July 06, 2012

یکهفته با خبر

KAYHAN-1.jpg

سماع وعظ کجا، نغمه رباب کجاست؟

(بخش نخست)
سه ‌شنبه 26 ژوئن تا دوشنبه 2 ژوئیه
اسلام، یگانه راه حل؟!
پیشدرآمد: اکبر گنجی تازه از ایران به خارج آمده بود که گذارش به لندن افتاد. محبت کرد و روزی به دفتر من آمد تا حضوراً از همکار نادیده‌ای که در همه لحظات ظهور و حضور و زندان و اعتصاب غذایش، همدل و همراهش بود قدردانی کند. در عین حال فرصتی بود تا با هم به روزنامه فراملیتی «الشرق الاوسط» برویم که مطالب من درباره گنجی و پیش از آن قتلهای زنجیره‌ای و روزهای خاتمی و اصلاحات و... در آنجا به چاپ رسیده بود.
سردبیر و دبیران سرویسها و شماری از همکاران من، همگی به استقبال گنجی آمدند و از اینکه او پس از دو ماه اعتصاب غذا و سختی و زجر از زندان سید علی آقا به سلامت بیرون جسته است به او سرسلامتی دادند و خوشآمد گفتند. در دفتر طارق الحمید سردبیر، بحثی آغاز شد درباب اوضاع ایران و منطقه، و گنجی عبارتی گفت که از یک سو ناشی از درک درست او از اوضاع و احوال وطن بود و از سوی دیگر معرف تأمل او روی تحولات در راه در خاورمیانه عربی. در آن تاریخ مبارک و بن علی و علی صالح و بشار اسد با اقتدار حکومت می‌کردند و اندیشه برافتادن آنها شبیه همان تصوری بود که ما دیرگاهی است از لحظه سرنگونی جمهوری ولایت فقیه در سر و دل داریم.

