August 21, 2009

یکهفته با خبر

KAYHAN-1.jpg

... بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

سه‌ شنبه 11 تا جمعه 14 اوت
چراغی که خاموش نمی‌شود
دیرسالی است چهارشنبه‌ها با «کیهان» و پنجشنبه‌ها با «نیمروز» دیدار داشتم. هفته پیش که از آمریکا آمدم از همکار همه سالهایم فیروزه پرسیدم چطور «نیمروز» جزو نامه‌ها و روزنامه‌هایم نبود. گفت نیمروز متوقف شده است. انگار پاره‌ای از وجودم کنده شد. روزهای رفته چون برق و باد از برابر چشمانم پر کشید. رسیدم به کوچه پشت چاپخانه ستار که نام پسرش پکا را بر پیشانی داشت. پرویز با افشین مبصر که حالا از ارکان بی.بی.سی فارسی است از چاپخانه باز می‌گشتند و من در راه دیدمشان و رفتیم خانه پرویز، پله‌ها را زیر پا گرفتیم و در آن بالاخانه، پرویز ماکت نیمروز را پهن کرد روی میز، و خط خوشی را دیدم که از تهران آمده بود: «نیمروز» برای آنها که به ایران می‌اندیشند. همه خانواده اصفهانی در حرکت بودند. لادن عزیز که میزبان هر شبه ما بود با لبخند و مهر و خوشامدی که هرگز از گرما و خلوصش کاسته نشد. دختران پرویز، یکی تازه به خانه بخت رفته و آن یکی محصل، پا به پای پدر می‌کوشیدند نیمروز سر موقع منتشر شود و افشین پسرش در اندیشه ترتیب دادن توزیع روزنامه بود.

چند سالی با پرویز زندگی کردم و با نیمروز نفس کشیدم، چه آن روزها که در بالاخانه مرحوم زنوزی، اول «نورترن رود» روزنامه بیرون می‌آمد و چه آن ماههائی که پرویز میهمان دفتر ما بود و مرحوم رائد با همه دلش آرزو می‌کرد نیمروز هر روز پربارتر شود.
حالا فیروزه می‌گوید نیمروز فعلاً منتشر نمی‌شود و قرارمان با پرویز این بود که نیمروز در خانه پدری منتشر شود. به ایرانی می‌اندیشیدم که هر یک از ما در چشمه‌های عشقی که در آن زندگی یافته بودیم شناور شویم. فرهاد خان مسعودی بار دیگر صدایم کند علی‌رضا، برو پشت میزت در سرویس سیاسی بنشین، کنار علی باستانی و علی‌رضا شفائی و سیروس و فروزان و هادی خرسندی... دکتر مصباح‌زاده به پرویزش وصیت کرده بود پسرم، امیر طاهری و نصیر امینی را بر می‌داری و می‌روی و کیهان را تحویل می‌گیری... به ایرانی می‌اندیشیدم که داریوش همایون به بهنود می‌گفت فیروز گوران و نائینی و... را خبر کن و ساختمان آیندگان را سریع روبراه کنید، فردا باید اولین شماره پس از آزادی خانه پدری بدون سانسور منتشر شود. شکرنیا را می‌دیدم که دست در دست ستار لقائی و همراه با دکتر سیروس آموزگار می‌رفتند تا نخستین شماره رستاخیز حقیقی ملت ایران را منتشر کنند. و جمشید چالنگی به دیدنشان آغوش می‌گشود.
