June 09, 2006

باز آي ساقيا كه هواخواه خدمتم…

يكهفته با خبر

سه ‌شنبه 30 مه تا جمعه 2 ژ وئن
پيشدرآمد: ديرسالي است از خويش و از جان و جهانم مايه گذاشته ‌ام، از زندگيم و خانواده ‌ام كه لذت حضورشان را در اين سالهاي تلخ درد و ستيز كمتر يافته ‌ام. كودكانم به جواني رسيدند و من و همسرم فروشدن از قله جواني را طي مي ‌كنيم. نه به حزبي وابسته شدم و نه در جمعي جا و نامي را جستجو كردم. قلم و زبانم از همان روزي كه در اميد ايران آغاز عصر كوتوله‌هاي سياسي را اعلام كردم و سپس در نوار شبنامه برپائي دولت وحشت و مرگ سيد روح ‌الله را آواز كردم، همه گاه پشت و پناه آنهایی بوده است كه عاشقانه براي رهائي خانه پدري كوشيده ‌اند.

اگر با همه دلم برومند و مدني و قاسملو و شرفكندي را دوست داشته ‌ام، اگر حسن نزيه را قدر نهاده‌ ام و شاپور بختيار را در دل در مكاني همسو با پدرم نهاده‌ ام، اگر دكتر اميني را با همه زخم زبانهائي كه نثارش مي ‌شد حرمت نهاده ‌ام و از همان روزهاي پيش از انقلاب تلاشهاي او را تا آن لحظه كه پاره استخوانش را در گور نهادند، تقديركردم، اگر به تلاشهاي رضا پهلوي كه ساحل آرامش و راحت و عيش و عشرت را (كه ارزاني بسياري از پادشاه و اميرزادگان مثل او شده است) نخواست و در اين سالها دل ناگران اهل خانه پدري آنچه را مي ‌توانست عرضه كرد، با نظر تقدير و تشويق نگريسته ‌ام. اگر تحول چپ زدگان محصور در دايره ايدئولوژي به افلاس نشسته را به ملي ‌گرائي انساني، با اعتباري ويژه حرمت نهاده ‌ام، اگر از گروهها و سازمانهاي سياسي، رنگي نگرفته ‌ام اما اگر هر يك آهنگي در سمت و سوي همبستگي و همدلي نواخته ‌اند، آواي مرا همراه داشته ‌اند، اگر ياد و حضور پيراحمد آبادي و اراده و ميهن دوستي و آزادگي رهرو صادق راهش دكتر صديقي و پايمردي عباس اميرانتظام و اكبر گنجي در اين شبانه‌هاي تبعيدي مرا به نوشتن و گفتن وا داشته است همه از يك جا مايه و پايه گرفته است، اينكه همه گاه ايمان داشته‌ام که مي ‌توان با عشق و پايداري خانه پدري را از چنگ اهل ولايت فقيه نجات داد.
خيلي‌ها حمايت مرا از دوم خرداد، دستمايه نيش و گاه حتي تيشه به ريشه زدنهاي خود عليه من قرار دادند من اما همچنان وقتي آن تصويرها و حماسه‌هاي دلنشين همدلي و يكرنگي را به ياد مي ‌آورم بر خود مي ‌بالم كه همراه با هموطنانم در داخل كشور تولد دوم خرداد را با اميد و لبخند و شادي استقبال كردم. اينكه خاتمي نتوانست يا نخواست معمار پل صراط بين استبداد عقب مانده فقاهتي و مردمسالاري باشد از عظمت و اهميت دوم خرداد نمي ‌كاهد. نگاه كنيد كه امروز حتي آدمخواراني از تيره مصباح يزدي و مصطفي پورمحمدي با واژگاني سخن مي ‌گويند كه طوطي‌وار از ادبيات دوم خرداد آموختند. نگاه كنيد حتي روزنامه رسالت كه تك تك واژه‌هايش بوي مرگ و خون و جهل مي ‌دهد، خود را در هيأت روزنامه دوم خردادي مي ‌آرايد. به سايتهايش نگاه كنيد. حالا سايت مباركه صيغه لذيذه را هم آرايش دوم خردادي مي ‌دهند و عاليجناب راسپوتين دفتر نايب امام زمان اصغر حجازي نيز احكام بگير و ببند و شكنجه را از طريق منزلگاه رايانه ‌اي خود صادر مي‌ كند.
