May 13, 2014

اعتراف ، آنگاه بخشیدن و فراموش نکردن

Untitled.jpg

اعتراف ، آنگاه بخشیدن و فراموش نکردن

*مقاله ارزنده و ژرف نگر مهناز متین و ناصر مهاجر در آخرین شماره -110- نشریه آرش به سردبیری پرویز قلیچخانی با عنوان "نگاههای گوناگون به سی و پنج سال کشتار " مرا به نوشتن مقاله پیش رو واداشت . من از دیر باز نوشته های مهاجر را که بازتاب نگاه یک چپ انسانمدار و آزاد اندیش است با تأمل و علاقه بسیار دنبال کرده ام . اینبار همراهی مهناز متین با او ، به نوشته رنگ عاطفی نیز زده است که خواننده را بیشتر تحت تأثیر قرار میدهد . حکایت جور و جنایتی که با حضور جمهوری جهل و جور و فساد ولایت فقیه بر ملت ما رفته است ، اعدامها ، شکنجه ها ، زندانها ، فرار و آوارگیها ، و حسرت سوختن نسلهائی که میتوانستند در سازندگی ایران و بهروزی مردمش نقش مهمی داشته باشند ، محور مقاله است . در عین حال در این نوشته علاوه بر اهالی بیرونی ولایت فقیه ، و البته اندرونی ها ، آنهائیکه روزگاری اندرونی و بیرونی بوده اند و چندی به قهر ارباب گرفتار آمدند و به بیرون ، پرتاب و یا اخراج موقت و بعضا دائم ، شده اند از ملامت مصون نمانده اند . به عباراتی مجمع الجزایر جمهوری ولایت فقیه که بر اثر توفانها و جزر و مدهای سیاسی ، بینشان فاصله های عمیق افتاده است زیر ذره بین ژرف نگر قلم مهاجر و متین ،در رابطه با کشتارهای دهه 60 خورشیدی مورد سوال و ملامت قرار گرفته اند . در دوسه جای مقاله به 35 سال جنایت و اعدامهای نخستین سالهای انقلاب به اشاره ، نگاهی افتاده است . و نیز چند جا ، و اغلب از زبان اصلاح طلبان ، به جو خشونت در جامعه بعد از انقلاب و گناه طرفین نزاع در گسترش بخشیدن به این جو وفضا، اشاراتی رفته است . در نهایت آنچه را ما از زبان "دزموند توتو" اسقف اعظم کلیسای انگلیکان و مبارز مسالمت جو در افریقای جنوبی در پایان دوران آپارتاید شنیدیم و در عمل در رفتار نلسون ماندلا تجربه کردیم یعنی ، " می بخشم ولی فراموش نمیکنم " گاه از زبان اصلاح طلبان و زمانی به صورت پرسش ودر مخالفت با آنان ، از زبان آسیب دیدگان میخوانیم . من اما بر این باورم که مسئولیتها فقط گرد اعدامهای دهه 60 متوقف نمیشود و اینکه ما در آن سالها که بودیم و کجا و چه گفتیم و چه کردیم و امروز در رابطه با فجایع آن سالها ، چه موضعی داریم ؟ از توابانیم یا مفتخران – به مشارکت در جنایات آن سالها - ، کل رژیم را محکوم میکنیم یا غیر خودمان را،قائل به بخشش بزهکاران و عدم فراموشی بزه هستیم ؟ آواز را محکوم میکنیم یا آوازخوان را؟ همه صورت مسأله نیست. بلکه باید کمی به عقب باز گردیم . آن روزی را به یاد بیاوریم که مردی مردستان از صدا و سیمائی که هرگز کسانی چون او به آن راه نداشتند گفت :من مرغ توفانم نیندیشم ز توفان / موجم نه آن موجی که از دریا گریزد . ..