به ایرانی می‌اندیشیدم که در کنار نام اطلاعات و کیهان و آیندگان و... نام دیگری نیز نقش بسته بود «نیمروز» برای آنها که به ایران می‌اندیشیند. به فیروزه می‌گویم این غیبت موقت است. ما در غربت دور از خانه پدری با جان و جهانمان کوشیده‌ایم حضور وطن را در این سوی عالم زنده نگاه داریم. چه بسیار که از بد عهدی روزگار و نامردمی‌ها به شکوه آمده‌ایم. زمین خورده‌ایم، به زمینمان زده‌اند، حسرت یک یاری از سر صدق و صفای دل را داشته‌ایم اما... می‌دانم آن روز را خواهم دید. آن روز که پرویز ویژه نامه‌ آزادی خانه پدری را در نیمروزی که دیگر غریب و دلخسته نیست منتشر کند. باور کنید آن روز دور نیست. همین چند هفته پیش بود که دوستم بهمن چهاردهی با نگرانی می‌گفت به فکر کیهان باشید!! نباید بگذاریم این آخرین پنجره گشاده رو به خانه پدری بسته شود. خوابم نمی‌برد. خدایا الان پرویز در چه حالی است. لابد نخستین شماره نیمروز را در برابرش گذاشته و به روز ولادت فرزندش می‌اندیشد. پنجشنبه‌ها دیگر طعم ندارد تا آن روز که نیمروز بار دیگر پنجه بر در کوبد که بازگشته‌ام.

وطنم، نور و آب و عطر و عسل
در سالروز کشتار وحشیانه هموطنان کردم به دست اهل ولایت فقیه رفقای «کومله» مراسمی در دانشگاه سوآس برپا داشته‌ و من نیز افتخار دارم که در این یادواره جانباختگان حاضر باشم. در کنار دکتر اسماعیل خوئی، محسن خاتمی که همراه با کاک عبدالله مهتدی دبیرکل آزاد اندیش و ملّی کومله چند ساعتی است از کردستان عراق به لندن رسیده‌اند. دوستان دیر و دورم حمزه بایزیدی و مولود از حزب دمکرات کردستان و نمایندگانی از احزابی که اقلیتهای قومی ایرانی را نمایندگی می‌کنند در جلسه حاضرند.
سه هفته پیش به جلسه‌ای دیگر دعوت داشتم در سالروز جان باختن بزرگ ولایت عشق و ستیز دکتر عبدالرحمن قاسملو و یاور همیشه مؤمنش کاک عبدالله قادری. آنچه در آن مجلس شنیدم و دیدم با جوانان رشید کردی که با عکسی یادگاری مهر و صفای دل را نسبت به صاحب این قلم آشکار می‌کردند تاکیدی بود بر اینکه فرزندان و یاران قاسملو و دکتر صادق وصایای آنها را با گوش جان شنیده‌اند و در راه رسیدن به ایرانی آزاد که در آن کرد و آذری و بلوچ و عرب، ترک و تالش و قشقائی و بختیاری و لر و بویراحمدی به همان اندازه از ملک مشاع خانه پدری سهم خواهند برد که اصفهانی و خراسانی و فارسی، دست در دست من و تو و ما دارند. دمکراسی برای ایران و خودگردانی (لفظی که زنده یاد داریوش فروهر در دیدار با زنده یاد قاسملو در فردای انقلاب پیشنهاد کرد جانشین خودمختاری شود و قاسملو با سعه صدر همیشگی پذیرایش شد) برای کردستان و دیگر استانهای سرزمین مادری را که ساکنانش از اقوام صاحب فرهنگ و زبان و موسیقی و... هستند را تحقق خواهند بخشید.