زنان و جوانان سرزمينمان از بعد دوم خرداد زيباتر و راست قامت ‌تر شدند. تصاويرشان را بنگريد. اعضاي دولت كوتوله‌هاي عقب مانده تحفه گرمسار را كنار تصاوير دختران و پسران جواني قرار دهيد كه با وجود سختگيري‌هاي مستمر گزمگان ولي فقيه، چه زيبا و پرطراوت در كوي و برزن و بازار ظاهر مي ‌شوند.
اگر من دل به بچه‌هاي تحكيم وحدت بستم، و فرزندان جوانم را كه به هردليلي ناچار به گريز از خانه پدري شدند چنان اميد و نويد و نيمايم پنداشتم و حتي اگر نااهلي در ميانشان بود با مهر و عشق اهلش كردم، از آن رو بود كه مي ‌دانستم كفاره زيارت سيد روح‌ الله در ماه و مسحور شعبده‌ بازي او شدن، جز اين نيست كه باید ميدان را براي جوانها باز كرد و به آنها مجال داد تا حاكميت جهل و استبداد و تحجر را فرواندازند. هيچگاه جز در مورد طرح رفراندوم در حلقه ‌اي قرار نگرفتم. بودن در كانون نويسندگان در دو وجه خانگي و تبعيدي آن و انجمن قلم يگانه پيوندي بود كه برايم معنا و اعتباري به اندازه همه سالهاي نوشتن و گفتنم داشت (و خواهد داشت) اما از حزبها گريزان ماندم بي آنكه در ارزش نهادن به تلاشهاي هر يك از آنها اگر رنگ صداقت داشت لحظه‌اي ترديد كنم، در فاصله جمعه تا يكشنبه اما در جمعي بودم و مي ‌مانم كه رنگ حزب نداشت و تعلق يكايك حاضران در آن، نخست به خانه پدري بود و چشمه‌اي به روشنائي آزادي و حاكميت ملي، موي سپيد كامبيز روستا در آ‌نجا با شور جواني فربد طلائي پيوند خورده بود، واژه‌هاي پرتأمل حسين باقرزاده را طنين ‌آهنگ پرضرب «صنعت نما» دلنشين‌تر مي ‌كرد. ويكتوريا آزاد كه به چشمي دختر زيباي جوانش را و پسر پرجوش و خروش بازيگوشش را مي ‌نگريست و به چشم ديگر نگران بود مبادا «بايزيدي» پيام آور خانه كردي ‌ام و «حسين اهوازي» رفيق عرب ايراني ‌ام كلام دلسوزانه «محسن كردي» را درباره ايران يكپارچه و ملت همدل تعبيري از بي ‌مهري ندانند، «رضاي حسين‌ بر» پر نام و كلام را بر صدر مي ‌نشاند كه اين جايگاه فرزند بلوچستان است. ستار دوشوكي خستگي‌هاي شبهاي بي ‌خوابي و تلاشهاي هفته‌هاي تدارك را وقتي همصدائي پير دير دمكراسي باقر پرهام را با شاعر عشق و درد و حماسه اسماعيل خوئي هميشه پرآوازه و پايدار مشاهده مي ‌كرد به هيچ مي‌ گرفت و آن زمان كه فروتن با ياران همدلش راه مي ‌گشود كه پرويز نويدي و حجت نارنجي حرفهايشان را با صداي رسا بر زبان‌ آرند. مشاهده ماشاءالله آجوداني وقتي از داريوش آشوري استقبال مي‌كرد كه به ياران و دوستدارانش و به جواناني كه حضور او را با شوق پذيرا شده بودند، جرعه ‌اي از جام تجربه و دانشش بنوشاند همانگونه دلپذير بود كه گوش سپردن به آواي همبستگي و همدلي كه از گلوي خسته اما پرخروش منوچهر ثابتيان بيرون مي‌ آمد.
