June 23, 2006

… گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند

يكهفته با خبر

سه‌شنبه 13 تا جمعه 16 ژوئن
پيشدرآمد: منهم مثل «ف. م. سخن» نه تنها از باخت تيم ايران به مكزيك خوشحالم بلكه به هيچ روي هندوانه زير بغل گذاشتن بعضي از مفسران فوتبال را در رابطه با بازي ايران و پرتغال نيز قبول ندارم و معتقدم تيمي كه سرپرستش «علي آبادي» معاون تحفه گرمسار بود (منظوم ارباب واقعي تيم است وگرنه دادكان و غيره نيز بودند كه هر يك خود را سرپرست تيم مي ‌دانستند) بايد مي‌ باخت و اگر مي ‌برد آثار اين برد چنان فاجعه آميز بود كه من تبعيدي در ناكجا آباد فرنگ و شماي گرفتار در زندان خانه پدري به جاي شهد فيروزي، زهر هلاهل ادامه اين وضع مصيبت بار را ناچار بوديم بنوشيم.

خوشحالم كه تيم فوتبالي كه بازيكنانش هنگام پخش سرود انجزه انجزه و خميني اي امام، از خواندن آن خجالت مي‌ كشيدند اما جرأت نداشتند كه يكصدا همراه تماشاگراني كه آنها نيز حضور پرچم عنكبوت نشان ولايت فقيه را بر سر و پيكر و بر دستهايشان پذيرا شده بودند سرود «اي ايران اي مرز پرگهر» را بخوانند. در مونديال فرانسه اما وضع متفاوت بود. ملتي چنان در دوم خرداد از شراب همبستگي و يكدلي مست بود و آنگونه بر سر ولايت جهل و جور و فساد، آوار قدرت لايزال خود را فرود آورده بود كه همراه بازيكنان آن جمعي كه از ايرانيان داخل و خارج در استاديومها حضور داشتند، سرود اي ايران را سر دادند و پرچمهاي شير و خورشيد نشان و بالنهاي سه رنگ چنان فضاي ورزشگاهها را انباشته بود كه اگر چند نفري نيز پرچم نكبت زده ولايت فقيه را در دست داشتند ناچار به پائين كشيدن آن شدند.
در مونديال فرانسه ما ملتي يكدل بوديم كه در نبرد عليه ولي فقيه و ايل و تبارش يكسال پيشتر پيروزي چشمگيري به دست آورده بوديم. دنيا به احترام ملت ايران كلاه از سر برداشته بود. تيم آمريكا در بازي با تيم ايران، علي‌رغم سالهاي جور و قهر و درگيري، با لبخند و شوق بازي با يك تيم دوست در ميدان ظاهر شد. حتي نتيجه بازي ۲/۱به نفع ايران هر دو تيم را چناد شاد كرده بود كه همراه تماشاگران دو طرف، تو گوئي بزرگترين پيروزي‌ها نصيبشان شده، پايكوبان و شادي‌كنان ميدان را ترك گفتند. حتي در مونديال فرانسه باخت ما اهميتي نداشت، روحيه «برد» و نماي پيروزي در احول و اطوار يكايك ما آشكار بود. حتي تلاش پيروان مسعود و مريم كه همچنان درجوار وطن مشغول خدمت به تكريتي خونخوار بودند، براي مصادره شادي مردم با بالابردن بالنهاي ولي فقيه مقيم بغداد و همسرش در استاديوم كسي را عصباني نكرد و درگيري به وجود نياورد. روحيه ‌اي غريب داشتيم كه براي نخستين بار اين اميد را در دلها زنده مي ‌كرد كه براي ما تبعيديان لحظه ديدار با معشوق دلبندمان «ايران» نزديك است و براي موجهاي ميليوني اهل خانه پدري نيز روزهاي تلخ استبداد و مرگ و ويراني رو به پايان است. ديو دارد بساط خود را جمع مي‌ كند و فرشته آزادي ركاب كشيده در راه است. خيلي طبيعي بود كه در حال و هوائي چنان، در بانگ تشويق ما براي بازيگران تيم ملي فوتبالمان، هارموني آشتي و مهر و همدلي به گوش نشيند. كاري به اين ندارم كه خاتمي چه كرد و چرا قدر آنهمه اعتمادي را كه به او نثار شد ندانست، اما چه كسي مي‌ تواند انكار كند كه ايران در فرداي دوم خرداد، با ايراني كه امروز شاهد آن هستيم تفاوتهاي آشكار داشت. انگار همه زيبا شده بودند. در بازيهاي مقدماتي، وقتي بچه‌ها با پيروزي از استراليا بازآمدند دختران و پسران زيبا در استاديوم آزادي آوازخوانان از آنها استقبال كردند. احتمالا آن روز سردار طلائي هم كه لابد مقامي در نيروي انتظامي تهران داشت به جاي بالا بردن باطوم الكترونيكي براي زدن توي فرق سر دختران و پسران با لبخند از ظرف نقلي كه به سويش دراز شده بود نقل بر مي ‌داشت و شب در خانه ‌اش با همسر و فرزندانش با لبخند و مهر سخن مي ‌گفت.
