May 26, 2006

… كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور!

يكهفته با خبر
nourizadeh@hotmail.com

سه ‌شنبه 16 تا جمعه 19 مه
پيشدرآمد: استاد بزرگوارم دكتر احمد مهدوي دامغاني هفته گذشته در يادداشتي كه در رثاي يكي از فرزانگان آل قلم زنده ياد حسن شهباز نوشته بود از خالي شدن عرصه فرهنگ و ادب در ملك عجم با فروافتادن سروهاي سايه ‌گستري مثل شهباز سخن گفته بود. استاد نازنين من بايد هم كه اندوهگين شود وقتي مي‌ بيند «از ملك ادب حکم‌ گزاران همه رفتند». طي 27 سال بعد از مراسم كتابسوزان و خمير كردن گنجينه‌هاي مكتوب فرهنگ و تاريخ و ادب سرزمينمان به فرمان سعدبن ابي وقاص فقيه ـ كه اين روزها آقاي كروبي از حرمت شكني‌ اش توسط جنتي به فغان آمده است ـ از بزرگان عرصه انديشه آنها كه به تيغ سربازان گمنام امام زمان امنيت خانه مباركه ولي فقيه گرفتار نامدند و يا در محبس ولي فقيه پوست نينداختند، يا تبعيد و عزلت در خانه پدري نصيبشان شد و يا طي كردن سالهاي كهولت در سرزمينهائي كه نه هوايش را دوست دارند و نه آب و نانش را، بر آنها تحميل شد، حتي در بوركينافاسو هم اگر در گستره فرهنگ و ادب فرزانه ‌اي چون دكتر مهدوي دامغاني پيدا شود، او را بر صدر مي ‌نشانند و افتخار مي ‌كنند که چون اوئي تربيت راهيان منزل فرهنگ و انديشه را برعهده گيرد.

چرا بايد دكتر مهدوي به هزاران دانشجو و عاشق فرهنگ و ادب در سرزمينمان فيض نرساند و «هاروارد» افتخار كند كه چنان شخصيتي را در بين هيأت علمي خود دارد؟ چرا بايد صدها تن از بزرگان فرهنگ و انديشه و فلسفه و ادب در خارج از ايران با بغضي در گلو در حسرت بوسه زدن بر خاك خانه پدري خاموش شوند؟ گمان نمي‌كنم در طول تاريخ سرزمينمان، از اين دوران فريب و تظاهر و نابكاري، روزهاي سياهتري داشته باشيم. اسكندر و عربها و غُزها و مغول و تاتار و… ويران كردند و سوختند و كشتند و بردند و خوردند ولی رفتند و يا در درياي فرهنگ و تمدن سرزمينمان حل شدند.
تازه در دوران گذشته، تا پيش از قرن بيستم، كشورمان مثل همه سرزمينهاي مجاور، نه اين همه تحصيلكرده داشت و نه مردمانش اصولا توجهي آ‌نچنان به دانش و فرهنگ و ادب مبذول مي ‌داشتند. در همه ايران به قولي «هزار فرزانه ‌اي» در پيوند با يكديگر دو سه هزار سال فرهنگ و تمدن ايراني را حفظ كردند. دربارها اغلب پناهگاه اهل انديشه و شعر و ادب بود و بجز در سالهائي از دوران صفويه كه فقها اهل ادب و انديشه را به خانه نشيني و ترك يار و ديار واداشتند، همه گاه دهها نه بل صدها صاحب قلم و قريحه و فرهنگ گرد سلطان و يا وزير اعظم و بزرگان حكومتش مي ‌پلكيدند. بعضي عنصري و عسجدي ‌وار مدح سلطان مي ‌كردند تا بتوانند حرفهاي ديگر را هم بزنند و شماري چون حافظ دو تا غزل نثار امير و قوام دولت و دينش مي ‌كردند تا بتوانند زيرآب فقها و مفتي‌ ها و عسس و شحنه را بزنند. هزاران عيب و ايراد از آن پدر و پسر مي‌ گيريم و بسياري از انتقادهاي اصولي به روش حكومتي آنها داريم. اما يادمان باشد رضا شاهي كه نه اهل كتاب بود و نه اهل روزنامه، دانشگاه را تأسيس كرد، فرهنگستان را به پايه گذاشت