February 02, 2013

يكهفته باخبر

KAYHAN-1.jpg

كو به تاييد نظر حل معما ميكرد .

سه‌شنبه 22 تا جمعه 25 ژانویه
انتخابات، معمّای تازه

چهار ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری، اصل انتخابات به یک معمای سخت برای نظام و اپوزیسیون تبدیل شده است. تا پیش از انتخابات یازدهمین دوره ریاست جمهوری، همواره دو و گاه بیشتر از دو چهره سرشناس از دو جناح اصلی قدرت در انتخابات حضور داشتند. و بینابین نیز کسانی بودند که با یکی از دو جناح اصلی قرابت بیشتری داشتند. پررنگ‌ترین وجه این منظر را در انتخابات دوره دهم (فعلی) ریاست جمهوری شاهد بودیم. میرحسین موسوی به نمایندگی از سوی بدنه اصلی اصلاح‌طلبان، دگراندیشان، نیروهای مذهبی و در هفته‌های آخر مبارزات انتخاباتی‌اش، اپوزیسیون دمکرات و سکولار، شماری از احزاب قومی، زنان و جوانان کشور، در انتخابات شرکت کرد...

همزمان مهدی کروبی با برخورداری از حمایت بخشی از روحانیت و اصلاح طلبان وفادار به نظام و به مرور شماری از روشنفکران و نویسندگان (از سروش تا زیدآبادی) و مدیران میانی جامعه در انتخابات حاضر شد. آن سو البته نامزد خامنه‌ای رئیس جمهوری وقت ـ محمود احمدی‌نژاد ـ برخوردار از حمایت مطلق ماشین عظیم حکومت و نظام با بودجه‌ای کلان و از همه مهمتر امکان تقلب در برابر دو نامزد اصلاح‌طلب قرار گرفت. محسن رضائی نامزد ناکام با تجربه شکست‌های پیشین نیز زینت‌المجالس بود تا مثلث به مربع تبدیل شود. (همینجا بگویم رضائی تنها نامزدی بود که با یک برنامه نسبتاً مدون اقتصادی و تصوراتی کم و بیش روشنتر از بقیه برای فردای انتخابات به میدان آمده بود) پیش از آن در پایان ریاست جمهوری محمد خاتمی، حضور دکتر معین و کروبی از یکسو و قالیباف و رفسنجانی از سوی دیگر در هیچ بین هیچ محمود احمدی‌نژاد، باز هم همان فرض دوگانگی (و اینجا سه گانگی) گزینش را پررنگ‌تر از همیشه کرده بود. گیرم که فرد برنده قبلاً به فرموده، انتخاب شده بود. حتی در دوران خمینی که انتخابات بی‌رنگ و طعم و هیجان، تعویض نوکری با نوکر دیگر بود، دو جناح آن روز جامعه روحانیت و مجمع روحانیت با وابستگانشان، در انتخابات حاضر بودند. آن روزها صحبت از چپ اسلامی و راست محافظه‌کار اسلامی بود.
دوره یازدهم تا امروز چیزی شبیه انتخابات پس از عزل بنی‌صدر است یعنی انتخاباتی بی‌هیجان و بی‌رنگ با نامزدهای بالقوه‌ای که هیچکدام (منهای یکی) دارای حداقل جذابیت برای مردم نیستند و نامزدهای فعلیت یافته‌ای که اسباب گریز مردم از صندوق‌های رأی هستند (اینجا هم بجز یکی) در نگاه رأی دهندگان، گربه‌های خانگی نایب امام زمان هستند که کارشان کاسه لیسی، و لقمه گیری از دست ارباب فقیه است.
از بالقوه‌ها محمد خاتمی همچنان در قحطسال مرد، از اندک جاذبه‌ای برخوردار است به ویژه در بین طیف پایبندان به مذهب (و غیر ذوب شده در ولایت) اما هیچ گونه امیدی به پذیرفته شدن ندارد. نه دکتر عارف، نه نجفی، نه کمال خرازی هیچکدام حتی اگر بخت حضور پیدا کنند، بخت آن را که حتی هواداران خاتمی را به حوزه‌های رأی‌گیری بکشانند ندارند. بالقوه‌های دیگر تا امروز از این قرارند؛ محمد فروزنده رئیس بنیاد مستضعفان، مدیر مورد مهر و اعتماد سیدعلی آقا، در آب نمک خوابیده شده، مشکلات او در درجه اول، حضور نام برادرانش در فهرست سیاه تروریستها و رابطان آنها و گمنامی در سطح نه فقط جامعه، بلکه حتی در میان اهل قلم و دانشگاهیان و فرهنگ، صفر مطلق است.