دیرگاهی است با کاک عبدالله مهتدی در پیوند بوده‌ام. با بلندنظری ماههاست که برنامه تلویزیونی «پنجره‌ای رو به خانه پدری» مرا که از کانال یک پخش می‌شود و به علت عدم پخش آن روی هات برد به ایران نمی‌رسد، از شبکه «روژالت» کردی حزب کومله پخش می‌کند و از این بابت مرا زیر دین بزرگی گذاشته است. مهتدی نمونه یک ایرانی روشن‌اندیش آزاده است که حاضر نیست یک مو از سر «ایران» خانم کم شود و همه گاه شادمان بوده‌ام که در جمع کردهای میهنم مردانی چون او را داریم، مردانی که در کنار شیرزنان کردستان هم چون ناهید همسر مبارزش، نقشی بسیار مهم در مستحکم ساختن پیوندهای تاریخی و فرهنگی بین اقوام ایرانی داشته‌اند. به هر روی در جلسه بانوئی جوان که پیداست دل از دردهای هزار ساله قومش خونین دارد، از نی نغمه جدائی می‌شنود و از تعیین سرنوشت و استقلال می‌گوید که «حق ماست و...» و این در پاسخ شعرهای سرشار از نغمه‌های پیوند و پیوست خوئی است که می‌گوید ایکاش هموطنان کرد ترجمه فارسی سخنانش را به ما می‌دادند تا در فهم آن دچار مشکل نشویم. من نیز می‌گویم هر قوم ایرانی حق دارد و ما باید این حق را در ایران آینده به رسمیت بشناسیم که به زبان مادری خود بنویسد و بگوید، در مدرسه به زبان مادری‌اش آموزش ببیند، اما زبان فارسی را به عنوان زبان مشترک همه ایرانیان فرا گیرد. امروز همه ما با شعر خوئی زندگی کردیم حال اگر یکی از شما زیباترین شعر «شیر کو بی‌کس» را می‌خواند فقط آنها که کردی بلد هستند از این شعر لذت می‌بردند. شعرهای شهریار را به فارسی همه می‌خوانیم و لذت می‌بریم، حیدربابا با همه عظمتش چون به زبان ترکی است، برای آنکه درکش کنیم و بلوچ و کرد و عرب و تالش و ترکمن و... ایرانی از خواندنش سرشار از شور و احساس شوند باید ترجمه فارسی آن را بخوانیم.
توضیح دادم که ما قوم فارس نداریم. فارس اسم یکی از استانهای ما است. ما زبان فارسی داریم و باید افتخار کنیم که امروز این زبان در تاجیکستان، بخشهای بزرگی از ازبکستان، ترکمنستان، قزاقستان، قرقیزستان، جمهوری آذربایجان ـ بخش لاهیج و آستارا ـ کردستان عراق، افغانستان و... گویش اکثریت مردمان است. (در کردستان عراق به گفته نیشیروان بارزانی فرزند زنده یاد ادریس بارزانی و نخست وزیر کردستان عراق، بیش از یک میلیون کرد زبان فارسی را در حد خواندن و نوشتن می‌دانند. و این مسعود بود که کرسی زبان فارسی را در دانشگاه اربیل برپا کرد و از اساتید و اهل ادب ایران خواست با آثار خود و نیز سفر به کردستان و ایراد سخنرانی و برگذاری سمینار در بالندگی ادبیات فارسی و فرهنگ و هنر ایرانی فعالانه مشارکت کنند).
آنچه مرا در نشست یادروز شهیدان کرد میهنم به تحسین وا می‌دارد موضع کاک عبدالله مهتدی دبیرکل کومله است. من در پی سخنی از سخنران جوانی که می‌گوید بله، بد نیست فارسی هم بلد باشیم که فردا اگر مستقل شدیم با همسایه ایرانی‌مان بتوانیم سخن بگوئیم، با این اشاره که «نمی‌توانم پنجه کشیدن بر پیکر «ایران» مادرمان را تحمل کنم و لحاف چهل تکه وطنم را به اندازه جانم دوست دارم» از سالن خارج می‌شوم. کاک عبدالله نیز بیرون می‌آید، به اعتراض، و مرا غرق شادمانی می‌کند. محسن خاتمی نیز به اعتراض گفته است برادران و خواهران، فرزندانم از افراط به جائی نمی‌رسیم، باید به پیوندهایمان بیندیشیم و نه افتراقی که سبب آن استبداد است. (من گفته بودم رژیم ولایت فقیه وقتی ما را شکنجه می‌کند نمی‌پرسد مذهبت چی است و یا به کدام طایفه تعلق داری. آدمکشانش همانقدر به آذری کینه دارند که به کرد و عرب و بلوچ و ترکمن و بختیاری و قشقائی و تالش و بویراحمدی، شیعه را اگر ولایت فقیهی نباشد به اندازه سنّی آزاده عذاب می‌دهد. برایش نه مذهب مخالفانش مطرح است و نه نژادشان، همینکه در صف معارضان باشی برای محارب با خدا و رسول و امام زمان و نایبش سیدعلی آقای ولی فقیه بودن کفایت می‌کند). تنی چند از برگذارکنندگان نشست تلفن می‌کنند و از اینکه سوءتفاهمی پیش آمده، پوزش می‌خواهند. می‌گویم تا شما هستید، تا کاک عبدالله هست، تا رفقای حزب دمکرات کردستان هستند نگران پیوند و همبستگی و وحدت خانه پدری نیستم.