و فرهنگ مداران و اديباني از نوع ذكاء الملك فروغي و وثوق ‌الدوله را حتي زماني كه در سياست مورد قهرش بودند، براي گسترش فرهنگ و زبان و ساختن واژه‌هاي تازه و بديع به كار گرفت. سياست پردازي و سياست نويسي ممنوع بود اما در همان دوران شمارگاني از «دنيا» به چاپ رسيد. از فردوسي تجليل و ستايش آنهم در سطح جهاني به عمل آمد. و بعد در عصر پهلوي پسر، هزاران نويسنده و محقق و اديب و استاد، مجال رشد و زندگي با احترام يافتند و اگر همسايه لعنتي روسي نبود و حزب طراز نوين و ۲۸ مردادي در كار نمي ‌آمد و پير احمدآبادي (كه هفته پيش يكصد و بیست و پنجمين سالروز تولدش را گرامي داشتيم و همگان ديدند هنوز هم نامش و يادش در دلها والاترين جايگاه را دارد) به تبعيد نمي‌ رفت و پس از او كينه و انتقام محور انديشيدن اهل قلم و انديشه نمي ‌شد ايران مي ‌توانست به سرزميني رويائي براي فرزانگان و قلم اندازان و رهسپران گستره فرهنگ و ادب تبديل شود. با اين همه اگر شعر ايران در دوران آن پدر و پسر تحولي بنيادين را شاهد شد و از اديب ‌الممالك و ايرج ميرزا به نيما و اخوان و نادرپور و شاملو رسيد و سپس در موج نوين خود حضور رويائي و احمدي و… را شاهد شد، اگر در عرصه قصه نويسي، در پي مشفق همداني و جمال زاده و دشتي و هدايت، دولت آبادي‌ ها و احمد محمودها و نسيم خاكسارها سر برداشتند و در عرصه مطبوعات روزنامه ‌نگاران ايراني در بالاترين جايگاه نه تنها در خاورميانه بلكه در جهان قرار گرفتند به اين دليل بود كه حكومت دشمن خوني فرهنگ و ادبيات و هنر و انديشه نبود.
رؤساي دانشگاهها از تيره دكتر سياسي ‌ها و صالح‌ها و رضاها و عاليخاني‌ ها و فرهنگ مهرها بودند. در جايگاه رئيس دانشكده حقوق جائي كه چهار سال جان و جهانم بود، عميدها و هدايتي ‌ها و نصيري ‌ها و زاهدي‌ ها و گنجي‌ها و عنايت‌ ها (اين بزرگوار رياست دپارتمان سياسي را داشت و حالا جايش را ابراهيم متقي گرفته است) قرار داشتند و در دانشكده ادبيات فرزانگاني چون زنده ياد دكتر صديقي از يكسو و زرين‌ كوب و مينوي از سوي ديگر پرچمدار حراست و انتقال فرهنگ و ادب ايران بودند.
حالا اما حكايت ريش و جاي مهر است و تظاهر و مداحي سلطان فقيه. ملك ‌الشعراي آستان ولايت يوسفعلي ميرشكاك است و نايب او احمد عزيزي صاحب ابياتي از اين دست: «اي ولي اوليا سيدعلي / از تو شد خورشيد ايران منجلي / در تو روح مصطفي جاري شده / واژه‌هايت شعر بيداري شده / كافران را نام تو معناي مرگ / دوستان را رحمتت سبزينه برگ / مذهب شيعه به بانگت زنده شد / مملكت با نام تو پاينده شد…»!
مورخ سلطاني «پورپيرار» توده ‌اي تواب است و رئيس دانشگاه «موسي عميد زنجاني» لاكتاب. هنرمند ذوب شده در ولايت مجسمه انتحاري ‌ها را مي‌ سازد و نقاش دربار معدلت پرور ولي فقيه با كشيدن تصوير عمامه و عبا، اعتبار هنر را به دراهمي خونين مي ‌بازد. در عصر آن پدر و پسر مسعودي و مصباح زاده و دشتي و رهنما و زرنگار و آموزگار و… مديران جرايد بودند و در عهد خلافت نايب امام زمان حسين بازجو و مسيح واحد العين و حاج آقا مرتضي نبوت شعار و يوسف پور برادركُش ارباب جرايدند.
