و نام و اعتبار او ارزش قائل بود،‌ اين گونه سالومه ‌وار در مجلس هرود فقيه به رقص نمي‌آمد و براي به حجله رفتن خواستار سر ملت ايران نمي‌شد... درباره انتخابات بازهم سخن خواهم گفت.

شورش در اهواز
3 ــ يك نامه جعلي كه ظاهراً توسط محمدعلي ابطحي خطاب به دكتر نجفي رئيس وقت سازمان برنامه و بودجه فرستاده شده، آنهم هفت سال پيش، جرقه ‌اي شد كه باروت غضب عربهاي ايران را منفجر كرد. اين نامه دو ماه پيش از سوي چندتا جوان متعصب خوزستاني كه رهبرشان سالها در خدمت استخبارات صدام بود و بعد هم به دريوزگي به خدمت مأمور اطلاعات ابوظبي در سفارت امارات در لاهه هلند درآمد، براي من ارسال شد. همانوقت در شبكه ياران جعلي بودن اين نامه را اعلام كردم. خيلي آشكار بود. ابطحي در مقام رئيس دفتر خاتمي، مقامي را نداشت كه بتواند توصيه‌هاي شورايعالي امنيت ملي را براي وزرا و مسئولان بلندپايه كشور بفرستد. اتفاقاً در زماني كه اين نامه جعلي به ظاهر ارسال شده بود، دولت در پاسخ به نامه شماري از روشنفكران و نويسندگان عرب ايراني در خوزستان، دستورالعملي را به وزارت ارشاد فرستاده بود تا با انتشار روزنامه ‌اي به زبان عربي در اهواز موافقت كند، و نيز از وزارت علوم و آموزش عالي خواسته شده بود، با برپائي كلاسهاي آموزش عالي زبان عربي در دانشگاه آزاد اهواز موافقت كند. جعلي بودن نامه ابطحي جاي ترديد ندارد اما دردهاي مردم خوزستان و خاصه عربهاي ايراني نيز قابل انكار نيست. در جنگ با عراق عربهاي ايراني بيش از هر ايراني ديگر فداكاري و ايثار و از جان گذشتگي از خود نشان دادند. هزاران كشته و مجروح و آواره، شهرها و روستاهاي ويران، صدها كارخانه و تأسيسات صنعتي درهم شكسته، مزارع سوخته، زنان و دختران مورد تجاوز قرار گرفته، دستاورد جنگ سردار ورشكسته قادسيه دوم براي عربهاي خوزستان بود.
بعد از جنگ حداقل انتظار اين بود كه دولت توجه بيشتري به بازسازي خوزستان و جبران خسارتهاي هموطنان عرب ايراني مبذول دارد. اما از ميان عربها فقط علي شمخاني، به مال و منال و مقام رسيد و بي آنكه حتي يك ساعت در آكادمي دريائي و يا دانشگاه جنگ حاضر شود و يا دوره ستاد و فرماندهي را ببيند، صاحب رتبه درياداري و بعد درياباني و فرماندهي نيروي دريائي و سپس وزارت جنگ شد. خوزستان با دردهايش رها شد و اگر فرزندي از اين ديار هم چون «اسدي‌نيا» كنسول سابق ايران در دبي پيدا شد كه از دردهاي مردم بگويد، قصد جانش را كردند و فرزندش را آزار دادند.
در عين حمايت از خواستهاي برحق هموطنان عرب ايراني ‌ام، اين نكته را نيز يادآور مي‌شوم كه نامه جعلي، نمونه‌هاي ديگري هم در رابطه با تخليه اروميه از كردها و ارمني‌ها و بيرون راندن بلوچها از بلوچستان و سني‌ها از طالش و شهرهاي شرق خراسان و جزاير خليج فارس، دارد. اين نامه‌ها توسط حسين شريعتمداري و دار و دسته‌اش درست در آستانه انتخابات و با هدف وارد كردن آخرين ضربه به كساني است كه بعد از دوم خرداد سوابق او را فاش كردند و حسين بازجو را به مردم ايران آنگونه كه بود، شناساندند.

April 21, 2005 09:33 PM







advertise at nourizadeh . com