باز هم با هموطنان آذریم
خطابه من رو به سوی سرزمینی که از عشقش آذرها به جان دارم واکنشهای بسیاری را به همراه آورد. چه مطلبی که در یکهفته با خبر نوشته بودم و چه آنچه در صدای آمریکا و برنامه پنجره‌ای رو به خانه پدری گفته بودم. چند پان تورکیست البته ناسزاهای عجیب و اتهامات عجیب‌تری را نثارم کردند اما در مقابل صدها آذری ترک زبان اصیل برایم نوشتند و زیر مطالبم در یوتیوب و بالاترین و فیس بوک و... کامنت گذاشتند و یا پیام و پیامک از طریق اینترنت و تلفن همراه فرستادند که ما اهالی آذربایجان در جنبش بزرگ وطنمان، همانیم که در جنبش مشروطه و خیزشهای آزادیخواهانه یکصد سال اخیر سرزمینمان بوده‌ایم. هفتاد تن از دانشجویان تبریزی نامه‌ای پر از مهر و همدلی و همراه با سوگند مقاومت و ستیز برایم فرستادند. در این میان برایم آشکار شد که دلتنگی شماری از هموطنان آذریم به ویژه جوانترها بی‌اساس نیست بلکه دو موضوع فراتر از کلیپ ویدیوئی خاتمی آنها را آزرده و زمینه‌ای به دست پان تورکیست‌ها داده تا بین مردم باغیرت و آزاده آذربایجان و دیگر هموطنانشان شکاف اندازند. موضوع اول مربوط به کاریکاتوری می‌شود که چند سال پیش در صفحه داستانهای کودک روزنامه همشهری به چاپ رسید. البته کاریکاتوریست در همان زمان توضیح داد که به هیچ روی قصد اسائه ادب به هموطنان ترک زبانش نداشته اما از آنجا که رژیم در برخورد با اعتراض مردم آذربایجان متوسل به خشونت شده و عده‌ای را به خاک و خون کشید، حداقل انتظار هموطنان آذری‌ ما این بود که آوای همدلی و حمایت از دیگر هموطنانشان به ویژه در پایتخت و نیز از جامعه روشنفکری و روزنامه‌نگاران و آزاداندیشان ایران بشنوند اما دریغ از بانگ مهری، انگار خیلی‌ها با ساده‌اندیشی ابعاد خشم آذری‌ها را درک نکردند (از جمله خود من) و همین مسأله گلایه‌ای را در دلها به جا نهاد که به مرور به غضب و بعضاً نفرت بدل شد.