يادمان باشد نه قاليباف از كره مريخ آمده است نه طلائي، نه سيف ‌اللهي از مدرسه جنايت فارغ ‌التحصيل شده ونه همه سرداران سپاه و نيروي انتظامي از جنس محمد باقر ذوالقدر و فرهاد نظري هستند. اين شرايط است كه انسانها را در جائي قرار مي ‌دهد كه نام نيك و يا بد را نصيبشان مي ‌كند. فكر كنيد قاليباف حالا فرمانده نيروي انتظامي بود، آيا اگر مي ‌خواست به وظيفه ‌اش عمل كند جز اين بود كه مثل اسماعيل احمدي مقدم با خون وضو بگيرد؟ اشكال ما در اين است كه خيلي ساده مثلا مي ‌گوئيم آقا فرقي نمي‌كند سگ زرد برادر شغال است، رفسنجاني و خاتمي و احمدي ‌نژاد همه سر و ته يك كرباسند و هر سه را با خامنه ‌اي بايد در يك جوال انداخت. من اما بر اين باورم كه در آش شله قلمكار جمهوري ولايت فقيه هم، آدم مسالمت جوي كم جرأتي مثل خاتمي كه هميشه براي عقب نشيني آن هم 50 قدم به جاي يك قدم‌ آماده بود با همه بي ‌تواني و دست و پا بسته بودنش، با تحفه گرمسار تفاوتهاي بسيار داشت و دارد. حداقل در دوران او، حاكميت ناچار بود قواعدي را رعايت كند. اين را من به ‌تنهائي نمي ‌گويم، اين را بسياري از آنها كه زندان را در دو مرحله يعني در زمان خاتمي و پس از او تجربه كرده‌اند مي ‌گويند. فكر مي ‌كنيد جنايت جواد آزاده و شيخ عاملي در شكنجه زن سعيد امامي خانم فاطمه درّي و تني چند از متهمان در پرونده قتلهاي زنجيره ‌اي را چه كسي فاش كرد و فيلم آن را در اختيار ما گذاشت؟ همانها كه از عملكرد همكاران خود احساس شرم مي ‌كردند و نمي‌توانستند پاسخ همسر و فرزند و آشنايان خود را بدهند كه مي‌ پرسيدند شما چگونه حاضر به كار در دستگاهي هستيد كه پايورانش سينه داريوش و پروانه فروهر را مي‌ شكافند و به زني مؤمن كه شوهرش جنايتكار بوده اما خودش جرمي مرتكب نشده با اعمال شكنجه‌هاي وحشيانه مي‌ گويند اعتراف كن دوست داشتي از چهارسو با تو نزديكي شود و رابط شوهرت با اسرائيل و آمريكا بودي؟ آنهمه اطلاعات كه به بيرون درز كرد همه ناشي از فضائي بود كه در كشور حاكم شده بود. در ورزش نيز شاهد تحولات اساسي بوديم. يادتان هست چگونه به مونديال فرانسه راه يافتيم، آن قدرت و شوق ديرهنگام كه معجزه پيروزي بر استراليا را خلق كرد، نتيجه مستقيم فضائي بود كه پس از دوم خرداد در كشور و در بين ايرانيان دور از خانه پدري ايجاد شده بود. در فرانسه به ايراني بودن افتخار مي‌كرديم، علي دائي و خداداد عزيزي آنقدر در دلهاي ما جا گرفته بودند كه مثل دوران كودكي كه مي ‌گفتيم پاي چپ «بيوك جديكار» بازيكن سرشناس تاج آن روز توقيف است چون آنقدر قدرت دارد كه اگر شوت كند سينه دروازه بان حريف را خرد خواهد كرد، درباره پاي چپ خداداد و پاي راست علي افسانه مي ‌ساختيم.