شیخ علی اکبر ناطق نوری نامزد مطمئن به پیروزی دوره هفتم که در برابر محمد خاتمی خرد و خاکستر شد، در برابر وسوسه بعضی از راستها و ناراضیان از احمدی‌نژاد و گزینه‌های موجود پس از او، مبنی بر اینکه در انتخابات نامزد شود، تا امروز مقاومت کرده چون می‌داند چسبیدن به مقام تشریفاتی سربازرس ولی فقیه با مزایا و مواجبش، به مراتب با صرفه‌تر از بخت آزمائی در این بازی است که برنده‌اش را ارباب فقیه تعیین می‌کند و این ارباب اصولاً از کسانی که گذشته پیش از انقلابش را به یادش می‌آورند، سر سازگاری ندارد. مصطفی پورمحمدی آنقدر آلوده و خونین کف است که اگر جرأت کند و به میدان آید، فاتحه انتخابات را خودش خواهد خواند. علی اکبر صالحی از نگاه تکنوکراتها و مدیران میانی نظام و شاید قدرتهای خارجی می‌تواند گزینه مناسبی باشد اما تا به دست آوردن اعتماد مطلق سید علی آقا راه درازی در پیش دارد. حاج عزت صدا و سیمای ولی فقیه (سردار مهندس ضرغامی) در باب نامزدی احتمالی‌اش گفته است فعلاً بچه‌ای را که به ما سپرده‌اند بزرگ کنیم، ریاست جمهوری پیش‌کیش‌مان!
علی نیکزاد نامزد بالقوه دیگری می‌گوید؛ عرفاً، اخلاقاً، قانوناً و شرعاً راجع به این موضوع اکنون نمی‌توان صحبت کرد.
و جنایتکار بزرگ رژیم، عضو خبرگان و سرمشاور امنیتی ولی فقیه، علی فلاحیان فرموده‌اند؛ 62 سال دارم و جوان نیستم، کار را باید به جوانها سپرد (البته هنگام تعرض به نوامیس مردم ایشان جوان هجده ساله می‌شود)
جناب یحیی آل اسحق از پدرخوانده‌ها، و رئیس اتاق بازرگانی و صنایع و معادن تهران گفته است؛ من هرگز در مصاحبه‌هایم نگفته‌ام می‌خواهم در انتخابات ریاست جمهوری نامزد شوم! اما همین آقا در مصاحبه دیگری گفته است اگر حضور یک چهره اقتصادی در انتخابات ضروری باشد، در باب نامزدی فکر می‌کنم.
حاج منوچهر متکی نامزد بالقوه دیگر است که از زمان برکناری، بیت رهبری را کعبه ابراهیمی فرض کرده و همه روزه پنج نوبت نماز به سویش می‌خواند و گاهی نیز حضوراً عتبه بوسی می‌کند و تعلیم مسائل بین‌المللی به آقا مجتبی را نیز اخیراً بر عهده گرفته است. اشکال عمده او پرونده‌های فساد مالی در دوران وزارت، مشارکت در آدم ربائی هنگام سفارت در ترکیه، بی‌شخصیتی و عدم جذابیت در همه ابعاد است.
سعید خان جلیلی دبیر شورایعالی امنیت ملی نیز جزو نامزدهای بالقوه است. او می‌توانست در غیاب نامزدهای بالفعل، بخت زیادی برای کسب نظر و حمایت ولی فقیه پیدا کند. هنوز هم از او به عنوان یکی از چهار تنی که سید علی آقا در حال بررسی انعکاس حضور آنها در صحنه انتخابات در ابعاد داخلی و خارجی است، یاد می‌شود.
کامران باقی لنکرانی (به قول احمدی‌نژاد وزیری که آدم می‌خواهد درسته قورتش بدهد) سخنگوی جبهه پایداری گفته است؛ بنده به دنبال این سمت نیستم اما اگر وظیفه ایجاب کند، ابائی ندارم.
وزیر نیروی دولت خاتمی حبیب‌الله بیطرف نیز افاده فرموده‌اند که طرح اسم ایشان از سوی اصولگرایان کذب محض است.
از بالقوه‌های دیگر می‌توان به احمد توکلی همیشه کاندیدای پرحرف و ناکام، سردار رویانیان، محمد شریعتمداری امنیت چی اسبق و وزیر خاتمی، عضو شورای راهبردی روابط خارجی، نیز با آنکه گفته هنوز فکرش را نکرده‌ام اما در صورت لزوم به صحنه می‌آیم. مصطفی کواکبیان که نقش بروتوس را در جبهه اصلاحات داشت و محمدرضا حاج بابائی و علی سعیدلو از بالقوه‌ای‌ها هستند.