موضوع دوم وحشیگری مأموران رژیم در برخورد با هموطنان آذری در جریان بزرگداشت بابک خرمدین و حضور مردم در پای قلعه بابک و نماد یادبود او و باز بی‌توجهی و عدم همدلی بقیه ایرانیان با هموطنان آذریشان بود. من دلائل آزردگی هموطنان آذریم را درک می‌کنم و از اینکه در آن زمان آنطور که باید در این دو مورد تلاش نکرده‌ام (گو اینکه در برنامه‌های تلویزیونی در باب جنایات رژیم در هر دو مورد سخن گفتم اما کافی نبود) از آنها پوزش می‌خواهم و یادآور می‌شوم در برابر فداکاری‌ها و ایثار مردم آذربایجان که نخستین شهروندانی بودند که علیه رژیم ولایت فقیه به پاخاستند و فرزندان دلاور خود را در مقابل هجوم وحشیانه سپاه به تبریز و درگیری با حزب خلق مسلمان به مصاف آنها فرستادند و در این رویاروئی شهدای بسیاری تقدیم وطن کردند، تنها می‌توانم بگویم بدون حضور آنها در ایران هیچ جنبشی به پیروزی نخواهد رسید. تاریخ ما در یکصد ساله اخیر، این واقعیت را به دفعات ثبت کرده است. هم اکنون نیز جنبش سبز با دهها قربانی، صدها مجروح و زندانی، چشم به آنها دوخته است. می‌دانم که فرزندان ستارخان و باقرخان برادران و خواهران خود را در دیگر نقاط وطن تنها نخواهند گذاشت.

شنبه 15 تا دوشنبه 17 اوت
شیخ چهار ستون سید را لرزاند
باید خیلی بی‌انصاف باشیم که مثل بعضی از خارجه نشینان، هنوز گرفتاریهایمان این باشد که بله، موسوی 8 سال نخست وزیر رژیم بوده و کروبی 8 سال رئیس مجلس، و فراموش کنیم اگر هنوز این رودخانه سبز می‌خروشد و به حرکت خود (با تاکتیکهای متفاوت و تحسین برانگیز) ادامه می‌دهد یکی از عمده‌ترین دلایل آن، پایمردی این دو و عقب ننشستن آنهاست. (شاید بعضی از غیبت یکهفته‌ای خاتمی در صحنه تعجب کرده باشند اما غیبت او بر پایه توافقی با کروبی و موسوی و به احتمالی رفسنجانی بوده است آن هم بعد از درز کردن گزارش نشست شورایعالی امنیت ملی با حضور مجتبی خامنه‌ای. دراین گزارش اشاره شده بود که پیشنهاد احمدی‌نژاد برای دستگیری موسوی و کروبی مورد تصویب قرار گرفته است. در مورد خاتمی اما گفته شده بود به علت انعکاسات خارجی این امر فعلاً دست نگاه داشته شود. ظاهراً موسوی و کروبی از خاتمی خواسته‌اند کمی محتاط‌تر عمل کند. در مقابل با افزایش یافتن چشمگیر روحانیون منتقد خامنه‌ای و فریادهای دستغیب، نمایندگان ادوار مجلس، بیانیه فضلای حوزه‌های اصفهان، قم، مشهد و تهران خطاب به هاشمی رفسنجانی برای عقد مجلس خبرگان و عزل خامنه‌ای، این گفته در بین خواص شنیده می‌شود که خاتمی را باید برای جانشینی سیدعلی آقا حفظ کرد. و این کار جز با کاستن از هزینه‌های ناشی از حضور او در صف رهبری جنبش ممکن نخواهد شد.)
تردید نکنید نامه کروبی به هاشمی رفسنجانی در باب تجاوز به زندانیان زن و مرد و پافشاری او بر صحت روایتش که سرانجام به توقیف روزنامه اعتماد ملی تنها صدای اصلاح طلبان منجر شد، اثری تکان دهنده در داخل و خارج کشور داشت. مدت چهار روز در تلویزیونهای عربی از جمله العربیه، الجزیره، الفیحاء که یک کانال ماهواره‌ای شیعه عراقی است، بی‌بی‌سی عربی، الحره، المستقبل و... در رابطه با این نامه طرف سؤال و سخن بودم و هر بار می‌دیدم وقتی به تفصیل شرح جنایات رژیم را در زندانها از دیر و دور نسبت به زندانیان بی‌گناه می‌دهم، از تجاوز شرعی (صیغه) به دختران باکره قبل از اعدام، از تجاوز سعید مرتضوی و بازجویانش به دکتر زهرا کاظمی، از تجاوز و قتل دکتر زهرا بنی‌یعقوب توسط مأموران امر به معروف و نهی از منکر ولی فقیه و سرانجام از ترانه موسوی و دهها پسر و دختری که در کهریزک و اوین به وحشی‌ترین شکل مورد تجاوز قرار گرفتند، گوینده برنامه طرف گفتگویم هم چون «ریما مکتبی» گوینده جوان و با استعداد «العربیه» که به گریه افتاده بود، از شئامت جنایات اهل اهل ولایت فقیه بر خود می‌لرزیدند.
