June 23, 2005

جمعه ي مرگباران...

اي سرزمين خسته ي من

باري مباد آنكه صدايت

سلاخ دستگاه ولايت باشد.

بر شانه هاي زخمي تاريخت ؛

روزي گرانتر از همه ي روزها

آوار مي شود

يك لحظه دستهاي تو تا حلقه اسارت

يخ ميزند

چندان كه مي تواني

دريا شوي

يا تا هميشه بندي رويا شوي.

در ساحل سلامت

آري چه ساده است؛

با هستي تو بازي كردن

زان ساده تر

با واژگان شعر و شهامت

آزادي و دمكراسي و عدل

از راه دور

طنازي كردن.

اما من از حضور تو در خونم ؛

جان مي گيرم

ودرپناه تو ؛

هم اعتبار انسان مي گيرم.

هر بامداد پنجره ام را

رو سوي خانه پدري باز مي كنم

و هر زمان كه سينه پر از لحظه هاي اندوه است

بر بال خاطراتم

تا كوچه قديمي ورزشگاه

پرواز مي كنم

من از شما هزاران فرسخ دورم

اما ؛

وقتي كه پلك مي بندم

جز يادهاي رنگي ديروز ميهنم

در چشم هاي من ؛

جاري نيست.

اي سرزمين خسته من

باري مباد آنكه نگهبانت

جلادي از سلاله ي ضحاك

عفريتي از تبار انيران باشد.

آري مباد

مردي كه مرگ را ميماند

و بر لبش

جز نوحه رنگ آوازي

از عشق و زندگي پيدا نيست؛

بر كرسي صدارت بنشيند.


علي رضا نوري زاده لندن ۲تيرماه ۱۳۸۴ - ۲۲/۶/۲۰۰۵

June 23, 2005 12:40 PM







advertise at nourizadeh . com