September 04, 2009

یادداشتی از یک جانباز

یک خاطره -یک تحلیل- از اعدامهای سال 1367
غ.ر.نمینی
jang jang jang_soldier.jpg

دریکی از شبهای مرداد ماه 1367 کمی از نیمه شب گذشته بود که صدای زنگ آپارتمان
ما به صدا در آمد, گوشی اف اف را برداشتم و پرسیدم کیه؟ صدای لرزان و مضطربی گفت منم ح . با خود گفتم ح .؟ مگر چه اتفاقی افتاده که او در این وقت شب سراغ من آمده است؟ ح.ت. از بچه های محل ما بود که از همان اول انقلاب وارد کمیته انقلاب اسلامی شده بود و تا آنموقع هم در این نهاد خدمت میکرد. او از رانندگان بسیار ماهر و زبردست واحدهای گشتی کمیته بود, بارها او را هنگام گشت زنی با یک مرسدس بنز آبی رنگ در خیابانهای تهران دیده بودم ...

که باتفاق همکارانش در حال انجام وظایف محوله بود و کاملا یک تیپ عملیاتی داشت! اما نسبت به حوادث پیرامون خود نیز حساس بود و بسادگی از کنارشان نمی گذشت! هرگاه مرا میدید از اوضاع کشور و مخصوصا جنگ ازمن می پرسید و تحلیل مرا از آینده جویا میشد. در را که باز کردم حالت نگرانی و رنگ پریدگیش کاملا زیر نور لامپی که بالای سر در خانه پدرم روشن بود پیدا بود! چند لحظه بعد هر دو در اتاق میهمان نشسته بودیم و من در حالیکه به لرزش دست او هنگام نوشیدن لیوان آبی که برایش آورده بودم می نگریستم پرسیدم؟ ح . جان چه شده؟ او با نگاه نگرانش ترس غریبی را هم به من منتقل می کرد! شاید ترس از اینکه بگوید یا نگوید! بعد از چند لحظه
سکوت با صدایی لرزان اینطور آغاز کرد: آمده ام پیش شما تا بخاطر بحران روحی و فکری که از دیشب دچارش شده ام به من کمک کنید! گفتم ماجرا چیست؟ ح . ادامه داد حدود ساعت 2.30 نیمه شب دیشب در حال گشت زنی در خیابان کارگر شمالی (امیرآباد) بودیم که بیسیم مرکز موقعیت ما را خواست! پس از اعلام موقعیت خودمان که به نظر میرسید نزدیکترین واحد به محل مورد نظر مرکز هستیم به ما ابلاغ شد که فورا خود را به زیر پل گیشا رسانده و یک ماشین بنز خاور یخچال دار را که توسط یکی از واحدهای گشتی بچه های شهربانی متوقف شده آزاد کنیم! تا اینجای پیام مسئله برایمان عادی بود اما وقتی مرکز کد رمزی را بعد از این جمله که "اگر گشت شهربانی به هر نحوی در توقف ماشین مذکور پافشاری کرد حکم تیر دارید!"فیوز ما پرید و اضطراب هم وجودمان را فرا گرفت! ح . ادامه داد: در حالیکه ماشین را به سرعت به سمت پل گیشا هدایت میکردم, ذهنم کاملا مشوش بود! چه حادثه ای رخ داده ؟ داستان ماشین خاور یخچال دار چیست؟ و چه اهمیتی دارد که مرکز حکم تیر برادران شهربانی را صادر کرده است؟ شاید موضوع انتقال وسایل محرمانه ای باشد که بعضا دست برخی از مسئولین در کار است و ما بارها با آن سر و کار داشته ا یم ! اما در هیچیک از آنها اعلام کد رمز حکم تیر در میان نبوده است! با شنیدن صدای گلن گدن اسلحه ها که سراکیپ واحد و همکار دیگرم برای آماده کردن اسلحه ها کشیدند به خود آمدم, سر اکیپ واحد دستورات لازم را صادر کرد و لحظاتی بعد ماشین را زیر پل گیشا درست پشت بنز خاور یخچال دار که مسیرش از شمال به جنوب تهران بود نگه داشتم! پیکان گشت شهربانی هم کمی جلوتر از ماشین خاور توقف کرده بود! با پیاده شدن سر اکیپ واحدمان و خوش و بشی با ستوان دوم شهربانی , ناگهان چشمم به درهای بسته یخچال خاور افتاد و بعد خونی که به اندازه حدود نیم متر سنگ فرش خیابان را درست زیر درهای خاور پوشانده بود! چراغهای ماشین روشن بود و کاملا عقب خاور و درهای یخچال معلوم بودند! وقتی دقت کردم دیدم قطره های خون همینطور به سرعت از لابلای درز پایین درهای یخچال بر زمین می چکد! خدایا این دیگر چیست؟ خون؟ این خاور خون آلود چه اهمیتی دارد که بخاطرش به ما حکم شلیک بسوی
برادران شهربانی را داده اند!؟ ظاهرا ستوان هم در حین گشت زنی متوجه شرایط غیر طبیعی خاور شده و آن را متوقف کرده بود و اصرار داشت بخاطر خونی که از ماشین می چکد باید بازرس یا به کلانتری انتقال یابد! راننده و کمکش نیز با انکار و نشان دادن نامه ای از سازمان گوشت کشورمدعی بود که این گوشتها را به یکی از پادگانهای سپاه در جنوب تهران حمل میکند.ی