از گستره روزنامه‌ها و مجلات آن دو طاغوت؛ سرفراز و آزاده مردان و زناني سربلند مي ‌كنند كه شرافت قلم به زر نمي ‌فروشند و در برابر جبر مسلط زمانه سر خم نمي ‌كنند گاه جان بر سر دفاع از انديشه و آزادي مي ‌گذارند و زماني مصائب زندان و فشارهاي سانسور را به جان مي ‌خرند و تسليم نمي ‌شوند. نبوي و پوروالي و شهيدي و احرار و تفضلي و سمسار و الهي و صالحيارها و… نسل بعدي را تربيت مي ‌كنند و آنها نيز نسل بعد از خود را، با همان اصول و مباني كه قلم به دستان اهل ولايت فقيه برضد آن قلم مي‌زنند. در تمام دوران ۵۷ ساله آن پدر و پسر هيچ روزنامه‌ نگاري از بازجوئي و شكنجه‌ گري و پرونده سازي به روزنامه راه پيدا نكرد و اگر در روزنامه ‌اي خبرچين بود كه گزارش به شهرباني و امنيت خانه مي ‌داد چنان انگشت نما و منفور بود كه جرأت نمي ‌كرد ادعاي روزنامه ‌نگاري كند. استادم دكتر مهدوي دامغاني حق دارد كه با فروافتادن درختان پرباري چون شهباز خون بگريد همچنان كه ما در مرگ صالحيار و سمسار و پوروالي و وزيري خون گريستيم. اشكال كار در اين است كه آن پدر و پسر تظاهر به ادب پروري و فرهنگ دوستي نمي‌ كردند اما سلطان فقيه شعر هم مي‌ گويد و مثل سلفش به خال لب دوست گرفتار هم مي‌ شود و حلقه انس دارد منتها هرچه بيشتر دلباخته «قدرت» خانم شد سطح معاشرانش پائين‌ تر آمد و از موسوي گرمارودي و عطاي مهاجراني به يوسفعلي ميرشكاك و احمد عزيزي ختم شد. روزگاري افتخار مي ‌كرد كه دستبوس اميري فيروزكوهي (يا به قول استاد مهدوي دامغاني سيد الشعرا) است و امروز سر به عرش مي ‌سايد كه بوزينه ‌اي مثل احمد جنتي دستش را مي ‌بوسد. بله بايد خون گريست كه مشاور اعظمش ميرزا علي اكبر خان ولايت حضور كه در دوران وزارت خارجه‌ اش سربازان گمنام امام زمان را با كارد و تپانچه به سراغ مبارزان و آزاد انديشان خارج كشور مي ‌فرستاد، حالا در مقام معلم اخلاق براي روزنامه‌ نگاران ظاهر مي‌شود و به مسعود بهنود مي ‌تازد كه چرا از زنده ياد عباس مسعودي ستايش كرده و شيوه روزنامه ‌نگاري كريم پورشيرازي و محمد مسعود را نمي‌ پسندد. بايد هم ولايتي از مكتبي كه مسعودي ‌ها و مصباح‌ زاده‌ها بنيانگذاران آن هستند بيزار باشد. كسي كه واژگان خونين حسين شريعتمداري نشئه ‌اش مي‌ كند و مسيح مهاجري به معلق زدن در پيشگاه ولي فقيهش مي ‌كشاند، بايد هم كه روزنامه‌ نگاراني را كه ادب و صداقت و آزادانديشي رادر مكتب مسعودي و مصباح‌ زاده و فرزندان روزنامه ‌نگار آنها آموخته ‌اند، برنتابد و روزنامه ‌نويساني را بپسندد كه شريعتمداري ‌وار با هر واژه‌ خود تيري به قلب اهل انديشه و قلم و فرزانگان عرصه سياست و فرهنگ پرتاب مي ‌كند. ميرزا علي اكبر طبيب حضور كه دكتر قاسم غني نيست كه از آمريكا براي دوست فرزانه‌ اش به جاي نامه رساله فرهنگ و ادب مي ‌فرستد. بيله ديگ بيله چغدر، آن ولي فقيهي كه حاج حبيب مؤتلفه (عسكر اولادي تازه مسلمان) را همراه با محمدنبي حبيبي و اسد الله بادامچيان به حضور مي‌ خواند و دستوري به اين مضمون مي ‌دهد كه «امسال هوچي‌هاي ملي مذهبي و به اصطلاح اصلاح طلب قصد دارند به مناسبت صدمين سال مشروطه جنجال راه بيندازند و با بزرگ كردن نائيني و طباطبائي و بهبهاني، و ملا كاظم خراساني مثلا به ما نيش بزنند كه آنها طرفدار آزادي بودند و ما نيستيم، شما بايد ميدان را به دست بگيريد و با بزرگداشت شيخ شهيد فضل‌ الله نوري و تجليل از او و شيخ يزدي دكان اينها را تخته كنيد و به مردم بگوئيد مشروطه آن بود كه شيخ شهيد مي‌ گفت نه آن چيزي كه نائيني و طباطبائي مي‌ خواستند»، بايد هم عميد زنجاني رئيس دانشگاهش باشد، حسين الله ‌كرم و تحفه گرمسار استاد اين دانشگاه، ارباب جرايدش از ارباب جرائم باشند و بازجو و شكنجه ‌گر، وزير ارشادش افتخار كند كه در مقام فرمانده سپاه جنوب سر چند پيشنماز سني را بريده است، مدير تلويزيونش سابقه شركت در عمليات برون مرزي را به رخ همكارانش بكشد و مشاور ارشدش از نوع ميرزا علي اكبرخان باشد.