الحمید از گنجی درباره میزان اعتبار و جایگاه رژیم اسلامی نزد مردم ایران پرسید. گنجی پاسخ داد: اگر همین فردا در کشور من انتخاباتی کاملاً آزاد انجام گیرد و نظارت بین‌المللی مانع از تقلب و دخل و تصرف در نتایج رأی گیری شود، طرفداران رژیم و نیروهای وابسته به اسلام سیاسی، کمترین آرا را حائز خواهند شد و نیروهای آزادیخواه و ملی و دمکرات اکثریت آرا را به دست خواهند آورد. (نقل به مضمون) اما همزمان اگر در کشورهای عربی انتخابات آزاد صورت گیرد بدون شک اسلامی‌ها، اکثریت آرا را از آن خود می‌کنند. چون در غیاب تجربه‌ای خونین و تلخ چون تجربه ما در ایران با متولیان اسلام حکومتی، تصور توده‌های عرب این است که حکومت‌های اسلامی می‌توانند مشکلات و مصائب بیشمار کشورهای خود را حل کنند.
در باب این دیدار و حرف‌هائی که در اتاق سردبیر الشرق الاوسط رد و بدل شد مقاله‌ای نوشتم که همانجا به‌چاپ رسید و ضمن آن یادآور شدم، در دهه‌های پنجاه و شصت میلادی در قرن بیستم، اندیشه ناسیونالیسم عرب، آمیخته با سُس سوسیالیسم در سه وجه «بعثی، «ناصری» و «قومی مارکسیست» با سه نماد متشخص، «میشل عفلق»، «جمال عبدالناصر» و «دکتر جورج حبش» سراسر جهان عرب را از مراکش تا مسقط (یا به قول ناصر قبل از دعوایش با ایران و عربی خواندن خلیج فارس ـ من المحیط الاطلسی الی الخلیج الفارسی ـ از اوقیانوس اطلس تا خلیج فارس) زیر بال گرفته بود. (حتی در عربستان سعودی امیر طلال فرزند تحصیلکرده ملک عبدالعزیز و برادر ملک فیصل پادشاه وقت سعودی با پناه بردن به قاهره با کمک مصری‌ها کمیته «شاهزادگان آزاد» را به سبک کمیته‌های «افسران آزاد» که باب آن روزگار بود پایه گذاری کرد. امروز اما او یکی از نزدیکترین برادران به ملک عبدالله پادشاه سعودی است که گهگاه نیز آرزوهای ملک را در قالب رأی و نظر خود عنوان می‌کند که با متر و معیارهای سعودی، نقطه نظرهائی بسیار اصلاح طلبانه به شمار می‌رود. فرزند او از همسر لبنانی‌اش ولید بن طلال از ثروتمندترین شخصیت‌های جهان است که شماره هتل‌ها و مراکز توریستی او در چهار گوشه عالم از صد فزون است. تا ژوئن 67 جنگ شش روزه با اسرائیل، عبدالناصر و ناصریسم دو رقیب بعثی و قومی مارکسیست را گاه به اطاعت و همدلی واداشته و گاه در رویاروئی، شکست را نصیب آن دو کرده بود. قبل از وحدت مصر و سوریه در سال 1958، حزب بعث با شعار «وحده، حریه، اشتراکیه» ـ وحدت عربی، آزادی، سوسیالیسم ـ در مقابل شعار ناصری‌ها در «اتحادیه سوسیالیست عربی» «حریه، اشتراکیه، وحده» ـ آزادی، سوسیالیسم، وحدت ـ ناصر را متهم می‌کرد که وحدت را به تعویق می‌اندازد و آزادی را اولویت می‌دهد. اتحاد ناموفق مصر و سوریه و تشکیل جمهوری متحده عرب و پیوستن دو فاکتوی رژیم عقب مانده امام یمن به این اتحاد سه سال بعد با کودتای افسرانی که بعثی‌ها در آن قدرت اصلی را داشتند به انفصال انجامید. ناصر اما اسم جمهوری متحده عرب را تا بعد از جنگ 67 حفظ کرد. مصری‌ها که عاشق کلمه «مصر» هستند با شکست ژوئن از رؤیای وحدت بیرون آمدند و بار دیگر با جانشینی سرود ملی زمان فاروق به جای سرود جمهوری متحده عرب، «بلادی، بلادی، بلادی، لک حُبّی و فوأدی» «سرزمین من، سرزمین من، قلب و عشقم ترا است»، مصری بودن را تجربه کردند. تلاشهای وحدت با عراق در زمان عبدالسلام عارف و بعد با لیبی و سودان نیز عملاً، از قوه به فعل در نیامد. و با مرگ ناصر و راه و روش متفاوت سادات و اولویت یافتن «مصالح مصر» در مقابل «مصالح عرب» به ویژه بعد از کمپ دیوید و اخراج مصر از اتحادیه عرب در کنفرانس سران عرب در بغداد، یک بار دیگر میدانداری را در عرصه ناسیونالیسم ـ سوسیالیسم عربی به دست بعثی‌ها و قومی‌های مارکسیست داد که بعضاً با بعثی‌ها همراه و همگام بودند. با اینهمه دو شقه شدن بعث با قدرت گرفتن حافظ اسد در سوریه و به زندان افتادن رهبران تاریخی بعث (منهای میشل عفلق که راهی بیروت شد و صلاح بیطار که به پاریس رفت و در همانجا به دست مأموران اسد به قتل رسید) نورالدین