به یاد مردی باشیم که در دیدار با شاه برای قبول نخست وزیری شرطهائی گذاشت که تحققش دیر سالی ، آرزوی همه آزادیخواهان چپ وراست و لیبرال وحتی مذهبی بود .
( آزادی مطبوعات، انحلال ساواک، آزاد کردن زندانيان سياسی، انتقال بنياد پهلوی به دولت، حذف کميسيون شاهنشاهی، خروج شاه از ايران و عدم دخالت وی در انتخاب وزیران ، برگزاری انتخاباتی آزاد بعد از شش ماه ، از جمله این شروط بود که شاه همه را پذیرفت . در مجلس شورای ملی ، بختیارضمن برنامه هایش قطع ارتباط سیاسی و اقتصادی با رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی و اسرائیل را نیز اعلام کرد
همچنانکه رسیدگی به پرونده های فساد دولتمردان در صدر کارهای او و قاضی آزاده و پاکدامن یحیی صادق وزیری وزیر دادگستری اش ، قرار داشت . )


دکتر شاپور بختیار

این خاطره را نیز نقل کنم ، روزیکه دکتر بختیار در تونس ، با یاسر عرفات دیدار کرد من صفحه نخست روزنامه اطلاعات را در روز طرح برنامه های دولت بختیار در مجلس شورای ملی که قطع رابطه تجاری و نفتی با اسرائیل و تعطیل سفارت غیر رسمی اش در تهران از جمله برنامه های دولتش ، اعلام شده بود ، با ترجمه عربی اش به عرفات دادم . باشگفتی به دکتر گفت ایکاش شمارا می شناختم و آنطور مشتاقانه به دیدن خمینی نمیرفتم . یکی از دلائل احیاء دوباره پروژه قتل دکتر بختیار توسط فلاحیان ، وحشت رژیم از پیوند عرفات و بختیار و دکتر قاسملو بود که هم با بختیار گفتگوهای جدی برای همکاری داشت و هم با عرفات توسط ابوخالد اللحام نماینده ویژه اش در تماس بود و قرار سفرش به تونس گذاشته شده بود که قتلش همه برنامه ها را بر هم زد . عرفات هم در سوگ قاسملو و هم بعد از ذبح اسلامی دکتر بختیار ، پیامهائی رای خانواده شان ارسال کرد )
1- من نیز مانند بسیاری از همنسلان و همکاران رسانه ای و دوستانم در کانون نویسندگان و شخصیتهائی که به آنان دلبسته بودم ، برپائی انقلاب را مبارک دانستم و به سهم خود کوشیدم در رساندن اخبار و رویدادهای مربوط به انقلاب و انعکاس نقطه نظرهای شخصیتهائی که با آنها در آمد و شد بودم ( آیت الله شریعتمداری، آیت الله سید رضا زنجانی ، علامه رضا صدر ، آیت الله سید هادی خسروشاهی ، علی حجتی کرمانی ، امام موسی صدر تا پیش از ربایشش در لیبی ، و این آخریها هاشمی رفسنجانی ، سید علی خامنه ای ، حجت الاسلام مفتح و حجت الاسلام احمد مولائی – هردو از دوستان پدرم - از ارباب عمائم ، و دکتر علی امینی ، شاپور بختیار ، عبدالکریم سنجابی ، اسدالله مبشری ، داریوش فروهر ، دکتر غلامحسین صدیقی ، مهندس زیرک زاده – که از اقوام پدریم بود – حسین بنی احمد ، محسن پزشکپور ، صادق قطب زاده ، حسن نزیه و دریادار احمد مدنی از سیاستمداران مجاز و غیر مجاز وقت ) با مصاحبه و گزارشهای اختصاصی و تیترهائی که بعضا بسیار جنجال برانگیز شد ، در مقام دبیر سیاسی روزنامه اطلاعات با تیراژی که به یک ملیون نسخه در روز رسید ، انقلاب را همراهی کنم . سالها پیش با آنکه با روی کار آمدن دکتر بختیار با جان و دل با او بودم اما به علت آنکه کوتاه زمانی انقلاب را باور داشتم و با نگاهی مثبت به روحانیت مبارز می نگریستم از هموطنانم پوزش خواستم و از فردای اعدامهای پشت بام مدرسه رفاه ، در حد توان در رسوائی اهالی ولایت فقیه و مبارزه با رژیم جهل و جور و فساد کوشیده ام و لقب افتخار آفرین " یکی از رئوس فتنه " را دیرگاهی است از ولی فقیه و نوکرانش دریافت کرده ام .