باز هم حكايت رامين
من بسيار از وضع رامين جهانبگلو نگرانم. اين هفته نيز دو گزارش داشتم درباره او و فشارهاي روحي و جسمي كه در معرض آن قرار گرفته است.
در يكي از گزارشها اشاره شده بود دو تن از شاگردان مصباح يزدي همراه با حسين بازجوي شريعتمداري بر امر بازجوئي از دكتر جهانبگلو نظارت دارند. مصباح اخيرا در سخناني به شدت به افرادي مثل جهانبگلو تاخته است كه اينها مشغول كودتاي فرهنگي و براندازي خزنده هستند. و با مسموم كردن ذهن جوانان ما مي‌ خواهند آنها را به مقابله با ولايت فقيه و حكومت اسلامي بكشانند. اين نوع سخنان در گوش فردي مثل آقاي خامنه ‌اي چنان طنيني دارد كه شنيدم خود حضرتش دستور بازداشت جهانبگلو را پس از دريافت چند گزارش از حسين شريعتمداري و تأييد اصغر حجاري داده است.
اجازه دهيد در اينجا كمي از احوال و روحيات آقاي خامنه ‌اي بگويم. سيد علي آقا انساني به شدت ضعيف ‌النفس و وحشتزده است. البته بخشي از اين وحشت بر مي‌ گردد به این قاعده که سلطان مستبد مطلق ‌العنان از سايه خود هم مي ‌ترسد. در تاريخ ما نمونه‌هاي بارزي از اين ترس را داريم. از همان زماني كه پسر و برادر و وزير و مصاحب كشي باب شد. اين امر نه فقط در ايران بلكه در همه جهان نمونه‌هاي فراواني دارد. حالا البته مثل زمان شاه عباس نمي ‌توان بچه‌ها را كشت و كور كرد و صدراعظم و وزرا و مشاوران را از بالاي كوه صفه زمين انداخت و يا اخته كرد. حالا طرف را چنان به مذلت مي‌ كشند كه كليد دفترش را عوض مي ‌كنند بعد هم نامه مي ‌نويسند كه جنابعالي ديگر به مجتمع سعدآباد نيائيد چون رياست جمهوري به اتاق شما نياز دارد. حالا روح آدم را اخته مي ‌كنند به گونه‌ اي كه آدم از «شير غران»‌به «موش لرزان» تبديل مي‌ شود.
آقاي خامنه ‌اي هم از سپاه مي‌ ترسد، هم از خبرگان، هم از جامعه روحانيت وحشت دارد هم از مجمع روحانيون، جامعه مدرسين نگرانش مي‌ كند و مجمع مدرسين به فكرش وا مي ‌دارد. هم اصلاح طلبان و ملي مذهبي‌ها او را بي ‌خواب مي ‌كنند و هم با اين وحشت كه مبادا تحفه گرمسار با سپاه و بسيج و مؤتلفه همدست شود و ترتيب تاج و تخت او را بدهد از خواب مي ‌پرد. تا زماني كه با رفسنجاني شريك بود و شيخ بهرماني هوايش را داشت، مطمئن بود كه دولتش ابد مدت است اما حالا كه رفسنجاني در خفا و آشكار، به ذمش نشسته و از ناجوانمردي ‌هايش در انتخابات و چاپ ۵ ميليون شناسنامه براي بسيجي‌ها شكوه مي‌ كند، خوب مي ‌داند كه شيخنا سرانجام زهرش را خواهد ريخت. از آمريكا و انگليس هم كه به شدت نگران است. به همين دليل مي ‌پندارد با داشتن سه چهار بمب اتمي اطمينان و آرامش به قلبش باز خواهد گشت. اما اگر مغزهاي جوان، مارهاي شانه ضحاك را فقط براي ساعتي آرام مي ‌كرد و باز آنها بي ‌تاب مي ‌شدند و… در كنار اين ترس، آقاي خامنه‌ اي مشكل ديگري دارد و آن كينه غريبي است كه وقتي نسبت به فردي در دل او راه يافت تا زماني كه اين فرد را در خاك نبيند آرام نمي ‌گيرد. و وقتي خودش نمي ‌تواند كينه‌اش را خالي كند، امثال حسين بازجو را مأمور اين كار مي ‌كند. براي نمونه وقتي حسين شريعتمداري در جواب نامه كروبي به جنتي، مقاله‌اي مي ‌نويسد يادش نمي‌ رود براي خنك كردن دل ولي فقيه، بايد به نوعي اسمي از آقاي منتظري بياورد و مردي را كه خامنه ‌اي براي نشستن در حضورش صد بار اجازه مي ‌گرفت «آن شيخ ساده لوح» بخواند.