حقاً کروبی به خاطر آنکه میخ محکم و بلندی بر تابوت ولایت فقیه کوبید قابل تقدیر است. همزمان موسوی نیز بی‌آنکه ذره‌ای از موضعش عقب نشسته باشد با تاکید بر عدم مشروعیت احمدی‌نژاد و دولتش، در تلاش بود تا جنبش سبز را در راستای برپائی یک جبهه گسترده با سرعت بیشتری به پیش برد. به جای گریبان یکدیگر را چاک دادن که چرا پرچم سلطنت طلبان و مجاهدین را آورده‌ای (حال آنکه پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان پرچم رسمی ایران در عصر قاجار و پهلوی بوده و پیش از این دو سلسله نیز جای ویژه شیر و خورشید بر اغلب پرچمهای ما انکارناپذیر است و امروز نیز بسیاری از ملیون و چپها نیز در کنار مشروطه خواهان و... این پرچم را نمادی برای همبستگی ملی می‌دانند اما یادمان نرود قبل از انقلاب پرچمی که در مناسبتهای ملی می‌آویختیم فقط سه رنگ بود و شیر و خورشید بر پرچم رسمی کشور حضور داشت) و یا چرا اصرار داری که فقط رنگ سبز را که حالا در سراسر جهان نشان پذیرفته شده جنبش آزادیخواهی ایران است در تظاهرات و نشستها فراز کنی؟
(داستان فتح قسطنطنیه را توسط سلطان محمد فاتح می‌دانید؟ کشیش‌ها گرم مجادله بودند که میخهای صلیب مسیح به لاهوتش رفت یا به ناسوتش، در محاصره اصفهان توسط محمود افغان نیز شاه سلطان حسین بر قل هو الله خواندن پنج هزار زن و کنیز حرمش نظارت می‌کرد به این امید که آش نذری فتنه محمود را خنثی کند. هم سلطان محمد وارد قسطنطنیه شد و هم محمود در اصفهان تاج صفوی بر سر گذاشت.)
یادمان باشد که رژیم همه امیدش را به اختلاف بین داخل و خارج و نیز خارج و خارج بسته است. به برکت فداکاری و پایمردی مردم ایران و ثابت قدمی آنها که جنبش را مقتدا شده‌اند، رژیم روز به روز رسواتر می‌شود. دادگاههای استالینی چنان تهوع‌آور شده است که رسانه‌های بین‌المللی هر بار به آن اشاره می‌کنند، یادآور می‌شوند دادگاهها قلابی است و اعترافات متهمان زیر شکنجه اخذ شده است. بعد از کودتای عبدالکریم قاسم در عراق، دادگاهی در عراق به نام دادگاه انقلاب به ریاست سرهنگی به نام فاضل المهداوی تشکیل شد تا به جرائم دولتمردان رژیم سرنگون شده سلطنتی هاشمی رسیدگی کند. در رادیو ایران بر پایه این دادگاه نمایشواره‌هائی کمدی پخش می‌شد که از پرشنونده‌ترین برنامه‌های صبح جمعه بود. در شروع نمایشواره‌ها چند تن این عبارت را می‌خواندند «لا لا یا صالح المهداوی، این محکمه قلابی، قلابی» حالا هم باید گفت؛ این محکمه قلابی، قلابی... سر بریده قاسم را سه سال بعد در تلویزیون بغداد دیدیم. خاتمه کار مقام ولایت و نوکرانش نیز بهتر از پایان فاضل المهداوی و عبدالکریم قاسم نخواهد بود.

August 21, 2009 09:47 PM







advertise at nourizadeh . com