زمانیکه آقای خمینی به پاریس رفت ، خبر گیری از او و انتشار مصاحبه ها و بیانیه هایش نیز در حوزه مسئولیت من بود و زنده یاد غلامحسین صالحیار سردبیر و علی باستانی معاون او که از او بسیار آموخته ام ،بعد از روی کار آمدن دکتر بختیار و پایان اعتصاب مطبوعات ، همه روزه تاکید داشتند فقط آنچه را من از پاریس منتقل میکنم چاپ شود چون از آشنائیم با صادق قطب زاده با خبر بودند و میدانستند آقای اسماعیل فردوسی پور ( که بعد از انقلاب نماینده مجلس اسلامی شد ولی نامزدیش برای اولین وزارت اطلاعات رژیم پذیرفته نشد ) هر بار که به پاریس زنگ میزنم آخرین خبرها از جمله ملاقاتهای خمینی را به من میدهد . به همین منوال بود که داستان باریابی مرحوم سنجابی و چگونگی انتشار بیانیه سه ماده ای به دستم رسید . و بلافاصله آن را به دکتر بختیار و مرحوم آیت الله شریعتمداری و دکتر علی امینی منتقل کردم . بعد از انتشار روزنامه ها ، روزی در بازنگری به رویدادهای پاریس از قول قطب زاده نوشتم آقای سنجابی دربست تسلیم بود حتی چانه نزد و آنچه را آقا خواستند انجام داد . روزبازگشت خمینی وقتی قطب زاده را دیدم بعد از دیدار از مادرش ، گله کرد که چرا سنجابی و جبهه ملی را به جانم انداختی من این حرفها را خصوصی گفته بودم . در پاسخش گفتم زمانی حرفی خصوصی است که بگوئی برای انتشار نیست و تو اینرابه من نگفتی .
باری روی کار آمدن دکتر بختیار ، رویائی که تحقق آن ، دیرسالی آرزوی نسل قبلی و نسل ما بود ( یک دولت ملی تحت ریاست یکی از یاران مصدق با وزرائی که در نهضت ملی شدن نفت و مبارزات پس از آن شرکت داشتند . و من چون دکتر بختیار را هم چون داریوش فروهراز طریق پدرم و حسنعلی خان صارم کلالی رفیق همه سالهای زندگیش شناخته بودم به او و دکتر صدیقی و فروهر دلبستگی خاصی داشتم ) خالصا مخلصا من با دکتر بختیار بودم . شاهد گفته هایم خانم پری کلانتری منشی نخست وزیر است که چه بسیار شبها و روزهازنگ میزد بیا علیرضا دکتر کارت دارد و یا تنهاست دلگرفته است ، سری به نخست وزیری بزن ! همچنانکه صفحات اطلاعات در آن 37 روز شگفتی آور ، شاهد دیگری است بر اینکه تقریبا همه روزه از دکتر بختیار حرف و سخنی اختصاصی داشته ام و در کنار تیترهای امام زده ، همه گاه تیتری ازاو و حرفها و برنامه هایش ، برجسته کرده ام .
2- بختیار ، فرصتی بود در تب انقلابی که ، اکثریت حاضران در خیابان و علمداران انقلاب دچار آن شده بودند ، که آسان از کف ما رفت ( عجیب است که افغانها بختیارشان ، دکتر نجیب الله را به طالبان دادند و عراقی ها بختیارشان دکتر ایاد علاوی را به قاسم سلیمانی و نوکرش نوری المالکی فروختند ) چه شبهای بسیار که دکتر بعد از روز پرحادثه و دیدارهایش ، ساعتی از روزهای مصدق میگفت و دهه چهل و خطای جبهه ملی در نپذیرفتن پیشنهاد علم و امینی برای آمدن به صحنه – علم نزد صالح رفت که آقا بیا تربیت ولیعهد را بعهده بگیر ، آقای اللهیار خان گفته بود سرپیری بیام لله آقارضا بشم!- بختیار میگفت اگر شده بود، اگر ما تسلیم پوپولیسم بازی بعضی رفقا نشده بودیم به اینجا نمی رسیدیم که یک آخوند برای ما تعیین تکلیف کند . و بعد از شرافت و آزادگی بازرگان میگفت که در دهه چهل موافق با شرکت در دولت و انتخابات بود و در حصر هم همان آزاده ای بود که در بیرون زندان . از نارفیقی ها میگفت و از آرزوهایش ، اگر فقط شش ماه فرصت داشته باشم ، همه آرزوهای دیر و دورمان را عملی میکنم . نگاه کن دیگر زندانی سیاسی نداریم ، روزنامه ها آزادند . اجتماعات ، تظاهرات ، احزاب و گروهها آزادند . رادیو تلویزیون آزاد است . یک انتخابات جانانه برگزار میکنیم و در باره آینده رژیم نیز فضا که آرامتر شد ازطریق همه پرسی ویا در صورت امکان تشکیل مجلس موسسان ، تصمیم میگیریم . شاه دیگر میل حکومت ندارد مریض است من در نگاهش نور زندگی ندیدم . پسرش هم با تربیت مادرش و زندگی در خارج ، نمیتواند