به چهره‌ها مي‌ نگريستم، اينهمه انسانهاي رنج كشيده و استوار را كه هر يك به زباني وصف هجران مي ‌گفتند و در جستجوي راه كوتاهتري براي رهسپردن به سوي كعبه خانه پدري بودند، در كنار هم ديدن، چنان نيروبخش بود كه به راحتي مي‌شد بر كاستي‌ها چشم پوشيد و ناموزوني آهنگ بعضي را ناشنيده گرفت. وقتي مي‌ديدم شهريار آهي خسته از در مي‌آيد در پي ساعتها بحث و جدل (و همه براي دستيابي به تعبيري مشترك از حقوق بشر و مردمسالاري، عدالت و برابري، رفع تبعيض جنسي و نژادي و ديني و…) اما همچنان با لبخندي به پهناي همبستگي، خبر از باز شدن گرهي ديگر از گره‌هاي كور بعضا پنجاه و صد و دويست ساله مي‌دهد، حس مي‌كردم داريم به لحظه مهمي نزديك مي‌شويم. فرزانه مردي از ديار تركمن‌هاي خانه پدري افسرده است، سر بر گوشش مي‌نهم كه عزيزم، در اينجا هيچ كسي درصدد حذف ديگري نيست. همه باهم برابريم، همه در ملك مشاع خانه پدري سهيم هستيم. روز يكشنبه نشست لندن در حمايت از دمكراسي و حقوق بشر با گزينش شوراي هماهنگي توسط شركت كنندگان پايان مي‌گيرد. شورا و كميته‌هاي كار كه اغلب با حضور چهره‌هاي جوان برپا شده است، يك هدف دارند گفتگو با گروهها و شخصيتهاي مخالف رژيم جهل و جور و فساد در راه رسيدن به لحظه برپائي يك همايش ملي، و تشكيل شورائي فراگروهي از مبارزان داخل و خارج كشور كه بتواند به سئوال «اگر اين تحفه‌ها رفتند با خلاء قدرت چه خواهيد كرد» پاسخ دهد. پيام‌هاي مبارزان داخل كشور از فرزندان مبارزمان هم چون احمد باطبي و پيمان و… و رفيق كهن روزهاي دانشكده ناصر زرافشان دربند و اكبر گنجي عزيز كه با دريافت جايزه بزرگ قلم طلائي مطبوعات بين‌المللي در مسكو و شهروندي افتخاري فلورانس سر اهل مطبوعات را به عرش و عمامه فقيهان ولايت فقيه را نه به فرش بل به خاك فروكشيد، اعتبار همدلي ياران نشست لندن را تا چهارسوي خانه پدري گسترش مي‌دهد.
اگر تحفه گرمسار خبر خوشش بوي مرگ و ويراني و جنگ مي‌داد، خبر خوش من اما به شما طعم همبستگي دارد و عطر عشق و مردمسالاري و آهنگ بيداري، حالا ديگر مي‌توانم از حضور در جمع شاد باشم، و يكسره فرياد… لحظه ديدار اينك چندان دور نمي‌نمايد.

