March 16, 2007

kayhan_london.gif

یکهفته با خبر
*عید است ساقیا قدحی پرشراب کن...
سه شنبه 6 تا دوشنبه 12 مارس

پیشدرآمد: نوروزی دیگر با بالهای زخمی تبعیدی برای ما، و با زنجیری بر دست و پای از روزهای عزا که هر سال در تقویم رسمی خانه پدری تعدادش بیشتر میشود، برای ساکنان آن سرزمین بلاکشیده جاودانه فرا میرسد.
در افغانستان و عراق نیز علیرغم تلاشهای رژیمهای جهل و جور و فساد در تهران و دمشق و اسلام آباد برای مستمر ماندن آشوب و مرگ وحشت از طریق کمک به طالبان و القاعده و جیش المهدی و سازمان بدر و شرکای سلفی سنی آنها، و در آذربایجان و تاجیکستان و ازبکستان و بخشهای کردنشین ترکیه نوروز پایدار با درود و سرود و روشنائی و سنبل و سبزه، سر میرسد. حالا نوروز فقط یک جشن سالیانه ایرانیان نیست، بلکه پیام آشنای انسانهائی است که قرنها در غرب آسیا و خاورمیانه پرچم فرهنگ و تمدن، تسامح و تساهل، دوستی و سازندگی، بردباری و پایداری و ایمان به زندگی و لبخند را در مسیر توفانها و صاعقه های هستی برانداز در اهتزاز نگاه داشته اند. تصویری از سه نوروز را میدهم تا جلوه این سند هویت همه آنها را که نام و یاد و حضور ایران دلهاشان را سرشار از امید و سرافرازی و عشق میکند در سه گوشه از جهان، در ایران، در روستای باغستان در 400 کیلومتری تاشکند پایتخت ازبکستان و در بیروت، به تماشا گذارم...

1 ـ نوروز انقلاب (از یادداشتهای روزانه ام)
آقای خمینی اصولا هیچ علاقه ای به سنتها و آداب و عادات ایرانی نداشت. حتی پیش از تبعید به نجف برخلاف دیگر مراجع، روز عید پذیرائی نداشت و خیلی مختصر ناچار میشد به علت اصرار خانواده و به ویژه همسرش خانم ثقفی که از تهرانیهای اصیل و سخت دلبسته به نوروز بود، حضور نوروز را در اندرونی بپذیرد و به نزدیکانش عیدی بدهد. در عراق نیز حتی مراجع عراقی نوروز را گرامی میداشتند.
در آن نوروزی که همراه پدر در عراق بودیم ودرجشن باشکوه سفارت ایران که دکتر مهدی پیراسته سفیر وقت ما برپا کرده بود، شرکت کردیم. بامداد نوروز به دیدار تنی چند از مراجع رفتیم که همگی در بیرونی نقل و شیرینی گذاشته و از مراجعان که برای تبریک عید آمده بودند استقبال میکردند. جالب اینکه در آن سال زمان کوتاهی پس از نوروز، شاه مورد سوءقصد ناموفقی قرار گرفت که رضا شمس آبادی عامل آن بود. بسیاری از مراجع مراسم شکرگزاری برای شاه به قول آنها شیعه خالص برپا کردند. مرحوم آل رسول که از خدام سرشناس نجف بود و فندق الامیر را داشت زاویه ای از حرم حضرت علی را نشانمان داد که چهارتن از مراجع حلقه ای ساخته بودند و به شکرانه رفع خطر از شاه شیرینی میدادند. پیروزی انقلاب زمان کوتاهی قبل از نوروز بود به محض آنکه شعار «در بهار آزادی جای شهدا خالی» بلند شد، پیدا بود که سید قصد آن دارد بر این خجسته عید ایرانی، لباس سیاه بپوشاند. در آن نوروز خیلی از دوستان و آشنایان ما در زندان بودند. نگرانی از سرنوشت عزیزانی چون پرویز نیکخواه، محمود