دیکتاتور باشد حداکثر میشود یک احمدشاه با این توضیح که گندم احتکار نمیکند و حقوقش را از سفارت انگلیس نمیگیرد و هیکلش هم اسباب خجالت نیست . تازه اگر مردم جمهوری خواستند آنهم عملی است اما وای به حال ما اگر کار به دست خمینی و آخوندها و توده ای ها بیفتد . اینها ایران را نابود میکنند و فرهنگ " آداب خلا " – عین عبارت دکتر بختیار- جانشین فرهنگ فردوسی و حافظ و مولانا میشود . شبی دکتر – گمانم دوروز بعد از حادثه ژاندارمری بود – با حضوریکی از دوستان قدیمی اش که پژشک بود و آنشب ساقی شد . با ره آوردی از شهرش شیراز که خلار بود و رنگ محتسب ندیده ، که ازحادثه ژاندارمری و حرفهای بعضی رفقای دیرینش ، سخت افسرده بود با صدائی پر از اندوه و تحسر گفت : آقا اینها چه میگویند مگر میشود حتی در آمریکا و انگلیس به ژاندارمری حمله برد و انتظار داشت مدافعان دستها را بالا ببرند و سلاحشان را تسلیم کنند ؟ سخت از دست دکتر سنجابی و ابوالفضل قاسمی آزرده بود و در مورد دومی دلشکسته به نظر میرسید که ، مرا اخراج کرده اند ؟ من آبروی اینها بودم . در اعتصاب دانشجویان در حالیکه من اعتقاد به ادامه اعتصاب داشتم آقایان بعد از گفتگو با دولت ، تصمیم به ختم اعتصاب گرفتند و چون من ، مسئول ارتباط با دانشجویان بودم برخلاف میل و رغبتم رفتم و پایان اعتصاب را اعلام کردم . هزار ناروا به من گفتند به خیانتم متهم کردند اما تا امروز دم نزده ام . بیش از پانزده سال سکوت کردم چون تصمیم شورای جبهه برایم به عنوان یک مسئول جبهه ، لازم و واجب الاجرا بود .آقای سنجابی بدون مشورت و موافقت من و رضا شایان و فروهر رفت پاریس و شد آلت دست آقای سلامتیان ، بعد هم آن اعلامیه افتضاح را داد و جبهه ملی را در سینی طلا تقدیم خمینی کرد . حزب ایران حزب تکنوکراتها و سکولارها بود ، سنجابی حالا عمامه سرش گذاشته ، من با این دوستان جاهل چه کنم ؟ دوست پزشک دکتر بختیار که از شیراز آمده بود و پس از اعلام نخست وزیری وی ، یکروز تمام تلاش کرد مانع از پذیرش نخست وزیری اش شود ، چرا که بسیار دوستش میداشت و به درایت و وطنپرستی و آزاد اندیش اش ایمان داشت و نمیخواست شکستش را ببیند ، یکباره گفت تو دل به دریا زده ای ، مرغ توفان شده ای ، پس از کلاغها و کرکسها گلایه مکن .
ما مردم از عامی و عارف ، چپ و راست ، سکولار و دینمدار ، ملی و ملی مذهبی ، چریک و مجاهد ، در ترازوی عقلمان، حتی حاضر نشدیم کفه دکتر بختیار سکولار ملی آزاده تحصیل کرده فرانسه را که دیوان حافظ را در سینه داشت ، با کفه یک ملای مرتجع که بدعت نامبارک ولایت فقیه را علم کرده بود و میخواست حکومت دینی برپا کند و اسلام ناب را در یک جامعه نیمه مدرن با میلیونها تحصیلکرده زن و مرد ، جا بیندازد ، مساوی بینگاریم و شانس شش ماهه ای به او بدهیم ؟ کدامیک از ما در حالی که از پیش شرطهای او برای نخست وزیری آگاه بودیم ، پیشینه اش را میدانستیم و پایمردی او را بر سر اصول در همان زمان کوتاه مشاهده کرده بودیم در تقبیح شعار
" نوکر بی اختیار " سخنی بر زبان راندیم ؟ او را که حتی سیگار نمیکشید تریاکی کردیم تا از منزلتش بکاهیم در حالیکه شیره کشها و خورهای بسیاری در حلقه ی یاران و مریدان سید روح الله مصطفوی دیده میشدند که یکیشان در روزهای نخست انقلاب که مجبور به ماندن در مدرسه علوی شده بود ، پوره تریاک را با توتون پیپش مخلوط میکرد و به عشق انقلاب دودش را در حیاط مدرسه به آسمان میفرستاد . حسین مکی مردیکه بعد از سی تیر بزرگترین ضربات را به دکتر مصدق زده بود اسناد خیانت از کیسه ی خانه سدان برایش ، در میآورد. رفیقش شمس الدین امیر علائی که هستی اش را مدیون دکتر بود این اسناد را به دست میگرفت و در کوی و برزن و بازار فریاد میکرد . و زمانیکه بعد از انقلاب به سفارت رژیم در پاریس منصوب شد ، ویوین دختر دکتر بختیار را که به او عمو میگفت و برای تمدید گذرنامه اش به دفتر او رفته بود از سفارت بیرون میکرد و میگفت بده آقاجانت نخست وزیر شاه