يادم هست بعد از بازي ايران و آمريكا، در حالي كه نتيجه مساوي بود، اما در همه سو ايرانيها جشن و پايكوبي به راه انداخته بودند و انگار همه جهان سرود اي ايران مي‌ خواند. باخت و مساوي آن روز از هزار برد، افتخار بيشتري داشت. حالا فكر كنيد برده‌ ايم، و براي مرحله بعد، حضرت پرزيدنت تحفه گرمسار به آلمان مي ‌آمد و فاشيستها و نئونازيهاي ‌آلمان و لابد اتريش برايش صف مي‌ كشيدند و هايل محمود سر مي ‌دادند. يك عده تماشاگر ايراني هم كه دو گذرنامه ‌اي هستند و براي تفريح و صيغه 50 دلاري به جاي تايلند سالي دو سه بار به خانه پدري سر مي ‌زنند بدون توجه به اينكه جناب پرزيدنت چند باري در حمام خون در كردستان غسل ارتماسي كرده، مي‌رفتند و پرچم عنكبوت نشان جمهوري ولايت فقيه را بالا مي‌ بردند و لابد آنها كه از بورسهاي بنياد علوي در آمريكا و مواهب دفاتر نمايندگي مقام معظم رهبري در اروپا برخوردار بودند از جمله بعضي از اساتيد دانشگاه و دلالان برقراري رابط بين ايران و آمريكا در راديو تلويزيونهاي ماهواره‌اي ظاهر مي‌شدند و درباره اهميت پيروزي‌هاي ايران در عصر رابين هود اسلامي سخن سرائي مي‌ كردند. خدا را شكر كه باختيم و «علي آبادي» نتوانست فردا مدعي شود از روزي كه بازيكنان مسلمان و مؤمن تيم ملي از جمله يار ارمني تيم كه به دست آقاي دادكان ختنه شده، قبل و بعد از هر تمريني دعاي كميل مي‌خوانده‌اند و بامداد جمعه غسلشان ترك نمي ‌شده به اين پيروزي‌هاي بزرگ عليه استكبار و نوكران ريز و درشت آمريكا دست يافتند. خدا را شكر كه به دور بعدي نرفتيم. خدا را شكر كه بيش از اين بي ‌آبرو نشديم. و همينجا بگذاريد از اخلاق و منش خودمان ذكري به ميان آورم. اين چه اخلاقي است كه روزي علي دائي را به عرش مي ‌رسانيم و روز ديگر 27 سال نفرت وعقده نسبت به ولايت فقيه و حكومت جاهل قاتل فاسد را بر سر او خالي مي‌ كنيم. مثلا اگر علي دائي در زمين نبود، 7 تا گل به مكزيك مي‌زديم؟ در بازي با پرتغال كه نبود چرا گل نزديم؟ من خود پنج شش سال پيش از روابط ويژه علي دائي با دفتر سيد علي و بانوئي كه واسطه بود و چندي همسر موقت علي آقا در تلويزيون ياران گفته بودم، اما همزمان هيچگاه از ستايشگران دائي نبودم. با اينهمه، رفتار غیر منصفانه‌ ای را كه با او شد محكوم مي ‌كنم. ما با همه قهرمانان و رهبران فكري و سياسي و چهره‌هاي متشخص هنري خود همان كرده‌ايم كه اين روزها با علي دائي مي ‌كنيم.