جعفریان، دکتر محمدرضا عاملی تهرانی و... روزهای اسفند ما را که دیرسالی با شادی و خرید وتهیه مایحتاج نوروزی طی میشد، با اضطراب همراه کرده بود. روز چهارشنبه سوری حاج محسن تندتند دستور میداد. بنا به فرمان امام باید عادات و رفتار مجوسی از میان ملت رخت بربندد. شماها باید هرجا شعله آتشی دیدید خاموشش کنید، ضدانقلاب میخواهد از فرصت استفاده کند و به اسم نارنجک و فشفشه درکردن، دست به اعمال خرابکاری بزند. عده ای جوان با مسلسل های ژ3 و یوزی به سخنان او گوش میدادند... به خانم دکتر و یکی از اقوام محمد و بستگان تنی دیگر از زندانیان قول داده ام از احوال عزیزان دربندشان خبر گیرم. جلوی زندان قصر همهمه ای غریب است. بچه های قد و نیمقد وطنم بوته و کاغذ و چوب روشن کرده اند و بی اعتنا به فریادهای جوجه پاسدارهائی که حس میکنند هر یک یا چه گوارا هستند و یا عرفات، از روی آتش میپرند. گهگاه کوزهای روشن میشود و خطی سرخ به آسمان میرود. گاهی نارنجکی به زمین کوفته میشود و لحظه ای بعد موشکی چوبی آسمان را میشکافد. سه چهار جعبه شیرینی با یک کیسه آجیل از قنادی گوشه میدان زندان قصر خریدم... پاسبان رحمتی در را باز میکند. جوانی میپرسد چکار داری؟ پاسبان رحمتی میگوید آقا مال روزنامه اطلاعاته و حاج آقا اجازه داده برای مصاحبه با زندانیها اینجا بیاد. جوانک شانه بالا میاندازد. رحمتی مرا به اتاق جلال میبرد که بعد از سالها توی شلوغی یکدیگر را پیدا کرده بودیم. امشب او افسر نگهبان است.
از آن سالها که در زاهدان علی شبان شاعر همنسل آن روز تبعیدی من، جلال را معرفی کرده بود که در پادگانی که علی و رفقایش را از دانشگاه ملی سرباز صفر کرده و به زادگاه رستم فرستاده بودند، افسر نیمچه تبعیدی بود دیرسالی میگذشت، حالا همان نیمچه تبعید، جلال را در روزهای نخست انقلاب اعتبار انقلابی بخشیده بود. آن سال با هم از روی آتش چهارشنبه سوری پریده بودیم. شبی در دولت شریف امامی به خانه ما ریختند چون حکم بازداشت ما را به عنوان آشوبگران مطبوعاتی صادر کرده بودند. در کمیته مشترک جلال را بعد از سالها دیده بودم که میکوشید نگاهش را از من بدزدد. حالا درجه سروانی داشت. توی زاهدان ستوان 2 بود و با پسر کامبوزیای بزرگ دوستی داشت. در زندان قصر زندانیها میدانستند او از نوع خلخالی و ژ3 به دستهای او نیست. یک جعبه شیرینی را باز میکنم و به دست رحمتی میدهم. جلال هم برای دست به سر کردن او میگوید سر کار برو شیرینی را بین بچه ها قسمت کن. رحمتی میپرسد بالاخره از روی بته میپریم؟ جلال اشاره میکند که یاالله و رحمتی با چهره گرفته بیرون میرود. به جلال میگویم حرفهای داماد طرف را شنیدی؟ سری تکان میدهد و بعد جریان محسن را میگویم. توی شهر بچه چریکهای یک شبه چهگوارا شده مأمور شدهاند جلوی چهارشنبه سوری را بگیرند. جلال میگوید گرفتاری امشب فقط حضور شیخ دماوندی است. با خلخالی خیلی فرق دارد ولی بالاخره آخوند است. میگویم او را به من واگذار، تو در فکر تدارکات باش.