تمدیدش کنه !
نخست بپذیریم که پیش از برافراشته شدن علم اسلام ناب محمدی انقلابی ، به آنکه پرچم سه رنگ شیرو خورشید نشان ، تصویر زنده یاد دکتر مصدق ، قانون اساسی مشروطه ، اندیشه سکولار معاصر ، پاکدامنی سیاسی وکارنامه ای روشن از مبارزه و زندان و محرومیت و دست و پای شکسته در کاروانسرا سنگی ، بهمراه داشت نه تنها پشت کردیم بلکه برای فروکشیدنش از هیچ ناروائی دریغ نکردیم . بپذیریم که فرصت تاریخی مان را با وهم حکومت خلقی –اسلامی- ضد امپریالیستی ، مستقل دمکرات ، در هم شکستیم تا سی و پنج سال بعد مرثیه خوان جوانانی شویم که میتوانستند امروز در یک ایران آزاد و آباد دمکراتیک سکولار ، مدیران و معلمان و پایوران صالح جامعه ما باشند . ( مقوله مضحک استقلال را با مشاهده 5 هزاریا بیشتر کارشناس روسی و چینی و کره شمالی که در همه ی دستگاههای نظامی و امنیتی پراکنده اند و رنگ پیژامای حضرات را هم میدانند ، چنان مفاهیم دمکراسی اسلامی و آزادی اندیشه و مطبوعات و قلم و بیان و ... دیرگاهی است با پوست و گوشتمان ، درک کرده ایم .)
3-از پنجشبه بعد از پیروزی انقلاب – منهای روزهائی که یاسر عرفات در ایران بود و از خمینی خواهش کرده بود اعدامها را متوقف کند – تا اردیبهشت 60 رژیم نزدیک به سه هزارتن از دولتمردان ، نظامیان ، روزنامه نگاران ، تجار ، افراد پلیس ، کارمندان ، کشاورزان و ماموران ساواک را اعدام کرد . موج اول اعدامها که شادی و شور بسیار در میان انقلابیهای چپ ، توده ای ها ، مجاهدین ، بخشی از اسلامی ها و البته توده خیابانی ، ایجاد کرد نشان داد که جامعه متسامح ما نیز در یک جنون فصلی ، خشونت را برگزیده است تاعقده های سیاسی خود را بترکاند . روشنفکر سوسیالیست از امام میخواست رحم نکند ، شاعر توده ای شادمانه به جهنم واصل شدن مردان شاه را حماسه وار تبریک میگفت . رجوی و خیاباني دست مهندس میثمی نابینا شده ( به دست خویش و در حال بمب سازی برای قتل عده ای ، اغلب بیگناه چنانکه در موارد دیگر دیده شده بود ) را گرفتند و نزد خمینی بردند که به خاطر میثمی هم شده بیشتر بکشد . ( میثمی آن روز اما امرز پرچم ضدخشونت را بالا برده است )
تصاویر جنازه های سوراخ شده ژنرالها تیراژ روزنامه های عصر را از ملیون عبور داد ( روز بعد ازاعدام نصیری و خسروداد و ناجی و رحیمی ، من که شاهد این سبعیت بودم فوق العاده 4 صفحه ای در روزنامه اطلاعات با شرح ماجرا با بیان ممکن آن روز ، آنهم جمعه که روزنامه منتشر نمیشد با کمک عکاس روزنامه که شب پیش همراه من بود و مرحوم مژده بخش و دو حروفچین منتشر کردیم که یک و نیم میلیون نسخه چاپ شد . کیهان هم بعد از ما با چند ساعت تأخیر فوق العاده ای بیرون داد با تیراژی کم و بیش مثل ما . این فوق العاده ها با تصاویر تکان دهنده اجساد ژنرالها بروی بام مدرسه رفاه و در پزشکی قانونی پرشده بود )
چه بیگناهانی که به شکلی وحشیانه توسط رژیم و در مواردی با مباشرت حزب توده و بعضی واحدهای چپ خلیده در رگ و ریشه نظام به قتل رسیدند ( در اینکه زنده یاد پرویز نیکخواه ، دکتر محمود جعفریان ، دکتر محمد رضا عاملی تهرانی و کمی بعد صادق قطب زاده و البته شمار زیادی از افسران میهن پرست کاردان ، با توطئه و طراحی و پرونده سازی حزب توده و عواملش که در دادستانی نظامی به عنوان دستیاران ریشهری مشغول به کار بودند به قتل رسیده اند ، تردیدی وجود ندارد )