در بازي با پرتغال او روي صندلي رزرو نشسته بود اما غم و درد عالم در چشم و چهره‌اش ديده مي‌ شد. آن همه ناسزا كه نثار او شد آيا خود گواه صادقي بر روحيات ملتي نيست كه نه در دوستي ثبات دارد و نه در دشمني حد و مرز مي ‌شناسد. امروز تو سر به عرش مي‌ سائي و از بدو خلقت چون تو قهرماني خلق نشده، فردا اما جاسوس و شكنجه‌ گر و ضد قهرمان مي ‌شوي چون در زمين نتوانسته‌ اي به اندازه كافي حركت كني.
«ملت نخبه كش» شايسته ترين لقبي است كه ما استحقاق آن را داريم. هنوز دو ماه نيست كه گنجي از زندان بيرون آمده و دو هفته ‌اي است براي دريافت قلم طلائي و عنوان شهروند افتخاري فلورانس و انجام چند سخنراني به خارج آمده است. ببينيد بي‌شرمي تا كجاست كه فردي آشنا از پيروان ولي فقيه مقيم فرودگاه بغداد در جوار ارباب قديمش صدام حسين به صداي آمريكا زنگ مي‌زند و از گنجي كه ميهمان بيژن فرهودي در ميز گردي با شماست با صدائي ملامت‌ گر و متوقع مي ‌پرسد چرا شما به جرائمت اعتراف نمي ‌كني؟ چرا از آدمكشي‌هايت وقتي فرماندار مهاباد بودي سخني به ميان نمي ‌آوري؟ خود مي ‌برد و مي‌ دوزد. دادستان و قاضي مي ‌شود و اگر دستش برسد طناب دار را هم بر گردن گنجي مي ‌اندازد. گنجي بزرگوارانه مي ‌گويد عزيز چرا حرفهاي بي ‌اساس را اين گونه مبناي قضاوت قرار مي ‌دهي؟ من كه هيچگاه فرماندار نبودم كه درباره عملكردم توضيح دهم؟ گنجي در نگاه خيلي از ما امروز قهرمان مقاومت و حماسه مبارزه عليه استبداد و جهل و قهر است اما همين قهرمان اگر فردا حرفي گفت كه باب ميل ما نبود فورا به ياد مي ‌آوريم كه او چند سال در سپاه پاسداران بوده پس حتما در كشتار نقده و پاوه و گنبد و خرمشهر شركت داشته و هيچكدام درنگ نمي‌ كنيم كه در سال 63 همين گنجي به علت نامه تندي كه در اعتراض به عملكرد فرماندهي سپاه از جبهه ارسال كرده بود تا پاي اعدام رفت و اگر خاتمي به دادش نرسيده بود و او را راهي تركيه نمي‌ كرد، امروز او نيز لابد جائي در كنار سردار بروجردي و مصطفي چمران داشت كه به فرموده اطلاعات سپاه در جبهه دخلشان را آوردند و عنوان شهيد هم به ‌آنها دادند. اما به گنجي خوشآمد مي ‌گويم. رفيق هم قلم من با سخناني كه در مسكو و فلورانس ايراد كرد نشان داد هزار متر بلندتر از آنهاست كه ادعاي مبارزه مي ‌كنند اما هنوز يا در خواب و خيال ويلاي عموجان در شمال قبل از انقلاب مشغول چرت زدن هستند و يا با رنگ و حنا زدن به ريش و سرشان اميدوارند با حذف نامشان از فهرست تروريستها در ركاب پدر مسعود و مادر مريم در تانك M60 آمريكائي از راه بغداد به تهران بروند و سي چهل هزار تني را درو كنند. آري حرفهاي گنجي براي اينها سنگين است. او مي ‌گويد آن را كه جنايت كرد فراموش نمي ‌كنم، جنايتش را از ياد نمي ‌برم، اما او را مي ‌بخشم.
گنجي شاگرد مدرسه نلسون ماندلا است، خيلي طبيعي است كه DNA او با آنها كه ذات نايافته از هستي بخش شان، يا از ولايت جهل و جور و فساد و مرگ رنگ گرفته و يا نطفه ‌شان را با كلاشنيكوف و نارنجك بسته‌اند، فرق داشته باشد. من كه از گفته‌هاي او حظ كردم، اعتبار روزنامه‌نگار و نويسنده ايراني را او در گستره شهر جهان چنان بالا برد كه با شنيدن سخنان او سر به عرش مي‌ سائيدم. حتي اگر هفتاد گل به دروازه مكزيك و پرتغال مي ‌زديم آنقدر خوشحال نمي ‌شدم كه ديدن گنجي در مسكو و فلورانس مرا خوشحال كرد.