جلال بلند میشود و توی حیاط زندان چند شاخه خشک را از درخت یادگاری جدا میکند و آنها را کنار راهروی مسجد روی هم میریزد، دو سه تا روزنامه هم روی آنها میاندازد. بیست سی زندانی بیرون آمدهاند. رحمتی همه را به صف کرده است. در این فاصله کوتاه توانسته ام پیغامها را به بعضی از زندانیها برسانم. رحمتی شیرینی و آجیل به آنها میدهد و با فندکش روزنامههای روی چوبها را آتش میزند و خودش با پاهای بلندش از روی آتش میپرد. بعد تیمسار و به دنبال او دکتر و محمد و مهندس، آخرین نفر علی است که با لبخندی پر از معصومیت از روی آتش میپرد. شیخ دماوندی را «مهربان» معاون جلال در مسجد زندان سرگرم کرده است. مسأله ای از او پرسیده و شیخ میکوشد به او تفهیم کند همسر مفسدین فی الارض نیز حکم جاریه را دارد و تصاحبش بلامانع است. مهربان زیر بار نمیرود «جناب شیخ، اگر همسر طرف مؤمن بود و پاکدامن و مرتکب خلافی نشده بود چی؟» شیخ درمانده میگوید همسر مفسد مؤمن نمیشود. مهربان میگوید این چه حرفی است آقا؟ من خودم چندتای آنها را میشناسم. شیخ به فکر فرو میرود و میگوید در مورد این افراد حاکم شرع میتواند استثناء قائل شود...
زندانیان انقلاب در سه شنبه آخر سال در حیاط زندان قصر از روی آتش پریدهاند... یک روز مانده به عید، من بچه های «امید ایران» را جمع میکنم. آقای صفی پور عیدی آنها را توی دستشان میگذارد و در حالی که اشک توی چشمانش جمع شده از همکاری یاران امید ایران تشکر میکند. من نیز چند جمله ای میگویم. لیلا گلزار بغض کرده است و فشنگچی مهربان شیرینی میگرداند. نظری، زائرزاده، صادقی، حسن بیگی، خورشیدی، دکتر طوسی، داریوش نظری، محمود تفضلی، ایرج صامتی، آصف نیا آریائی جمع غریبی را تشکیل دادهایم. ابوالفضل بازرگان زنگ میزند که مهندس عازم تبریز است میآئی؟ جواب مثبت میدهم. رادیو را روشن کرده ایم. صدای راشد دیگر به گوش نمیرسد. صدائی که تا به یاد میآورم مرا به نوروز پیوند میداد. حالا صدای بیگانه ای را میشنوم که جنس و واژگانش نوروزی نیست. در کوچه های نیشابور و فارس و خجند حاجی فیروزها را شلاق میزنند... رادیو آغاز سال 58 را اعلام میکند. تلاش دشمنان نوروز برای گرفتن حکم مصادره اش به جائی نمیرسد... استادیوم تبریز لبریز از جمعیت است. بازرگان به همه گفته است بهترین لباسهایشان را بپوشند. آقای شریعتمداری به مناسبت نوروز برای همشهری هایش نقل و شیرینی فرستاده است. انگار همه شهر به استادیوم آمده اند. مهندس بازرگان با لباس نو، کراوات خوشرنگ با نوعی لجبازی بچگانه در مقابل حرف خمینی که گفته بود امسال عید نداریم، با صدای رسا میگوید عید خجسته باستانی نوروز را از صمیم قلب به ملت بزرگ ایران و شما مردم آزاده تبریز تبریک میگویم. در بازگشت، مهندس با ناراحتی میفهمد سخنرانیاش را از تلویزیون پخش نکرده اند. به ابوالفضل میگوید از قطب زاده بپرس چرا؟ و قطب زاده گفته است به دستور امام، احمدآقا شخصا تلفن کرد که حرفهای نوروزی آقای بازرگان پخش نشود... این نخستین نوروز انقلاب است.