نامزدهای بالفعل
بالفعل‌ها دو دسته‌اند، نخست، حاجبان آستان ولایت، علی اکبر ولایتی، غلام علی حداد عادل، دوم سرسپردگان دارای دیدگاه گهگاه متفاوت با رهبر؛ علی لاریجانی، حسن غفوری‌فرد، و سوم (همان استثنای این گروه) کسانی که دارای پایگاهی ولو نه چندان گسترده در جامعه هستند. در رأس اینها محمدباقر قالیباف را داریم که دو نامزد بالفعل بی‌خاصیت می‌کوشند با ائتلاف کردن با او، برای خود اعتباری کسب کنند. در این میان احمدی‌نژاد می‌کوشد نامزد اصلی خود را که برای بقای او باید حضورش فعلیت پیدا کند (اسفندیار رحیم مشائی)، در غربال مشروعیت شورای نگهبان حفظ کند. پیش از این نوشته بودم در برابر سه جام زهر که لاجرعه نوشیدن یکی‌شان از سوی رهبر، تنها راه گرم کردن تنور انتخابات است، ولی فقیه موقعیت بسیار حساسی دارد. اگر ننوشد در زمانه رواج دمکراسی با صندوق‌های رأی چگونه مدعی شود رژیمش از مشروعیت برخوردار است و مادر همه دمکراسی‌هاست؟ سید جمعیت می‌خواهد و شور انتخاباتی منتها بدون پرداختن اندک هزینه‌ای. قصد دارد جام زهر قالیباف را با شربت ولایتی و حداد عادل به هم مخلوط ‌کند اما تا به حال، غیرممکن به نظر می‌رسد که پیروزی قالیباف را تحمل کند.
اپوزیسیون رژیم، چه آنها که خواستار فرو افتادن رژیم و برپائی یک نظام دمکرات سکولار هستند و چه کسانی که مثل اصلاح طلبان به تبعید زده، همچنان امیدوارند مقام ولایت بر سر رحم آید و به آنها اجازه نفس کشیدن در فضای سیاسی کشور را بدهد، حداقل در این نکته اتفاق نظر دارند که انتخابات ریاست جمهوری دوره یازدهم صحنه زورآزمائی سلطان فقیه با رویگرزاده‌ای است که پس از 8 سال ریاست، حاضر به خالی کردن صحنه و مثل خاتمی آماده خانه نشینی نیست. گروه نخست یعنی طالبان تغییر بنیادین (براندازی) و اصلاح طلبان بریده از نظام که با شرایط موجود مشارکت در انتخابات را با نامزدهای موجود قاطعانه رد می‌کنند شدت گرفتن رویاروئی بین دو قطب قدرت را به نفع خود و مردم می‌دانند چون در پی این نبرد هر دو حریف خونین و درهم شکسته از رینگ بیرون خواهند آمد. و انتخابات این بار مایه تقویت و تثبیت رژیم نخواهد شد. اصلاح طلبان اغلب خود تبعید نیز بر این باورند که ضربه فنی شدن هر یک از دو حریف (و به دلایل بی‌شمار احمدی‌نژاد) درهای ورود به صحنه را به روی آنها خواهد گشود. به عبارت دیگر خامنه‌ای با کبودی و خستگی بسیار از مصاف احمدی‌نژاد بیرون خواهد آمد و یکی از حاجبان