كسي از رفسنجاني نقل مي ‌كرد كه بعد از انتخابات، تني چند از اعضاي جامعه مدرسين قم به ديدن خامنه ‌اي رفته بودند كه حضرت آقا نحوه برخورد با هاشمي رفسنجاني مناسب نبود و شما او را مطمئن كرده بوديد وگرنه ايشان بنا نداشت در دور دوم شركت كند. خامنه‌ اي گفته بود يادتان رفته بعد از پيروزي خاتمي او چگونه باد به غبغب انداخته بود كه خاتمي را علم كرديم تا بزند توي گوش ناطق منتخب خامنه ‌اي، بعد هم آن پيروزي را به حساب خود گذاشت تا زماني كه خاتمي ‌چي‌ها برايش شاخ شدند. اين بار من باد اين آقا را خواباندم….
فردي كه اين سخن را نقل مي ‌كرد خود عضو جامعه مدرسين است حال مي‌ توان حدس زد دكتر جهانبگلو كه عمري را در راه روشنگري و آشنا ساختن جوانان با مفاهيم ارزشمندي چون مردمسالاري، آزادانديشي، سكولاريسم، دلايل رنسانس و پيامدهاي آن، تجدد و تحجر و… گذاشته بود، در جائي احتمالا سخني گفته كه حسين بازجو آن را شاخ و برگ داده و به عرض آقا با واسطه اصغر حجازي رسانده است. من نگران رامين هستم بايد به كاري فراتر از ارسال سه چهار نامه به كوفي عنان و مجامع حقوق بشري دست زد. بيائيم فارغ از نگاه سياسي خود، روزي را به عنوان همبستگي با جهانبگلو اعلام كنيم و در سرتاسر جهان دست به تظاهرات بزنيم. تلاشهاي ما در گذشته نتيجه بخش بوده است. اگر حكم اعدام هاشم آقاجري لغو شد، اگر رژيم نتوانست در پايان زندان گنجي بار ديگر پرونده دوم را به جريان اندازد، اگر امروز رؤيا طلوعي مي ‌تواند بيرون از قفس ولي فقيه حرف دل خود را بر زبان آرد و صدها اگر ديگر… تا حدي معلول جنبش عظيمي است كه در داخل و خارج كشور در راه حمايت از آزادي و حقوق بشر به راه افتاد. در پشت آن ديوارهاي بلند و سخت و در چنگ حسين بازجوها و جلادان نايب امام زمان، رامين چشم دل به تلاشهاي ما دارد. وطن را گورستاني كرده‌اند، بيرون وطن كه ما مي‌توانيم فرياد بزنيم. رامين جهانبگلو را فراموش نكنيم فردا خيلي دير خواهد بود.