آتاسی، یوسف زوعین، ابراهیم ماخوس و ژنرال صلاح جدید و فرار ژنرال امین الحافظ به عراق، قومی‌های مارکسیست نیز تا فروپاشی اتحاد شوروی مجبور به انتخاب یکی از دو محور بعثی دمشق و یا بغداد شدند. از آنجا که میشل عفلق سرانجام به بغداد رفت و به عنوان رهبر شورای بین العربی بعث، از جایگاه و احترام ویژه‌ای توسط صدام حسین برخوردار شد، در طول جنگ ایران و عراق، یک شاخه از بعث رویاروی اسلام ناب انقلابی محمدی ولائی قرار گرفت و شاخه دیگر آن یعنی بعث سوریه و گروههای تابعه در کنارش جای گرفتند. همزمان در سوریه در یک رویاروئی خون‌آلود و ویرانگر، بعثی‌ها جنبش اخوان المسلمین را با قتل عام حداقل 25 هزار تن و ویرانی شهر حما، نابود کردند. «معروف الدوالیبی» نخست وزیر اسبق سوریه در دوران دمکراسی کوتاه پس از استقلال و یکی از رهبران اخوان المسلمین با این اعتقاد که خمینی حتماً جانب فرزندان مسلمانش در سوریه را خواهد گرفت پس از کشتار حما در رأس گروهی به دیدن خمینی به تهران رفت. خود او در کتابش شرح ملاقاتش را چنین باز می‌گوید: «او در صدر مجلس نشست و ما در اطرافش روی پتو به سختی نشستیم. فرزندش احمد خمینی و رئیس دفتر و دو سه تن از مشاورانش هم بودند. از آنجا که در دیدار با منتظری روی خوش دیده بودیم و وعده همدلی دریافت کرده بودیم، خطاب به خمینی با ذکر یا حضرت امام المسلمین شرحی از جنایات حافظ اسد در حما و حمص دادم و از قتل عام مردان و زنان و کودکان و تجاوز به دختران خردسال و زنان شوهردار، در حالی که می‌گریستم یاد کردم. در چهره خمینی حتی اثری از تأثر ندیدم. عین چوب خشک نشسته بود و سرش به زیر بود. ناگهان با لحنی غضب آلود سر برداشت و گفت آمریکا و اسرائیل شما را بازی داده‌اند. آقای اسد مردی شریف و انقلابی است. می‌خواستید به عاملیت آمریکا در نیائید تا خسارت نبینید. حالا هم بروید و توبه کنید و آقای اسد را در نبرد با دشمنان اسلام، یاری دهید.»
الدوالیبی سرخورده از تهران بیرون رفت و چندی در عراق مأوی گرفت. صدام حسین برخلاف رقیب سوری‌اش در جنگ با ایران کوشید جبهه‌ای از اسلامی‌های سنّی، علیه ایران برپا کند. اخوان المسلمین سوریه و عراق و تا حدی مصر و مغرب و تونس و لیبی و سودان به یاریش شتافتند. صدام به مرور اطوار مذهبی گرفت. شجره نامه طیبه درست کرد و بچۀ کوچه‌های تکریت ناگهان ذریه علی بن ابیطالب و زهرای مرضیه شد و با انگشت خونی خود «الله اکبر» را بر پرچم عراق به شکرانه پیروزی در جنگ با ایران!! نقش زد.
از این مضحک‌تر بلائی بود که صدام حسین یکهفته پس از درگذشت بنیانگذار و رهبر تاریخی حزب بعث، میشل عفلق، بر سر او و حزبش آورد. به این ترتیب که عفلق مسیحی را به‌شیوه مسلمانان با آیات قرآنی و عزاداری اسلامی به خاک سپردند و پس از آن در مراسم شب هفت عفلق در ژوئن 1989، اعلام کردند او در بستر مرگ، اسلام آورده و نام عبدالله را برای خود برگزیده است. آنهم عفلقی که شخصیتی فارغ از مذهب و بستگی‌های قبیله‌ای و منطقه‌ای داشت و حقاً فردی آزادیخواه، لائیک و معتقد به سوسیالیسم بود. (البته برای ما ایرانی‌ها او یک دشمن ایدئولوژیک بود که چشم به خوزستان ما و خلیج فارسمان داشت.) با اینهمه انسانی مؤمن به اصول و مبانی بعث و آزادی و سوسیالیسم و وحدت بود. همکار من سلیمان الفرزلی که برادرش نقولا الفرزلی از رهبران حزب بعث لبنان و پیرو راه میشل عفلق بود در اعتراض به کار عراق، مقاله بسیار تندی در الحوادث نوشت و به شدت از اینکه صدام جامه اسلامی بر تن میشل عفلق کرده است، انتقاد کرد. سلیمان یادآور شد یکی از ویژگی‌های بعث که باعث ریشه کردن و نفوذش در دنیای عرب شده همین سعه صدر بنیانگذاران حزب در برابر پدیده مذهب است. شماری از رهبران تاریخی بعث مسیحی هستند، حال چگونه رژیم عراق به خود اجازه می‌دهد این وجه تمایز حزب بعث از سایر احزاب قومی را (منهای قومیهای مارکسیست به رهبری جورج حبش مسیحی و نایف حواتمه رهبر جبهه دمکراتیک برای آزادی فلسطین) که اغلب زیربنای اسلامی دارند، خدشه دار کند؟