او به کاخ ریاست جمهوری خواهد رفت. اما وضع عمومی کشور در غیاب هیجان قبل و بعد از انتخابات، رهبر را ناچار خواهد کرد تن به نوعی سازش با رفسنجانی و حاشیه‌اش (اصلاح طلبان حکومتی) بدهد. (وهمی که به یأس خواهد نشست). از همه جالب‌تر موضع آنهاست که اصل مشارکت را به عنوان پایه‌ای از دمکراسی، غیر قابل بحث و جدل می‌دانند و بر این باورند حتی اگر جلاد اوین هم نامزد شد باید به حوزه‌ها رفت و رأی خود را به صندوقها انداخت. منتها به جای اسم نامزدهای دولتی، فرد مورد اعتماد خود را انتخاب کرد. این مهم نیست که رأی او باطله اعلام شود، اما اگر میلیونها تن به پای صندوقهای رأی بروند و مثلاً به مهندس عباس امیرانتظام رأی بدهند، رژیم در یک شک واقعی، ناچار خواهد شد وجود این آرای میلیونی را در حسابهای خود لحاظ کند.
در برابر منطق این گروه که بیشتر از طیف چپ (به ویژه پیروان حزب طراز نوین ورشکسته) نشان دارد، جمله‌ای را اینجا و آنجا می‌شنویم و می‌خوانیم: آیا اکثریت مردم ما روی یک نامزد قابل و صاحب صلاحیت به توافق رسیده‌اند که بتوانیم او را به صحنه مجازی بیاوریم؟ به عبارت دیگر تنها زمانی می‌توانیم روی اندیشه معرفی «نامزد ملی» مانور بدهیم که بر سر او به توافق رسیده باشیم مثلاً اکثریت نیروهای اپوزیسیون به این توافق برسند که در انتخابات ریاست جمهوری آقای امیرانتظام و یا دیگری را به عنوان نامزد نیروهای دمکرات سکولار به مردم معرفی کرده و خواستار آن شوند که رأی دهندگان به جای نوشتن نام لاریجانی و ولایتی و حداد عادل و... در برگه‌های رأی‌گیری، نام نامزد ملی را بنویسند. تنها در چنین صورتی است که شرکت در انتخابات و رأی به یک گزینه (غیرمشروع از نظر نظام و شورای نگهبان) می‌تواند موجد تحولی اساسی در کشور شود. فرض کنید، همه ما به توافق رسیده‌ایم که مهندس امیرانتظام را از داخل و رضا پهلوی را از خارج به عنوان نامزدهای ملی به مردم ایران معرفی کنیم. و مثلاً از 45 میلیون رأی دهنده، سی میلیون تن به این دو بزرگوار رأی بدهند. طبیعی است رژیم این آراء را باطل خواهد دانست اما با 15 میلیون رأیی که نامزدهای رسمی‌اش به دست آورده‌اند چه خواهد کرد؟ آیا می‌تواند مدعی شود 45 میلیون رأی به حساب نامزدهای رسمی ریخته شده و یکی از آنها صاحب اکثریت آراء شده است؟ در نبود چنین توافقی، هر نوع نسخه پیچی برای شرکت در انتخابات دقیقاً در جهت تقویت رژیم و تثبیت سلطه استبداد و لایت فقیهی است.