شنبه 20 تا دوشنبه 22 مه
كابينه المالكي و دماغ سوختگي اهل ولايت فقيه
از روزي كه اخمهاي ولي فقيه با شنيدن خبر كنار زده شدن ابراهيم الجعفري از نامزدي نخست وزيري عراق در هم رفت، و محمد مهدي الآصفي نماينده نايب امام زمان در عراق دستوري دريافت كرد مبني بر اينكه لازم است به آقاي جوادي نوري المالكي تذكر دهيد مبادا افرادي را به وزارت انتخاب كنيد كه قلبشان با اسلام نيست و نور رستگاري بر پيشاني ‌شان نمي ‌درخشد،‌ تا روز شنبه كه المالكي فهرست وزراي خود را اعلام كرد، نمايندگان رژيم در عراق از حسن كاظمي قمي پاسدار سابق و فردي كه در هرات اسماعيل خان را با وسوسه‌هايش به تمرد كشاند و از عرش ولايت سرنگونش كرد و حالا در عراق سفارت ولي فقيه را عهده‌ دار است تا الآصفي و الاشكوري و مقتدي الصدر قاتل زنده ياد عبدالمجيد خوئي همگي چپ و راست عبدالعزيز حكيم و رهبران الدعوه را زير فشار گذاشته بودند تا افرادي را به نوري المالكي تحميل كند كه در سابقه نوكري ‌شان به دربار معدلت پرور سيدعلي ترديدي نباشد. خيال آقايان جمع بود كه وزارت كشور همچنان در تصرف «بيان باقر صولاغ جبر» تركمن ذوب شده در ولايت جهل و جور و فساد و دار و دسته سپاه بدر خواهد ماند. شيخ يعقوبي را نيز كه دكان حزب فضيلت را باز كرده، واداشته بودند كه خواستار وزارت نفت شود. در رابطه با «المشهداني» رئيس پارلمان عراق كه اهل سنت و از حزب اسلامي است، كاظمي قمي به تهران خبر داده بود كه طرف اهل معامله است و خيالتان راحت باشد، مشكل ما گروه ملي عراقي دكتر اياد علاوي و افرادي هستند كه از آقاي سيستاني الهام مي‌ گيرند. نوري المالكي نيز مثل سلفش الجعفري اگر پاي انتخاب بين مصالح كشورش و عبور از پل صراط به سلامت باشد دومي را انتخاب مي‌كند اما اين بار در جايگاه رئيس دولت عراق براي چهار سال او ناچار بود شرايطي را بپذيرد و اصولي را رعايت كند كه باعث دور شدن او از اهل ولايت فقيه شد. گو اينكه دكتر المالكي وزراي كشور و دفاع و امنيت ملي را معرفي نكرد اما يادآور شد كه به زمان بيشتري براي مشورت با گروههاي مختلف سياسي عراق احتياج دارد و در اين مدت «سلام الزوبعي» معاونش از حزب جبهه توافق سني سرپرستي وزارت دفاع، معاون ديگرش دكتر برهم صالح شخصيت برجسته كرد سرپرستي وزارت امنيت ملي و خود او اداره وزارت كشور را عهده‌ دار خواهد شد.
در كابينه المالكي كردها چندين وزارت خانه مهم از جمله وزارت خارجه (هوشيار زيباري) صنايع (فوزي الحريري) مسكن (بيان دزه‌ئي) محيط زيست (نرمين عثمان) را در اختيار دارند.
فراكسيون العرافيه دكتر اياد علاوي نيز پنج وزارتخانه از جمله وزارت دادگستري را در اختيار دارد ضمن اينكه خود دكتر علاوي نيز در شوراي عالي امنيت ملي نقش كليدي دبير شورا را دارد. وجدان ميخائيل مسيحي وزير حقوق بشر است و حسين شهرستاني دانشمند اتمي عراق و نزديك به آقاي سيستاني وزارت نفت را عهده ‌دار شده است. حزب فضيلت با ۱۵ نماينده وقتي نتوانست وزارت نفت را در تيول خود درآورد، از حضور در كابينه خودداري كرد. (چه بهتر) گروه ائتلاف شيعه نيز چند پست كليدي از جمله وزارت دارائي و بهداشت و آموزش و پرورش را در اختيار دارد اما وزارت علوم و تكنولوژي در دست گروه علاوي است.
من كابينه عراق را با توجه به شرايط عراق، كابينه‌اي نسبتا منسجم مي ‌دانم كه نمائي شبه كامل از وزن گروهاي نژادي و مذهبي و سياسي عراق به دست مي ‌دهد. با روشن شدن تكليف سه وزارت خانه ديگر المالكي مي‌تواند در پناه جلال طالباني رئيس جمهوري كرد عراق و حمايت نيروهاي ائتلاف به اوضاع آشفته عراق با برنامه‌ ريزي صحيح خاتمه دهد. او نخستين اولويت خود را برقراري امنيت و تأمين خدمات مورد نياز مردم از جمله آب و برق و بهداشت و آرامش و عدالت و مدرسه و دانشگاه و رفت و آمد و آزادي‌هاي فعاليت سياسي و اظهار نظر بدون ترس از حكومت قرار داده است. به هر حال اهل ولايت فقيه سخت از تركيب كابينه عراق ناراضي و عصباني ‌اند.

May 26, 2006 02:41 PM







advertise at nourizadeh . com