به عبارت دیگر حزب فقط نوژه را و گروه نیما و قطب زاده را لو نداد بلکه تا زمان گرفتاری اش ، بر راه بسیاری دام نهاد و به چاهشان کشید .

کدام صدائی (نمیگویم در محکومیت) حداقل در همدردی با خانواده های اعدام شدگان سه سال نخست ، و انتقاد از سبعیت رژیم در رویاروئی با مردانی که بعضا از افتخار آفرین ترین ئظامیان و پاکترین دولتمردان خدمتگزار ایران بودند ، شنیده شد و حتی امروز شنیده میشود ؟. آیا میتوان امروز از اعدام نیکخواه ها ، عاملی تهرانی ها ، فرخ رو پارساها ، نادر جهانبانی ها ، جواد سعید ها ، مهندس ریاضی ها ، عباسعلی خلعتبری ها ، امیر عباس هویداها ، سیمون فرزامی و امیرانی ها ،امینی افشارها ، تیمسار پاکروان ها ، منصور روحانی ها و ... صدها بلکه هزاران انسان خدمتگزار و پاکدامن ، به راحتی عبور کرد و بعد از جنایات رژیم در دهه 60 گلایه کرد؟ اگر آن مقاله جانانه ای که دکتر محمودی بختیاری استاد دانشکده علوم ارتباطات در رثای دکتر عاملی تهرانی نوشت و من آن را در مجله امید ایران منتشر کردم و خود نیز یادداشتی در این باب داشتم ، همصدائی در دیگر نشریات پیدا میکرد ، آیا رژیم میتوانست به راحتی سلاخی خود را ادامه دهد ؟