یورش به رکن چهارم
هیچگاه در تاریخ ایران، دورانی سیاهتر از امروز در دایره رسانه‌ها، نداشته‌ایم. این را روزنامه‌نگار باتجربه‌ای می‌گوید که با سر به زیر انداختن از معدود اهل قلم نسل پیش از انقلاب بوده که تا امروز دوام یافته است. او سانسور گذشته را نیز تجربه کرده است و با توجه به تعداد رسانه‌های پیش از انقلاب، ساعتی پس از یورش جدید نیروهای امنیتی به خبرگزاری کار «ایلنا» و روزنامه‌های شرق، اعتماد، بهار، آرمان و مجله آسمان و دستگیری پوریا علامی، نسرین تخیّری، پژمان موسوی، نرگس جودکی، مطهره شفیعی، ساسان آقائی، جواد دلیری، اکبر منتجبی، سلیمان محمدی، و میلاد فدائی‌اصل، به تلویزیون العربیه دعوت می‌شوم تا درباره این یورش و دستگیری‌ها گفتگو کنیم؛ به همکار قدیمی فعال در صحنه رسانه‌ها تلفن می‌کنم. از فضای سنگین می‌گوید و اینکه سیاهترین دوران استبداد را می‌گذرانیم. سید علی خامنه‌ای شخصاً سانسور را هدایت می‌کند. تحمل هیچ نوع نگاه انتقادی را ندارد. نشریات از نظر تعداد بیشتر از دوران پیش از حکم ولایت فقیه، شده‌اند. اما دریغ از یک مطلب آزاد و قابل تأمل. سانسور حالا شمشیر به روی قصه و شعر و گزارش و اقتصاد در کنار دین و فرهنگ و سینما کشیده و بی‌رحمانه، قلم می‌شکند و اهل قلم را با زندان و شکنجه و تهدید مرعوب می‌کند. در گذشته وزارت اطلاعات و جهانگردی، (در معنای پیش از انقلاب) ناظر بر کار مطبوعات بود. آدمهای نازنینی هم مثل مرحوم تدیّن بودند که همیشه جانب اهل قلم را نگه می‌داشتند. اما امروز قصه دیگری در جریان است. علاوه بر وزارت ارشاد، وزارت اطلاعات و امنیت، اطلاعات سپاه، هیأت نظارت، دفتر رهبری، حوزه علمیه و آخوندهای حکومتی، حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی، و مأموران مخفی وزارت اطلاعات در نهادهای فرهنگی و رسانه‌ای، همه و همه در اعمال سانسور و تشدید خفقان مشارکت دارند. همکار دیر و دورم می‌گفت باورت می‌شود محرمعلی خان معروف پیش بعضی از مأموران رژیم، علامه حلّی است؟ کسانی در میان اینها هستند که دیپلم هم ندارند اما تا بخواهی گردن کلفت و پررو هستند. در حمله به خبرگزاری ایلنا، به طرز وحشیانه‌ای به شکستن میز و صندلی و مصادره کامپیوترها پرداختند. در روزنامه شرق و بهار و آرمان تلفن موبایل روزنامه‌نگاران و کامپیوترهایشان را ضبط کردند. بیشتر دستگیرشدگان از دختران جوان و بانوان بودند که با آنها به طرز بیشرمانه‌ای برخورد کردند.
در آستانه انتخابات این نوع برخورد با رسانه‌ها هدفی بجز ارعاب و جلوگیری از انتشار هر عبارتی است که با استراتژی، خفقان عام، همآهنگی نداشته باشد. دختران ایران در عرصه رسانه‌ها، چون دیگر عرصه‌ها، شجاعتر از همکاران مذکّر خود قلم می‌زنند. بهمین دلیل نیز تمرکز روی آنها بیشتر است. یک روزنامه‌نگار جوان می‌گفت به پدر و مادرش هشدار داده‌اند اگر دخترتان خطوط قرمز را رد کند، انتظار بازگشت او را به خانه برای مدتهای مدید نداشته باشید. تازه وقتی هم که برگردد دیگر آن دختر پاکدامن نخواهد بود. روزنامه‌نگار دیگری که اخیراً از ایران گریخته و به جمع همکاران من پیوسته، می‌گفت در آخرین دستگیری، دولت آبادی دادستان انقلاب و تهران به او گفته بود اگر به دست حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی بیفتی، کاری با تو می‌کنند که یک سال نتوانی راه بروی. و همو گفته بود آنجا کسانی هستند که مأمورین اوین پیش آنها فرشته‌اند. من در حیرتم که چرا تنها سازمانهائی به وضع حقوق بشر و آزادی بیان و اندیشه و رسانه‌ها، اعتراض می‌کنند که قدرت اجرائی برای مجازات رژیم ندارند. آقای جان کری نامزد وزارت خارجه آمریکا یک کلمه در باره حقوق بشر و اهل قلم و اندیشه بر زبان نمی‌آورد و همه هم و غم او مثل رئیسش برنامه اتمی رژیم است.