اسلامی‌ها و القاعده و طالبان
در چنین فضائی خیلی طبیعی است که موج اسلام گرائی، جایگزین موج قومیت گرائی و چپگرائی در جهان عرب شود که مردمانش از سلطه بعثی‌ها و قومی‌ها و سرهنگان یکشبه ژنرال شده و روستائیان بی‌فرهنگ به قدرت رسیده (نمونه بارز آن عراق و سلطه بچه‌های تکریت و لیبی و رجال قبیله قدادفه و سوریه و قبیله علوی حافظ الاسد) به جز شعار و جنگ و شکست و فقر و ظلم و استبداد، نصیبی نبرده بودند. اخوان المسلمین مصر که پس از قلع و قمع دوران ناصر، در عصر سادات با سرکوبی چپی‌ها و ناصری‌ها، از سوی سادات بال و پر گرفته بودند با کنار گذاشتن اصل ترور و تخریب به مرور از روزنه‌های نسبتاً مفتوح وارد دایره قدرت شدند. به دست گرفتن اداره اتحادیه‌ها و کانون‌های صنفی، نفوذ در وسایل ارتباط جمعی و ورود به پارلمان و دستگاه قضائی، با همه ضربه‌های گاه به گاه در اواخر دوران سادات و سالهای مبارک، توانستند با انضباط چشمگیر و منابع مالی فراوان، در سراسر مصر پایگاه مردمی خود را تثبیت و تقویت کنند و توسعه دهند. در مقابل جناح‌های افراطی اخوان که با شروع جهاد در افغانستان علیه ارتش سرخ، داوطلبانه افراد خود را به پاکستان و افغانستان فرستادند به مرور از جنبش مادر «اخوان المسلمین» دور شدند و راه پیشین جنبش اخوان، یعنی ترور و تخریب، این بار با روش‌هائی پیچیده‌تر، از جمله حملات انتحاری را در پیش گرفتند. بسیاری از این افراد در پایان جهاد در افغانستان به کشورهای خود بازگشتند و این بار درصدد برقراری خلافت اسلامی به کشتار مردم خود و تخریب کشور پرداختند. آنچه در الجزایر گذشت، قتلها و ویرانگری‌ها در مصر و مغرب و تونس و عربستان سعودی توسط از جهاد بازگشتگان و پیروان بن لادن، با به قدرت رسیدن ملاعمر و طالبان در افغانستان ابعادی گسترده‌تر یافت. برخلاف ادعای رایج که سعودی‌ها سلفی‌ها و اسلامی‌ها را حمایت کرده و می‌کنند، دولت سعودی بزرگترین هزینه‌ها را در برخورد با اسلامی‌ها متحمل شد. هزاران جوان سعودی ـ از جمله 18 عامل جنایت 11 سپتامبر نیویورک ـ تحت تأثیر معلمان و مربیانی که بسیاری‌شان از وابستگان اخوان المسلمین مصر و سوریه بودند که در جستجوی پناهگاهی امن به عربستان و حاشیه خلیج فارس رفته بودند، و سپس «بن لادن»، به صف تروریستهای انتحاری پیوستند. سعودی‌ها پس از رویاروئی خونین، با روشی که به تصدیق دوست و دشمن کارساز بود بعد از دستگیری جوانان پیرو بن لادن و جهاد، به‌جای اعدام‌کردنشان، پس از اتمام بازجوئی‌ها، آنها را در اختیار گروهی از معلمان و مربیانی می‌گذاشتند که با همان سلاح اسلام آنها را از نظر فکری بازسازی می‌کردند. «مشاری الذایدی» دوست و همکار من در «الشرق الاوسط» و «ترکی الدخیل» برنامه ساز موفق شبکه العربیه و مجری برنامه «اضاءات» از جمله این جوانان بودند که صدها تن از آنها امروز در رسانه‌های گروهی، دستگاه قضا، امنیت، پلیس، آموزش و پرورش و... مشغول به کارند. در مصر نیز مبارک موفق شد ریشه تروریستهای اسلامی را برکند. در عین حال شماری از آنها ازجمله یاران خالد اسلامبولی قاتل پرزیدنت سادات در زندان بازسازی شدند و طی اطلاعیه‌هائی ضمن ابراز ندامت و نفرت از عمل جنایتکارانه خود در قتل سادات و مردمان بیگناه، تروریسم را در هر شکل و با هر عنوان محکوم و مغایر با آموزه‌های اسلام دانستند.