شنبه 3 تا دوشنبه 5 ژوئن
هفده سال پس از «او»
در بولوار اليزابت تيتر بزرگ «شاه رفت» اطلاعات و كيهان را جوان و پير كلاه كرده و بر سر گذاشته بودند. و تصاوير خميني را روي تصوير شاه بر اسكناسهاي سبز و سرخ مي‌چسباندند. انقلابي‌ترها اما تصوير شاه را بيرون مي‌كشيدند كه حتي اسكناسهاي او نيز اعتبار خود را از دست مي‌داد. قرار بود ديو كه اشك نيز بر ديده داشت چو بيرون رود، فرشته فقيه از در درآيد… و سرانجام آمد. بي‌اعتنا به رهبران جبهه ملي و نهضت آزادي و دهها گروه و حزبي كه بيعت خود با مصدق را وانهاده و هم چون پيروان حضرت ماركس و امام استالين و امامزاده مسعود، براي بوسه زدن بر دست «مردي كه مي‌آيد تا شراب آزادي در كام تشنه پير و جوان ريزد و آفتاب حضورش به زودي ايران زمستان زده را گرم خواهد كرد» صف زده بودند پاي پله كان هواپيما با اخوي پسنديده و داماد مبارك حاج شيخ شهاب اشراقي سوار بنز سياه شد و به ساختمان نيمه تمام فرودگاه قديم رفت تا برايش سرود خميني اي امام را بخوانند. صباغيان از نهضت آزادي در كنارش بود و فروهر زودتر از او به سراغ قره‌باغي رفته بود تا پيام امان سيد روح‌الله را به او بدهد. هنوز خيل سحرشدگان بي‌خبر بودند كه حضرتش توي هواپيما، پاسخ فداكاري‌هاي آنها و به خاك و خون كشيدن شدنشان را در راه هموار كردن زمين براي آمدن و به تخت نشستن او، با پرتاب يك هيچي به سنگيني يك بي‌آزرمي تاريخي به صورت ملت ايران داده است. آمد، سنگين و سرد و در بهشت زهرا توي دهان دولت زد و دكتر بختيار را بياباني خواند. بختياري‌ ها چگونه اين توهين را تحمل كردند و پاسخي به آن ندادند. به نظامي‌ ها پيام داد سوگند وفاداري فرونهند و دست به بيعتش پيش برند، و چون بردند قتل عامشان را فرمان داد. به زنان گفت در حكومت اسلامي او، آزادند و كسي مزاحمشان نخواهد شد، اما چند ماه بعد كه پايه‌هاي تختش استحكام يافت، از شعار يا روسري يا توسري به وجد آمد. جنگ را بركت دانست و فروافتادن سروهاي جوان را نعمت خواند. روزي كه جام زهر را سركشيد حتي نزد ثمره حيات و شاگرد عزير فقيه و زاهدش اعتباري نداشت. شاگردي كه برايش نوشته بود ساواك حضرتعالي روي ساواك شاه را سفيد كرده است. احمد در كنار بسترش اشك مي‌ريخت و مهدي كروبي موي سر و ريش مي‌كند و بر سر مي‌كوفت. چنانكه خبر داشت آنها كه منتظري را به زير كشيدند به او و سيد خوئيني رحم نخواهند كرد.
در نيمه شبي گرم خاموش شد. شبي چنان آن شب نه چندان دور كه در قم يك پاسبان مفلوك و يك مأمور شخصي به سراغش آمده بودند با يك فولكس واگن قراضه كه او را نيمه شبان به محبس پايتخت ببرند. و چون او سر خم كرده بود كه به صندلي پشت اتومبيل بخزد، سرش به جدار ماشين خورده بود و پانزده سال بعد فرمان داده بود آن پاسبان مفلوك را كه حالا هفتاد و پنج سال داشت و شكسته و بازنشسته در اتاقي اجاره‌اي در جواديه مي‌زيست بيابند و بي‌محاكمه اعدامش كنند. ديو دور از خانه پدري در بيمارستاني در قاهره خاموش شده بود و به همت سادات مصري برايش مراسمي پرشكوه برپا داشته بودند و پيكرش را بر عراده توپ تا مسجد الرفاعي بدرقه كرده بودند تا در گوشه‌اي در كنار مزار برادر همسر نخستينش فاروق آرام گيرد، اما پيكر او را، پيكر پير جماران را در ويتريني از جنس شيشه بر بلنداي مصلاي تهران به نمايش گذاشتند. گوئي همگان از ياد برده بودند كه پيكر پيامبر اسلام و صحابه و اهل بيتش پس از مرگ به ساعتي به خاك سپرده شده بود.