2 ـ نوروز در بیروت
گوگوش به بیروت آمده است. سلیم اللوزی صاحب الحوادث تصویر او را روی جلد گذاشته و در مقاله ای گوگوش را سفیر زیبای ایران و خواهرخوانده «فیروز» خطاب کرده است. امسال نوروز در بیروت هستیم. هیچکدام از ما حتی خوابش را هم نمیبینیم که در زمانی کمتر از 3 سال ایران زیر و رو خواهد شد و دیگر نه خبری از تاک خواهد بود و نه از تاکنشان. توی هتل «فنیسیا» راننده امام موسی صدر دنبالم میآید. آقای غروی را صبح دیده بودم و او به امام خبر داده بود. گروهی از بچه ها در هالیدی این هستند که تنها چند ماه دیگر ویران خواهد شد و بر بلندای آن تفنگچیهای ابراهیم قلیلات رهبر مرابطون (گروهی از ناصریهای لبنان) هر جنبنده ای را از یک کیلومتری شکار خواهند کرد. فقط از ایران دو سه هزار تن امسال به بیروت آمده اند. پنج شب اقامت در هتل پنج ستاره، تماشای برنامه های در یادماندنی کازینو لبنان، تور جنوب و بعلبک و البته حضور در کنسرت گوگوش در کازینو لبنان و کلیمانصو فقط 4000 تومان البته با پرواز دوسره. به حازمیه میروم. آنجا مردی است که با قامت بلند، عبای شیک و عمامه سیاهش متشخص ترین چهره مذهبی و سیاسی در لبنان است. قم برای او کوچک بود که ماهی بزرگ اقیانوس میطلبید نه حوض کوچک قم را.
منشی زیبای امام موسی مرا نزد آقا میبرد که با دیدن من به یاد پدر می افتد و اشک در چشمانش حلقه میزند. آنقدر صاف و صادق است که میگوید میدانم امشب شما برای نوروز برنامه دارید (میفهمم از کنسرت گوگوش باخبر است) اما ما هم هفتسین را چیده ایم. در خدمتش میمانم. فردا هم هست و کردهای حزب رزکاری هم نوروز باشکوهی را در سینما کلیمانصو برپا میکنند، میتوانم آنجا بروم، اما لحظه تحویل سال در خدمت امام موسی صدر تکرار نخواهد شد. به اتفاق او به منزلش میرویم. دخترک کوچکش همراه با صدرالدین به او میچسبند. امسال آقا مهمان هم دارد. چندتا از خواهرزاده ها از تهران آمده اند. آن روز حتی در خیال هم نمیتوانستم تصور کنم، سه سال بعد آقا در لیبی گم میشود، سید روح الله مصطفوی در تهران به تخت مینشیند و مهدی داماد آقا موسی میشود. آرام و با آهنگی خوش دعای عید را میخواند: یا مقلّب القلوب والابصار... صدرا تهران را گرفته است، صدای نقاره ها از دل رادیوی بزرگ بیرون میزند. و بعد شاه و ملکه و هویدا پیامهای نوروزیشان را میخوانند. در چشمان آقا موسی اشک حلقه زده است. میدانم در این لحظه به یاد بامداد عید در خانه پدری است. وقتی با آقا رضا و علیآقا در کنار پدر آزادهشان مرحوم سید صدرالدین صدر در کنار سفره هفت سینی که مادر به زیبائی چیده بود و خواهرانی که هر یک مظهر زیبائی و پاکدامنی بودند مینشستند و همراه پدر دعای تحویل سال را میخواندند... فردا در کلیمانصو، جمیل محود دبیرکل حزب رزکاری به حاضران خوشامد میگوید؛ نوروز این جشن بزرگ باستانی را به یکایک شما تبریک میگویم...