قابل توجه اینکه با سرنگونی صدام حسین در عراق و طالبان در افغانستان، صدها تروریست اسلامی وابسته به القاعده و فروعش از طریق ایران و سوریه راهی عراق شدند و بیش از یکصد هزار تن از مردم عراق و نیروهای نظامی و امنیتی عراق و نیز نیروهای خارجی موجود در این کشور، به ویژه آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها توسط آنها از طریق بمب گذاری و عملیات انتحاری به قتل رسیدند. و این در حالی بود که فرع عراقی اخوان المسلمین (حزب اسلامی) به رهبری طارق الهاشمی معاون رئیس جمهوری عراق که از سوی نوری المالکی متهم به دست داشتن و هدایت عملیات تروریستی شده، با نظام جدید در کشورشان و آمریکائی‌ها همکاری گسترده‌ای را از فردای سقوط صدام آغاز کردند که تا امروز ادامه دارد و اگر نوری المالکی و حزب الدعوه اصل مشارکت و ائتلاف را پذیرفته بودند و رعایت می‌کردند مسلماً حزب اسلامی امروز عامل توازن در معادله قدرت بین احزاب شیعه وابسته به رژیم ولایت فقیه و مستقل و سنی‌های عراق بود.
درک دلایل و اسباب پیروزی اسلامی‌ها و در رأس آنها حزب مادر «اخوان المسلمین» با هفتاد سال سابقه مبارزه، در برابر نیروهای ملی گرا، سکولارها، سوسیالیست‌ها، قومی‌ها و... چندان مشکل نیست. «الاسلام هو الحل» ـ اسلام راه حل است ـ به عنوان شعاری که نور امید در دلها روشن می‌کند، با شکست تجربه سلطه غیرمذهبی‌ها چه نظامی و چه غیرنظامی، توده‌گیر شد. حماس به این دلیل در انتخابات فلسطین اکثریت را به دست آورد که عملکرد رهبرانش در نظر مردم به مراتب مردمی‌تر و کمتر آلوده به فساد مالی و اخلاقی ابوهای حاکم بر سرنوشت فلسطین بود. حماس با کمک به فقرا، وام ازدواج، توزیع مواد غذائی و دارو در خانه مستمندان و... موفق شده بود با این شیوه که در مصر نیز توسط اخوان المسلمین از سی سال پیش دنبال می‌شد، محبوبیت و نفوذ خود را گسترش دهد، امروز اما حماس از محبوبیت پیشین نه تنها برخوردار نیست بلکه اگر انتخابات آزادی در ساحل غربی و غزه برپا شود بدون شک حماس برنده آن نخواهد بود. به همین دلیل نیز حماس تا امروز با تشکیل دولت ائتلافی با جنبش فتح و دیگر گروههای عضو سازمان آزادیبخش فلسطین و برگذاری انتخابات آزاد مخالفت کرده است. مردم غزه حالا دریافته‌اند که اسلام نمی‌تواند راه نجاتی برایشان به ارمغان آورد و نباید سرنوشت خود را به دست تنگ نظرانی بدهند که وحشیانه به پلاژها و رستورانها و اماکن عمومی حمله می‌کنند، زنان را وادار به پوشیدن حجاب و مردان را منع از نوشیدن و خانوارها را منع از شادمانی می‌کنند...

سرنوشت مصر و تونس و لیبی و...
حال باید دید با آغاز ریاست جمهوری محمد مرسی در مصر (با اذعان او به حضور ویژه نظامیان در قدرت و پذیرش اصل تشکیل دولت ائتلافی به ریاست شخصیتی غیراخوانی و گزینش معاونانی از قبطی‌ها و زنان و استعفا از حزب آزادی و عدالت و اخوان المسلمین) نتایج انتخابات در راه لیبی، ناهماهنگی رئیس جمهوری سکولار تونس با دولت به ریاست داماد راشد الغنوشی رهبر نهضت (شعبه اخوان المسملین تونس) و تحولات در راه سوریه و... اسلام سیاسی سنی در چه جایگاهی قرار خواهد گرفت؟
بخش دوم و پایانی این مقاله را هفته آینده مطالعه می‌کنید.

July 6, 2012 03:20 PM







advertise at nourizadeh . com