اگر روشنفکران و اهالی قلم و هنرمندان و فعالان سیاسی ، در اجتماع زنان ایران در برابر نخست وزیری در اعتراض به حجاب اجباری ، حاضر میشدند آیا رژیم قادر بود گونی بر سر زنان ما بیندازد؟ اگر زمانی که شماری از ما روزنامه نگاران با توطئه توده ایهای سابق و ساواکی های بعدی ( و بعضا ساوامائی های بعد تر ) در روزنامه های اطلاعات و کیهان تصفیه شدیم ، روزنامه ها و نشریات چپی ، با ما همصدا میشدند و روزنامه سپید ، مثل آیندگان ( و زمانی بعد خود کیهان ) برای یکروز هم شده در میآوردند آیا خمینی میتوانست در مرداد 58 ریشه همه ما را بکند و امید ایران و تهرانمصور و فردوسی و سپید و سیاه و خواندنیها و ... دهها نشریه پر تیراژ را تعطیل کند ؟
4-اگر قرار است اعدامهای دهه 60 را ریشه یابی کنیم فقط نمیتوان گریبان جناحهای نظام از جمله اصلاح طلبان را گرفت ( شیخی در خواب دید شیطان ریشش را گرفته و رها نمیکند . چون از خواب پرید ریش خویش را در چنگ خود دید ). این نکته را یاد آور شوم که بارها در بحثها و گفتگوهای رادیو تلویزیونی و ایضا جلسات خصوصی
( چنانکه ناصر مهاجر در زمینه اعدامهای 60 و اصلاح طلبان بدرستی یادآور شده ) به محض آنکه من سخنی از روزهائی گفته ام که طرف یا طرفهای گفتگویم در آن تاریخ هنوز از مدیران و پایوران نظام بوده و یا همچنان رشته ای ولو باریک با نظام داشته اند، رندانه از پاسخگوئی اعراض کرده اند. حتی زمانی که بحث در باره قتل فجیع زنده یادان دکتر عبدالرحمن برومند ، دکتر شاپور بختیار ، دکتر عبدالرحمن قاسملو ، دکتر صادق شرفکندی و یارانش ، فریدون فرخزاد و ... دور میزده است ، آنها طوری سکوت میکنند که انگار این عزیزان مستحق دشنه و گلوله ممد عفریت ها و علی سگ ننه و کاظم دیلاق و اکبر گاوکش ها ( القاب محمد آزادی ، علی وکیلی راد و کاظم دارابی و اکبر خوشکوش قاتلان بختیار و شرفکندی و فریدون فرخزاد در دستگاه اطلاعات) بوده اند .
فقط اصلاح طلبان به ویژه آنهایشان که مثل خواهرزاده آقای محمد خاتمی ، محمدرضا تابش ،از دوره ششم مجلس زیر علم اصلاح طلب به مجلس رفته و سه دوره است در مجلس خوابش برده است و زبانش را موش ولایت خورده است ، مستوجب سرزنش و ملامت نیستند . اعتراف به گناه باید همه آنها را دربر بگیرد که سکوت کردند و یا توده ای وار برای اعدامهای نخستین کف زدند و رجوی وار خواستار توسعه اش شدند تا اعدامها همه رجال پهلوی از سرهنگ به بالا در نظامی ها و معاون مدیر کل به بالا در شخصی ها را شامل شود . باید پوزش خواهی و محکوم کردن رفتار گذشته تمام گروهها و شخصیتهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و هنری که دست اندکار انقلاب بودند و اعدامهای سه سال نخستین انقلاب را یا تأیید کردند و یا هنوز هم با لکنت زبان اگر خیلی مجبور شوند از آن یاد میکنند ، را شامل شود .
تنها در این صورت است که بخشش معنا پیدا میکند ، چون با روایت اینها و پوزش خواهی شان ، فاجعه اعدامها و جنایات عاملانش هرگز از خاطره ملت ما پاک نخواهد شد . و در آینده اگر بخششی ضرورت پیدا کند که گرفتار اوضاع سوریه در صورت به پا خاستن مردم نشویم ، شماری از جوانترهایشان را نبینیم که طلبکارانه خواستار سهمند و معتقدند با حافظه ی تاریخی کمرنگ ملت ما ، کسی یادش نیست آنها تیر خلاص زده اند یا اعدامها را تأیید کرده اند و یا دست کم ، با دیدن تصاویر سوراخ سوراخ و گردن شکسته رجال عصر پهلوی ها ، قند در دل آب کرده اند . ( ایرج مطبوعی و علامه وحیدی و علی دشتی – با مرگ مرموزش – از رجال عصر دو پهلوی بودند که عمرشان بالای نود سال بود )

لندن 11 مه 2014

May 13, 2014 11:14 AM







advertise at nourizadeh . com