شنبه 17 تا دوشنبه 19 ژوئن
سيد محمود حسني در جنگ سيد علي حسيني
1 ـ روزنامه‌هاي ولايت فقيه روزي نيست كه خبري از ظهور يك مدعي ارتباط با مهدي موعود را در گوشه و كنار ايران منتشر نكنند. همين چند هفته قبل خبري بود از مردي كه ادعا مي‌كرد با آقا صاحب‌الزمان در ارتباط است و در مدت شش ماه 17 زن را به اميد محبوب شوهر شدن و به ثروت و دولت رسيدن با طلسم و جادو و ورد يا قدوس پس از بيهوش كردن مورد تجاوز قرار داده و بعد از كار نيز آنها را تهديد كرده بود اگر لب وا كنند و به كسي خبر دهند که سيد جليل جن از تنشان بيرون آورده و دعاي عشق در كامشان چكانده، اجنه را به سراغشان مي‌فرستد.
چند سال پيش زني در اصفهان با اين ادعا كه گاوش نظركرده امام زمان است و روي شيرش نقش يا مهدي ادركني ديده مي‌شود مدتها كلاهبرداري مي‌كرد و ميليونها تومان به جيب زد. در كشوري كه سلطان فقیهيش مدعي است در جمكران با «آقا» خلوت مي‌كند و رئيس مجلس خبرگانش نمايندگان مجلس شوراي اسلامي را منتخبان امام زمان مي‌داند خيلي نبايد شگفت زده شد اگر هر روز تعداد رابطان حضرت افزايش يابد. مشكل آنجاست كه سيدعلي باب الحوائج حاضر نيست رقيبي را كه مثل او مدعي اتصال با «آقا» است تحمل كند. به همين دليل نيز وقتي به او گفتند يك آخوند نيمه خل عراقي معاود در قم بساطي برپا كرده كه بيا و ببين و جلوي دكان جمكران در بالاي حسينيه كربلائي‌ها شبهاي جمعه مردم را به حضور مي‌پذيرد و دعاي ويژه مهر و محبت مي‌دهد و پيروانش آنقدر خرند كه حاضرند به فرمان او سر ببرند و سينه بدرند به رئيس اطلاعات قم و دادگاه ويژه روحانيت دستور داده شد طرف را كه با نام «آسيد محمود صرخي» معروف بود احضارش كنند و دو تا توي گوشش بزنند. اين زمان درست در بحبوبه تلاشهاي آمريكا براي زمينه‌سازي حمله به عراق بود. آسيد محمود وقتي ديد هوا پس است به بهانه زيارت شام عازم سوريه و از آنجا راهي لبنان شد. اواخر تابستان بود و هنوز شماري از خانواده‌هاي شيعه از حاشيه خليج فارس در گذراندن تعطيلات تابستاني در لبنان بودند. سيد قاپ بعضي‌شان را دزديد و چون جوان بود و جذاب خيلي از خانمها مجذوب او شدند و سيد پولي به جيب زد و بعد از مدتي وقتي صدام سرنگون شد به وطنش عراق بازگشت.
در عراق كه تا دلتان بخواهد شيعه گرفتار و مصيبت ديده وجود دارد، سيد محمود عنوان الحسني الحسیني را به عنوان لقب برگزيد و هيچگاه از نام اصلي‌اش يعني «الصرخي» استفاده نكرد. خيلي زود شهرت او بالا گرفت و در بصره و الناصريه و العماره و الديوانيه و كوفه صاحب خدم و حشم شد و زناني را به عقد دائم و يا متعه درآورد. عده‌اي نيز به عنوان پاسداران او با كلاشنيكوف و خمپاره‌انداز، دكان تازه‌اي در مقابل دكانهاي مقتدي صدر «جيش المهدي» و عبدالعزيز حكيم «سپاه بدر» و نيروهاي «ابومصطفي الشيباني» معروف به مصطفي قاتل گشودند و در مال و ناموس مردم شريك شدند.