ح . ادامه داد کمی بعد سر اکیپ واحدمان با توجه به تجربه و درایتی که داشت ستوان جوان شهربانی را کناری کشید و خیلی صریح و روشن داستان صدور حکم تیر را در صورت پافشاری در انجام وظیفه اش به او تفهیم کرد! در این لحظه دیدم که ستوان با فشردن دست سراکیپ واحدمان به سمت ماشینشان میرود! پس از اعلام نتیجه ماموریت به مرکز , اعلام شد که بنز خاور مذکور را تا مقصدش اسکورت کرده و پس از اطمینان از رسیدن به مقصد پایان ماموریت مان را گزارش کنیم.!س
دقایقی بعد بنز خاور با عبور از خیابانهای خلوت تهران در مسیر جاده خاوران قرار گرفت و بعد از چند کیلومتر حرکت در جاده مذکور به سمت چپ جاده پیچید! سراکیپ واحد گفت اینجا که قبرستان اقلیت های مذهبی است! همه ما هنوز در حالت شوک بودیم! خاور پس از وارد شدن به یک محوطه خاکی توقف کرد و من ماشین را در کنارش نگه داشتم , کنجکاوی و دگرگونی حالمان ما را وادار کرد که از ماشین پیاده شویم و در صورت امکان داستان را جویا شویم! وقتی پیاده شدم صدای کار کردن یکی دو بولدوزر را که با فاصله ای نه چندان دور آنطرفتر مشغول بودند شنیدم! راننده و کمک راننده برای تشکر و خداحافظی از ما پیاده شدند! سراکیپ واحد پرسید؟ اگر ممکنه ما هم بدونیم داستان از چه قراره؟ کمک راننده با کمال خونسردی و با خنده ملیح و کمی مکث کردن گفت: نگران نباشید ما مامورین دادستانی و زندان اوین هستیم! اینها زندانیان منافقی هستند که در عملیات مرصاد (فروغ جاویدان) با سازمان مجاهدین خلق همکاری کرده اند و امشب حکم اسلام در مورد آنان اجرا شده است !"حکم اعدام دسته جمعی"س
ح . میگفت مگر اینها چه جور همکاری داشته اند که حکمشان اعدام بوده است؟ وی ادامه داد: با دیدن قطره های خون حالم دگرگون شده بود! خاوری پر از کشته !؟ و مامورینی بسیار خونسرد و خرسند از انجام موفق ماموریت خویش ! در این لحظه من دانه های اشک را در صورت حسن مشاهده کردم که اصلا به او نمی آمد راننده واحد گشتی کمیته با تیپ عملیاتی باشد!ی
اکنون پس ازگذشت بیش از بیست سال که این خاطره را برایتان مینویسم دگرگونیهای زیادی در جامعه ما رخ داده است! اما هنوز سلسله جنبان ولایت فقیه حاکم بر سرنوشت ملت و کشور ما ایران است. در تعجبم که چرا با وجود اینهمه آگاهی و دگرگونیهای فکری در سطوح مختلف جامعه از دانشگاهیان گرفته تا شخصیت های نخبه علمی و سیاسی و اجتماعی حتی شخصیتهای منتقد و جدی درون حاکمیت مثل اصلاح طلبان , چطور نمیدانند یا نمیخواهند بدانند ویا از ترس وارد شدن به این حوزه استحفاظی
لب فرو بسته اند که بسیاری از این قتلها و اعدامها و توهینها و آبروریزیها و شکسته شدن حریم و حرمت انسانها در طول این 30 سال تا کنون و به خصوص بگیر و ببندهای حکومت در حوادث اخیر بعد از 22 خرداد که بر اساس ادعاهای اخیر منجر به تجاوزات جنسی شده است (و بر اساس شناختی که نویسنده دارد این شیوه ها در کتب آموزشی کا,گ,ب اتحاد جماهیر شوروی سابق و اروپای شرقی برای خنثی سازی از نوع رنگ قرمز یعنی ایجاد وحشت روانی در جریانهای مخالف یافت میشود) ادامه سنتهای غلطی است که از بنیانگذار انقلاب بر جای مانده است که تنها یکی از آنها صدور حکم اعدام زندانیان سال 1367 است که حتی با مخالفت جدی آقای منتظری قائم مقام وی در آن سالها مواجه شد و بازتاب وسیعی در افکار عمومی جهان داشت که هنوز هم باقیست.ی
در پایان ضمن تسلیت به پدران و مادران و بازماندگان اعدامهای سال شصت و هفت به ابیاتی از حضرت مولانا در مثنوی اشاره میکنم که تحلیل بسیار ساده و در عین حال غم انگیزی است از داستان بدعت گذاریها و سنتهای غلط در طول تاریخ زندگی اجتماعی انسان:ی
سنت کج کز شه اول بزاد آن شه دیگر قدم بر وی نهاد
هر که او بنهاد نا خوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی
تا قیامت هر که جنس آن بدان در وجود آید بود رویش بدان
رگ است این آب شیرین و آب شور بر خلایق میرود تا نفخ صور
به امید پیروزی
غ.ر.نمینی

September 4, 2009 10:34 PM







advertise at nourizadeh . com