او را اما چون لنين و مائو به نمايش گذاشتند و پيكرش را به مومياي شيميائي آلودند تا پوستش كرم نگذارد و پيشاني‌اش از برق نيفتد. سحرشدگان آمدند و او را ديدند. بر سر و روي كوبيدند، نعره زدند، نوحه خوان شهر آواز داد: «غريبانه به روي ناله شب / دلم مي‌رفت و من باور نكردم». بعد در قيامتي كه نظيرش ديده نشده بود پيكرش بر دستهاي سحرشدگان به سوي حفره‌اي مي‌رفت كه ختم راه همه ما است. حتي تقدير نخواست كه نقطه پاياني او چنان باشد كه شايسته هر انساني است. او كه قديسش خوانده بودند و روح خدايش مي‌خواندند اما در هياهوي گريه‌ها و نعره‌ها و دستهاي جستجوگر پاره‌هاي كفن او، بر زمين افتاد. كفنش پاره پاره شد، نيمه عريان در لابلاي فرشي از جمع به خلوتش بردند تا بار ديگر پيكرش بشويند كافور زنند و كفن كنند و بعد در جعبه‌اي آهني با قفل و بند، به خانه آخرينش برند. و باز اي كاش مي‌گذاشتند آنجا آرام گيرد. نه سيد بخت آن را نداشت كه همچون شريعتمداري با آنكه در تاريكي به خاكش سپردند و اجازه برپائي يادبودي ساده را نيز از خانواده‌اش دريغ كردند، مزار گمنامش را زائران گمنام‌تر، با آب ديده بشويند و…حتي قربانيانش از او خوشبخت‌تر بودند كه اينك بر گورهاي پنهان آنها گلزاري رسته است و همه جا نامشان را با احترام بر زبان مي‌آورند، براي او بارگاهي ساختند با شكوهتر از مزار علي بن موسي الرضا، و كبوتران حرمش را، با ماشينهاي جوجه كشي تكثير كردند. توليت و خدام و زيارت نامه خوان بر مزارش گماشتند و زائران ريائي و اجباري را هر روز و شب به طواف مزارش آوردند اما با آنكه حالا نور ديده‌اش نيز در كنارش به لطف زهر هلاهل علي فلاحيان و سعيد امامي خفته است، اگر روستائي ساده‌اي نيز به اميد معجزتي از او براي بارور شدن گوسفندش مشتي از پشم گوسفند را دخيل مي‌كند و به ضريحش مي‌بندد، در بازگشت به ده گوسفند خويش را مرده مي‌يابد كه روح‌الله اگر در حيات، جان شيرين بندگان را مي‌گرفت، پيداست که در ممات، دعايش بهائم را نيز پيام مرگ است.

نورديده سيد چه مي‌گويد
حسين براي روح‌الله اعتباري هزاربار بيشتر از احمد داشت، حسين فرزند يتيم پسر مهترش مصطفي بود. از دو فرزند مصطفي كه مرگش آتش انقلاب را روشن كرد، مريم بي‌اعتنا به تخت نشيني نياي پدري، ره خود گرفت، پزشك شد و همراه همسرش دور از قدرت و دولت، سالهاي بسياري را در بيمارستان هلال احمر در دبي سر كرد. حسين اما جواني پرشور بود كه لباس پدر و نياي خود را بر تن داشت اما بيزار از آخوندهاي حكومتي بود. از بني‌صدر حمايت كرد و پدربزرگ علي‌رغم مهر بسيارش به او، حكم تبعيدش را به قم داد. در اين شهر نياي مادري‌اش شيخ مرتضي حائري يزدي به تعليمش نشست و پس از او عموي مادري‌اش در درنگهاي كوتاه و بلندش در قم معلمي شد كه بانگش زمزمه محبت و آواي عرفان و فرهنگ آزادگي داشت… نياي پدري نيز سرانجام پس از نياي مادري خاموش شد. حالا مادربزرگ او را در كنف حمايت خود گرفته بود و عموجان احمد گهگاه او را از دردهاي درونش آگاه مي‌كرد.