3 ـ نوروز در باغستان
به همراه بهروز آفاق که حالا از مدیران BBC است، مطلوبه خانم که دفتر BBC در ازبکستان را اداره میکرد و حالا نیمه تبعیدی در حاشیه وطنش روزگار میگذراند و تاجی بای روزنامه نگار تاجیکی با ملیت ازبک، اتومبیلی به صد دلار اجاره میکنیم تا به روستای باغستان در 400 کیلومتری تاشکند برویم. وسوسه حضور در مراسم نوروزی مردمانی که چند قرن از ما جدا بودهاند اما حتی 80 سال تبلیغات مارکسیستی و سیاست حذف فرهنگها و عادات و سنن که از سوی مسکو اعمال میشد نتوانسته آنها را از فرهنگ مادری و ریشه های تاریخی جدا کند. جاده زیبائی که برف و بنفشه و جوبارهای روشن در حاشیه آن چشم را روشن میکند پیش روی ما است. نیمه شب به باغستان میرسیم. از دروازه روستا مجبوریم در میان باران و گل به سختی راه خود را تا خانه پدری تاجی بای پیدا کنیم. ایکاش قبل از انقلاب رفقای مارکسیست فرصت مییافتند و از روستاها و شهرهای بهشت شوراها دیدن میکردند و میدیدند که بعضی از این روستاها سالها عقب افتاده تر از روستاهای ما هستند. تاجی بای در میزند. مادرش «بی بی صفرماه» در میگشاید به لبخند و شادی، همهمه ای به پا میشود. سفره محبت گسترده است و مثل روستاهای خود ما به مناسبت نوروز بر این سفره هر نوع خوردنی قابل دسترسی دیده میشود. در همان دل شب بی بی صفرماه برایمان آش میپزد. (آش در این منطقه بر پلوی ما اطلاق میشود و شاید ترکیب آشپزخانه نیز نظر به این تسمیه دارد. آش ما را شوربا میخوانند). از سر شب دیگهای هلیم و سمنو را بار گذاشته اند و مردان و زنان روستا به نوبت با پاروی بزرگ دیگها را هم میزنند که غذای بامداد عید برای همه هلیم و سمنو است. از آنجا که دیرسالی است صدای خروس را به وقت بامداد نشنیده ام و هوای صبح روستا را که آمیزهای از بوی علف و گل و پونه در آن است در سینه نکشیدهام، به بانگ خروسهای بی بی صفرماه از خواب میپرم. یک لحظه حس میکنم در شاندیز یا طرقبه هستم. هشت و نیم صبح بعد از چاشت بیرون میزنیم. هوا در پی باران یکریز با آفتابی به پهنه دشتهای این سو عطربیز است و دلچسب. در کوچه های روستا دسته دسته زن و مرد، پیر و جوان و کودک با لباسهای نو به سوی مدرسه روستا میروند که جشن نوروزی در حیاطش برگذار میشود. به دیدن ما همه پرسان میشوند و وقتی مطلوبه خانم و تاجی بای میگویند روزنامه نگاران ایرانی، با همه شوق ما را درآغوش میکشند. انگار گمشدهای را یافته اند. من و آفاق هر دو حال غریبی داریم. تاجی بای تندتر میرود تا مدیر و معلمان مدرسه و پیران روستا را از آمدن ما باخبر کند. در حیاط مدرسه همه جمعیت چهارصد و هفتاد نفری روستا روی نیمکتهای بلند که در برابرش میزی طویل گذاشته اند نشسته اند، البته دختران جوان با لباسهای زردوزی شده در وسط حیاط دلربائی میکنند و پسران جوان چشمچرانی، کودکان نیز با فریادهای شادی در جنب و جوش هستند. ظرفهای هلیم و سمنو را روی میزها میگذارند. شماری از افراد روستا که در شهرها کار میکنند برای مراسم نوروزی به زادگاه خود بازگشته اند. جوانی با یک ارگ کوچک آهنگ ملاممدجان را مینوازد و رفیق جوانترش میخواند. یاد پوران در دلم زنده میشود و آن سالی که به کابل رفته بودیم. در گوشه ای از میدان، جنگ خروس برپاست. مدیر مدرسه پشت میکروفن میرود و به فارسی شیرین دری ورود ما را خوشامد میگوید. بعد کودکان روستا جمع میشوند. ارگ زن جوان آهنگ آشنائی را میزند و وقتی بچه ها شروع به خواندن میکنند من و بهروز اختیار اشکهامان را نداریم. بچه ها میخوانند: «ما فرزندان ایرانیم...» به سراغ معمرین روستا میرویم که با مدالهائی روی سینهشان و سبیلهای سپید و کلاههای تاجیکی و شنل رنگارنگ چهرههای در یاد ماندنی دارند.