سيد كه گهگاه در مقابل مراجعانش غش مي‌كرد و كف بر زبان مي‌آورد، به مرور متوجه شد كه با بودن عوامل جمهوري اسلامي در جنوب عراق، نمي‌تواند آنطور كه بايد سلطه خود را بر مردم شيعه جنوب برقرار سازد. آنها حريفاني پولدارتر و مقتدرتر از او بودند كه حكومت نيز زير نفوذشان بود. از سوي ديگر شيخ يعقوبي (رهبر معنوي حزب فضيلت) كه از يكسو با طرفداران آيت‌الله سيستاني و وابستگان مجلس اعلا درگير بود و از سوي ديگر دل خوشي از جمهوري اسلامي نداشت، با حمايت غيرمستقيم از سيد محمود كوشيد از او شاخي براي وابستگان جمهوري اسلامي بسازد و به‌همين دليل از طرف خود افرادي را به ميان هواداران سيد محمود فرستاده بود كه او را براي مبارزه با حكيم و وابستگان حزب الدعوه تشويق مي‌كردند، گاهي پولي هم براي او مي‌آوردند. سيد چندي بعد به كربلا رفت و در آنجا كه نفوذ جمهوري اسلامي چندان ريشه ندوانده و بجز آيت‌الله سيستاني از نظر معنوي و مجلس اعلا و حكيم از نظر سياسي حريف قدري مثل آقاي محمدتقي مدرسي و حزب‌العمل اسلامي‌اش، پرچم اناولاغيري را برافراشته است، سيد خيلي زود توانست در ميان كربلائي‌هاي متعصب و زوار ايراني و لبناني و پاكستاني اسم و رسم و اعتباري كسب كند. گاهي نيز به منبر مي‌رفت و در لابلاي حرفهايش نيشي نيز حواله ولي فقيه و نوكرانش مي‌كرد. سرانجام امنيت خانه مباركه ولي فقيه تصميم گرفت به طور علني خدمت سيد برسد، بنابراين يكي از عوامل خود به نام «علي الكوراني» كه در لبنان و سوريه سنگ ولايت فقيه را به سينه مي‌زند و زلف از عمامه بيرون مي‌گذارد واداشت در يك برنامه تلويزيوني در تلويزيون الكوثر (سحر سابق) كه به زبان عربي نوحه و ناله و سينه‌زني و فحش و تفسيرهاي ولايتي پخش مي‌كند، خدمت سيد محمود برسد. شيخ الكوراني ضمن تاختن به سيد او را حقه‌باز و دروغگو خطاب كرد و ادعاهايش را قلابي خواند. هنوز ساعاتي از پخش برنامه نگذشته بود كه فدائيان شيخ الحشاشين كربلا با شعارهاي تند و تيز عليه سيد علي حسيني خامنه‌اي كنسولگري رژيم را در ميان گرفتند. حسين توخته سركنسول و مأمور مربوطه امنيت خانه ولي فقيه كه عمري را در كار آتش زدن سفارت‌خانه‌ها و نقشه گروگان گيري كشيدن در بيروت و رياض و خرطوم گذرانده، البته از در عقبي به همراه همكارانش گريخته بود. به همين دليل وقتي پيروان سيد محمود الحسني الحسيني الصرخي به حياط كنسولگري ريختند اثري از مأموران ولي فقيه نيافتند و حرص و خشم خود را سر مبلها و كامپيوترها و تصاوير خميني و خامنه‌اي خالي كردند. بخشي از اسناد را نيز بردند كه گفته مي‌شود نام سيصد تن از حقوق بگيران اطلاعات رژيم در كربلا جزو اين اسناد بوده است. چيزي كه عوض داره گله نداره، هميشه شعبون يك بار هم رمضون، اينهمه اهل ولايت فقيه به سفارتخانه‌ها حمله كردند و آتش زدند يكبار هم بگذاريد پيروان سيد محمود عمل به مثل كنند.

June 23, 2006 10:52 AM







advertise at nourizadeh . com