سه سال پيش سيد حسين به عراق و سپس به آمريكا رفت، در مصاحبه‌اي با من در راديوي تصويري ياران سرنگوني ولايت جهل و جور و فساد را آرزو كرد و از ديدارش با رضا پهلوي گفت. اما ناگهان خبر بازگشت او به ايران همه را غافلگير كرد. يكبار ديگر به عراق آمد و گفت كتابفروشي دور حرم را به زندگي زير سايه مرگ حكومت اسلامي ترجيح مي‌دهد. چند ماه بعد به قم بازگشت و ديگر خاموش شد. شايعه‌ها درباره‌اش بسيار بود. اما من مي‌دانستم كه او آرام نخواهد گرفت. سخنانش را در سالروز مرگ پدربزرگش بخوانيد. هفته پيش وقتي اين سخنان را از برنامه‌ام «پنجره‌اي رو به خانه پدري» از تلويزيون كانال يك پخش كردم به گزارش دهها تن از بينندگانم از جمله چند روحاني سرشناس رژيم برق شهر قم را نزديك به 20 دقيقه قطع كردند. با اين همه تكرار برنامه را خيلي‌ها ديدند و متن مصاحبه نيز دست به دست شد و اينك حرفهاي حسين را بخوانيد:
«ولايت فقيه يك بدعت است ما با آن مخالفيم مثل اكثريت مردم ايران، قرار نبود كه آيت‌الله خميني ولايت فقيه بياورد. او وعده دمكراسي و آزادي و عدالت را داده بود. وقتي انقلاب رخ داد،‌ ولايت فقيه اساساً جزء ثوابت و مباني انقلاب نبود. به طور كلي اكثريت علما مثل مرحوم آيت‌الله العظمي خوئي با ولايت فقيه به شكل امروزي‌اش مخالف بودند… انقلاب فرزندان راستين خود را بلعيد و از مسير خود منحرفش كردند. انقلاب از ‌آزادي مي‌گفت و از مردمسالاري، اما به سركوبي فرزندان برجسته‌اش كشيده شد. با طالقاني چنان كردند كه روي از همگان براي مدتي پنهان كرد. بسياري از انقلابي‌ها به قتل رسيدند و جمعي به صف مخالفان پيوستند. يا چون بني‌صدر به تبعيدگاه اجباري رفتند يا چون بهشتي در شرايطي مبهم به قتل رسيدند و يا هم چون منتظري خانه نشين شدند. انقلاب اما در زندگي مردم تأثير بسيار داشت امروز ديگر كسي استبداد را قبول نمي‌كند. امروز جامعه ما قابليت داشتن آزادي و دمكراسي را دارد…»
حسين خميني ديدارش با رضا پهلوي را ملاقات دو جوان ايراني مي‌داند كه هر دو از استبداد رنج مي‌برند. او حتي از اينكه جورج بوش را براي حمله به ايران و سرنگوني رژيم تشويق كرده است ناراحتي به دل راه نمي‌دهد. «بايد در ايران آزادي و مردمسالاري برقرار شود، حال يا ما خود مي‌توانيم اين كار را بكنيم و يا ناچاريم از قدرتهاي خارجي كمك بگيريم. تا كي مي‌توان در زندان بود؟ سرانجام براي رهائي بايد به جائي متوسل شد.»
حسين خميني كه به نيمه عمر نزديك مي‌شود حجاب اجباري را رد مي‌كند «اينها به زور و با اعمال خشونت و وحشي‌گري زنان را به حجاب داشتن وامي‌دارند. رنگ چادرها و روسري‌ها همه تيره است. چرا نبايد زنان و دختران ما در انتخاب پوشش خود آزاد باشند. امروز حكومت زنان را به بدترين شكل در حجاب كرده است قلب آدم مي‌گيرد وقتي اين همه سياه‌پوش را مي‌بيند. من به شكل طبيعي طرفدار حجاب اختياري هستم اما معتقدم زنان بايد آزاد باشند تا پوشش خود را برگزينند. آنكه مي‌خواهد بي‌حجاب بيرون آيد بايد آزاد باشد و عقيده‌اش مورد احترام جامعه باشد…»
سخنان حسين خميني كه به صورت چشمگيري در سايت شبكه تلويزيوني ماهواره‌اي «العربيه» منتشر شده است بهترين گواه بر بي‌اعتباري ميراثي است كه نيايش در پي خود به جا گذاشت. حالا اعتبار حاج آقا روح‌الله حتي مورد ترديد نواده اوست.

× يك توضيح: هفته گذشته در مطلب پيرامون امام موسي صدر، حاج آقا يحيي به عنوان عم امام موسي صدر ذكر شده بود در حالي كه او خال (دائي) امام موسي صدر بود و برادر آيت‌الله حاج آقا حسن قمي…

June 9, 2006 12:58 PM







advertise at nourizadeh . com