شنبه 26 تا دوشنبه 28 ژانویه
سالروز انقلاب مصر
آنچه در سالروز انقلاب مصر در این کشور رخ داد، دو موضوع بسیار مهم را آشکار ساخت.
نخست آنکه اخوان المسلمین و عضو به ریاست رسیده‌اش بی‌اعتنا به اصول اولیه مردمسالاری و با وقاحت به دنبال پیاده کردن رؤیای صد ساله «رایش اسلامی» هستند و هنوز مرکب انقلاب و خون شهدای آن خشک نشده با خشونت زایدالوصف به قلع و قمع آزادیخواهان و میلیونها جوانی پرداخته که با آرزوی رسیدن به آزادی، رفاه، توسعه اقتصادی و برقراری فرهنگ تسامح و تساهل، به خیابانها و میدان التحریر ریختند و حکومت سی ساله حسنی مبارک را سرنگون کردند.
دهها کشته و زخمی در سالروز انقلاب، رویدادهای خونین پس از حکم دادگاه به اعدام متهمان به قتل تماشاگران فوتبال در سال گذشته در سه شهر کنار کانال سوئز و برقراری حکومت نظامی در این سه شهر پورت سعید، اسماعیلیه و سوئز، و تهدید جبهه نجات (تشکل عمده مخالفان) به تحریم انتخابات پارلمانی، همراه با درگیری‌های مستمر خیابانی، نشانه‌های خوبی برای آینده مصر نیست. تجربه ملتهای از بند رسته با اسلامی‌ها تجربه‌ای سخت دردناک و تراژیک بوده است. در تونس و مصر، اکثریت مردم حسرت روزهای قبل از انقلاب را می‌کشند و در لیبی، نبود امنیت مردم را به اعتراض و شکوه کشانده است. اما در پس این تصویرهای تأسف آور، جامعه مدنی مصر، مطبوعات، حقوقدانان، پزشکان و دانشگاهیان، زنان و مسیحیان، سرسختانه به مقاومت پرداخته‌اند. نیروهای سکولار و ملی و سوسیالیست و شخصیت‌هائی چون محمد البرادعی، حمدین صباحی، عمروموسی، محمد سلیم العوا و احزابی چون وفد و مصری های آزاده و دستور و... مصر را که اُم العرب نام دارد و هر آنچه در خاکش روی دهد بازتاب مستقیم در همه جهان عرب خواهد داشت، از وضع آشفته امروز نجات خواهند داد. در مقابل، اسلام سیاسی در کوتاهترین مدت ناکارآمدی و نفاق و فریبکاری خود و دروغین بودن شعارهایش را آشکار کرد و این خود بزرگترین پیروزی برای ملتهای مسلمان است.
باور کنید همانطور که فتنه 57 مسبب بدبختی برای مردم ما و ملتهای منطقه شد، برچیده شدن بساط ولایت جهل و جور و فساد در ایران نقطه عطفی در تاریخ منطقه خواهد بود. زمان زایل شدن فتنه در همه ابعادش در خانه پدری چندان دور نیست. سرنگونی اسد، ورشکستگی اسلامی‌ها در مصر و تونس، پیشدرآمد برچیده شدن بساط ولایت فقیه در میهن ما خواهد بود.

February 2, 2013 01:23 AM







advertise at nourizadeh . com