آقای تورسن اوف هشتاد سال دارد و نخستین مدیر و معلم مدرسه باغستان بوده و حالا نیمه کدخدای اینجاست. برایمان از روزگار امیر بخارا میگوید، از پدرش که جزو کاتبان امیر بوده، از ورود سرخها میگوید، از عصر لنین، و بعد جنگ جهانی دوم که او در جبهه پنج سال میجنگیده و چند مدال گرفته است. صابر مختاروف 90 سال دارد و از ایران و اصفهان میپرسد. جد بزرگش معمارباشی امیر بخارا بوده و ناصرالدینشاه او را به بخارا فرستاده تا قصری برای امیر بسازد. وقتی از ایران و اصفهان گفتم اشک در چشمش حلقه زد. تورسناوف گفت؛ شاه خطا کرد که گریخت، باید میماند و جلوی ملاها میایستاد .پسرش از افغانستان یک رادیوی پنج موج برایش آورده و او قبل از انقلاب رادیو ایران را گوش میکرده اما حالا صدای آمریکا و بی.بی.سی و رادیو کابل و رادیوی دوشنبه را گوش میکند. او نیز مثل همه تاجیکها عاشق گوگوش است و آرزو دارد تا نمرده گوگوشخانم را زیارت کند. نوهاش هم گوگوش را دوست دارد هم ستار را و آهنگ شازده خانم و زنگ حساب را از حفظ است. او در متروی تاشکند راننده است. در روستا تفاوتی بین زن و مرد نیست و همه دست در دست هم میرقصند و شادی میکنند. من و بهروز نیز به دعوت مدیر مدرسه سخنان کوتاهی برای برادران و خواهران گمشده خود در بامداد نوروزی ایراد میکنیم. بعد در برابر شش پیرزن که خنیاگران دورهگرد روستاهای اینسو هستند و با دف سرودهای گمشده در تاریخ را میخوانند سر فرو میآوریم. اسم گروه آنها «گُلافزا» است و این نام سرپرست 80 ساله گروه نیز هست. شش پیرزن که نیم چکمه به پا دارند و هنگام دف زدن و خواندن، پا نیز میکوبند با ریتم دلنشینی میخوانند:
جوانی میروی سیاه قلم باش بگو که تُرکی یا اینکه قزلباش
قزلباشی بیا مهمان من باش وگر ترکی به ترکستان خود باش
اینسو تاجیکها و ایرانیها را قزلباش میخوانند و به اسماعیلیها و شیعه ها نیز قزلباش میگویند.
تا غروب در جشن نوروزی روستا شریک اهل باغستانیم. بعد از سالها دوری از خانه پدری، بار دیگر حس میکنم ریشه دارم و عزیزانم را یافتهام. صفی از ساکنان روستا به وداع ما تشکیل میشود. انگار هزار سال با هم زیستهایم که نم اشک در نگاه همه ما پیداست.
* با پوزش از حضرت حافظ که عید را به جای صبح نشاندم.


March 16, 2007 02:51 PM







advertise at nourizadeh . com